Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

یکی از بیشترین سوالاتی که از آدمهای خرد گرا پرسیده می شه اینه که «چی کارشون داری؟ واقعا چه اشکالی داره که یک نفر به شیاطین و ارواح، سفره ی ابولفضل و یا به خواص معجزه آسای گل کلم اعتقاد داشته باشه، ضررش چیه؟»

پاسخ این است که واقعا اگر از لحظات گذرا و بی ضرری که  صرف نگاه انداختن به ستون طالع بینی هفتگی شود بگذریم، هر باوری که ریشه اش در منطق و واقعیت های علمی  نباشد می تواند واقعا در حد مرگ خطرناک باشد. اگر فکر می کنید که دارم اغراق می کنم بیایید نگاهی به داستان تلخ کندیس که درهمین سال  2000 اتفاق افتاده بندازیم:

 کندیس که دختری ده ساله و کاملا سالم است مشکلات کوچک رفتاری و تربیتی دارد که باعث می شود مادرش او را پیش یک درمانگر در کلرادو ببرد که به روش عجیبی برای ایجاد اتصال دوباره بین کودک و والد اعتقاد دارد (AT ). بر طبق این نظریه ی نامعمول، کودک در شرایط دوباره ی رحمی و زایمان قرار داده می شود تا حس به دنیا آمدن را یک بار دیگر تجربه کند و از نظر ذهنی به دوران شیرخوارگی باز گردد و آن وقت والدین وارد داستان شده و کودک را در آغوش می گیرند و با بطری به او شیر می دهند و اینگونه اتصال دوباره ای بین کودک و والد برقرار می شود. این روش درمانی در مرکزی زیر نظر نظریه پرداز این تثوری، کانل واتکینز، و یک مشاور روانشناس به اجرا در آمد و از تمام مراحل فیلم گرفته شد. ابتدا کندیس را وارد کیسه ای ضخیم کرده (شرایط جنینی) و صورت و چشمهایش را با پارچه ای می پوشانند و به سر و صورتش ضربه های خفیفی وارد می کنند، وقتی کندیس هیچ واکنشی نشان نمی دهد؛ روانشناسان برای اینکه مقاومت درونی او را از بین ببرند، کودک نحیف سی کیلویی را در کیسه ی دومی قرار داده و رویش را با بالش می پوشانند و فشاری نزدیک به 700 کیلو پوند بر او وارد می کنند تا  «دوباره متولد شدن» را تجربه کند. در اینجا طفل از داخل کیسه با صدای خفه ای می گوید «خواهش می کنم؛ من نمی تونم نفس بکشم» اما روانشناس بالینی با این تصور که کودک برای خلاص شدن از آن وضع دارد اغراق می کند، به گروه همکارانش دستور می دهد که فشار را بیشتر کنند. پس از 40 دقیقه که دیگر صدایی از داخل کیسه نمی اید روانشناس بر سر کودک فریاد می کشد که به مبارزه برای به دنیا آمدن ادامه بده!!! اما نیم ساعت دیگر هم می گذرد و هیچ صدایی به گوش نمی رسد. تازه آن وقت است که واتکینز دستور می دهد که کیسه را باز کنند و با جسد کندیس رو به رو می شود. تشخیص مرگ به زبان علمی انسفالوپاتی ایسکمیک در اثر کمبود اکسیژن گزارش می شود. دست اندرکاران به شانزده سال حبس به دلیل کودک ازاری و قتل نا خواسته محکوم می شوند. گزارش نهایی هیثت منصفه اینگونه است:

اگرچه این روش درمانی عجیب و غیر علمی به نظر می رسد و ممکن است برای کودکان مضر باشد؛ نمی توان انکار کرد که این نظریه برخواسته از منطق پیچیده ی درونی روانشناسی است که متاسفانه با متدولوژی غلط به اجرا در آمده است.

به همین سادگی، این روانشناسان کندیس را به قتل رساندند؛ نه برای آنکه آدمهای بدی بودند، برای آنکه به افکار شبه -علمی ای باور داشتند که بر پایه ی جادو و خرافه بنیان نهاده شده بود. این فقط و فقط یک مثال گل درشت از خطر بالقوه ی روش تفکری است که بر پایه ی باورهای غیر علمی بنا شده است. به این مثال اضافه کنید، تلفات جانی آدمهایی را که به جای مراجعه به پزشک از اسطوخودوس و عصاره ی گل کلم برای درمان سرطان استفاده می کنند؛ آدمهایی که به جای رفتن به بیمارستان راهی امام زاده ها می شوند، کسانی که به جای بستن چرخ زنجیر در جاده های یخ زده  فکر می کنند با دادن صدقه  بلا را از خود می گردانند و به ته دره سرازیر می شوند، زندگی هایی که به جای مراجعه به یک مشاور با مراجعه به دعا نویس و کف بین از دست می رود، بیماری های کنترل شونده ای مثل صرع که با مراجعه به جن گیر هرگز درمان نمی شود… نمونه ها فراوانند. و  اینها فقط خطرات فردی ناشی از خریت است. از شرح خطرات جمعی که افکار خرافی، مدیریت آقا امام زمانی و باور داشتن به عکس امام در ماه بر سر یک جامعه می آورد می گذرم و قضاوت را به شما وا میگذارم که آیا واقعا خریت در سطح فردی و اجتماعی وضعیت بی خطری است یا خیر.

به طور کلی آدمها از لحاظ باور پذیری دو دسته اند: گروه اول طرفدار نظریه ی کنترل درونی هستند، یعنی باور دارند که خود آنها – و فقط خودشان- مسوول و کنترل کننده ی  شرایط، اتفاقات و موفقیت ها و بلاهایی که سرشان می اید هستند . گروه دوم فکر می کنند که چیزهای بیرونی و ورای آنها و به طور خود به خودی و یلخی شرایط  را تعیین می کنند. این گروه معمولا طرفداران پروپاقرص ماورا الطبیعه،  تناسخ و رخدادهای پارانرمال هستند. اما چه می شود که آدمها مرکز کنترل شان را در درون یا بیرون از خود قرار می دهند؟

*locus of control

مرکز یا مکان کنترل* به شدت تحث تاثیر شرایط اجتماعی و عدم قطعیت موقعیت آدمهاست. بعبارتی هر قدر قابل پیش بینی بودن آینده کمتر می شود، به همان نسبت میزان تمایل به خرافه افزایش می یابد. بطور مثال مالینوسکی نشان داد که ماهیگیران بومی که برای صید به مناطق دور دست تری از دریا می رفتند و به نسبت با خطرات و احتمالات بیشتری مواجه می شدند، رسم و رسومات آیینی و خرافی بیشتری به نسبت ماهیگیران عادی داشتند. او در ادامه ی این مشاهدات می نویسد:

ما نشانه های جادو و خرافه را هرجا که عناصر شانس و اتفاق وجود دارد مشاهده می کنیم؛ جاهایی که بازی احساسی بین امید و ترس در جریان است. در مقابل هر جا که نتایج اعمال قابل پیش بینی، منطقی و تحت کنترل علم و تکنولوژی باشد نشانه ای از جادو نیست. به طور کلی جادو در محیط هایی که در آن ترس وجود دارد قابل ملاحظه است.

دکتر شرمر همین نتایج را در میان ورزشکاران بیس بال مشاهده کرد: ورزشکارانی که بالای 90% شانس موفقیت داشتند هیچ نشانه ای از رفتارهای خرافاتی نداشتند اما وقتی این شانس به 30% کاهش می یابد؛ ورزشکاران شروع به رفتارهای عجیب غریب و رسم و رسوم خرافی می کنند.

واقعیت این است که عدم قطعیت موجب پریشانی و اضطراب می شود و اضطراب با خرافات ربط مستقیم دارد. یک مطالعه ی خاص نشان داد که دانشجویان مضطرب سال یک رشته ی ام . بی . ای به نسبت همتایان ریلکس ترشان در سال دو به نحو قابل ملاحظه ای ذهن خرافی تری دارند. بررسی طرفداران تیم های فوتبال نشان می دهد که وقتی تیمی برنده می شود طرفداران تیم بردشان را به کار گروهی، تمرین زیاد، سخت کوشی تیم ربط می دهند. طرفداران تیم بازنده اما اغلب از دلایلی نظیر بد شانسی، ساخت و پاخت داور، مصدومیت یک بازیکن و خلاصه هرچیزی به جز اینکه تیم مقابل از آنها بهتر بازی کرده است استفاده می کنند.

سوزان بِلَک مور در مطالعه ای نشان داد که وقتی تصاویر بی معنی از یک سری نقاط پراکنده به شرکت کنندگان نشان داده می شود؛ آدمهای باور پذیر( بخوانید خر)؛ می توانند تصاویر مفهوم داری را در میان این نقطه های بی مفهوم تشخیص بدهند. این درحالی بود که آدمهای منطقی ( نا باور) هیچ مفهوم خاصی را در نقطه ها نمی دیدند. در یک مطالعه ی جداگانه؛ به چتر بازانی که آماده ی پریدن از هواپیما بودن نقطه های بی ربط نشان داده شد. وقتی این نقطه ها پنج دقیقه قبل از پرش که میزان اضطراب چتر بازان به حداکثر رسیده بود به آنها نشان داده می شد به طور قابل ملاحظه ای تصاویر معنی داری را در نقطه های نامربوط پیدا می کردند. در واقع با افزایش اضطراب آدمها  زودباور می شدند. ادامه ی این مطالعه در سال 2008 توسط  جنیفر ویتسون و آدام گالینسکی در دانشگاه تگزاس نشان داد که احساس عدم کنترل باعث افزایش توهم های بینایی می شود. ویتسون به طور خلاصه  این مشاهدات  را این گونه تفسیر می کند:

احساس تسلط برای  تعادل روانی ما به شدت لازم است. ما وقتی به اوضاع مسلطیم تصمیمات بهتری می گیریم و با وضوح بیشتری فکر می کنیم. از دست دادن تسلط بر اوضاع به شدت بر روان ما سنگینی می کند برای همین هم ما به طور غریزی در چنین شرایطی دنبال روشهای جانبی برای احساس قدرت می گردیم؛ حتی اگر آن روشها چیزی به جز توهم نباشد.

ویتسون در مطالعه ی جداگانه ای نشان داد که زمان بهبودی در بیمارانی که تحت جراحی قرار می گرفتند در گروهی که برایشان کل مراحل جراحی و ریکاوری شرح داده شده بود کوتاه تر از آنهایی بود که هیچ ایده ای از پروسه نداشتند. ویتسون نتیجه گیری می کند که » دانش فقط شکل دیگری از کنترل است».  این کنترل حتی باعث می شود که بیماران سریع تر بهبودی پیدا کنند، چرا که بیمارانی که می دانند چه چیزی در انتظارشان است بر اوضاع احساس تسلط می کنند.

این مشاهدات مطالعات خیلی قبل تر اِلِن لانگر در سال 1976 در هاروارد را تایید می کند. این محقق نشان داد که ساکنان خانه ی سالمندانی که به آنها اجازه داده شده بود در شبهای خاصی فیلم مورد نظرشان را انتخاب کنند زندگی طولانی تر و سالم تری از ساکنان سایر طبقات داشته اند. در واقع حس » تسلط به اوضاع»می تواند باعث تقویت سلامتی شود. همان طورکه از بین رفتن آن موجب بیماری، رفتارهای غیر عقلانی، خرافه و ریشه دواندن خریت در انسان ها می شود.

پی نوشت:

 نوشته ی قبل همان طور که انتظار می رفت موجی از مخالفت مخاطبان خرد گریزی را در پی داشت که بر محوریت حس و شهود ناشناخته و هرچیزی به جز عقل، مشاهده و منطق و علم بارو داشتند. بدیهی است که در سرزمینی که معاش هر روزه ی مردم با شانس و بزبیاری و اتفاقات الا بختکی گره خورده است؛ تعداد آدمهای خرافاتی؛ متوهم و خَر روز به روز افزایش می یابد. اینجاست که به یکی از چرخه های مسخره و دردناک جامعه شناسی ایرانی می رسیم:

هر قدر جامعه بیچاره تر و مضطرب تر می شود؛ مردم خرافاتی تر و خر تر می شوند و این موجبات استقرار و دوام نظام اجتماعی ای می شود که مردم را خرافاتی و خر می خواهد.

 

یکی از مشخصات آدمهای خر زودباوری است، طوری که انگار مغز این آدمها برای باور کردن چیزهای عجیب و بی ربط به وجود آمده و از اجنه، فال قهوه، بشقاب پرنده، تا ائمه ی اطهار و معجزات  انبیا و خدا را بدون هیچ استدلالی می پذیرد و به آن ایمان می آورد. ایمان نقطه ی مقابل علم و در واقع باور داشتن به چیزی است که با علم و منطق قابل توجیه نیست. البته آدمهای خر هم می توانند ساعتها در مورد درستی طالع بینی چینی استدلال کنند اما بین استدلال آنها و یک دانشمند یک فرق اساسی وجود دارد:

یک دانشمند، چیزی را باور ندارد، مگر ابتدا درستی اش نقد و اثبات شده باشد اما یک احمق، اول به چیزی ایمان می آورد و بعد برای توجیه آن دنبال دلیل و استدلال می گردد. مثلا شخصی که در یک خانواده ی مسلمان به دنیا آمده ناگزیر آموزه های شیعیان، چاه جمکران و آقا امام زمان را هم  می پذیرد. این شخص دربرابر پرسش های یک مسلمان سنی ممکن است استدلال هایی هم بیاورد اما واقعیت این است که این استدلال ها در جهت «توجیه» چیزی است که او اصلا انتخاب نکرده؛ بلکه به دلیل قرار گرفتن در یک محیط شیعه مذهب » قورت داده» کما اینکه یک مسلمان سنی به امام زمان اعتقادی ندارد. همین آدم اگر در خانواده ای مسیحی به دنیا آمده بود با همان شدت و باور روح القدس را توجیه می کرد و اگر در یک خانواده ی کمونیست بزرگ شده بود به همان شدت به «عدم وجود خدا» باور داشت. بنا براین تفاوت یک احمق با آنکه فکرش را به کار می گیرد در نتیجه ی تفکر (وجود یا عدم وجود خداوند، امام زمان، اسب شاخدار، و…) نیست، بلکه در روشی است که به آن نتیجه رسیده اند.

 همین جابه جایی زمانی ظریف بین اول ایمان آوردن و دوم دنبال دلیل گشتن تفاوت بین خرها و نا خرهاست. آدمهای خر در اعتقاداتشان محکم ترند و معمولا از آنجا که باور به آن چیز (امام باقر، خواص کلم پلو در درمان سرطان پیشرفته، احظار روح،…) در نتیجه ی تحقیق و مشاهده حاصل نشده  با ارایه ی سند و برهان هم از بین نخواهد رفت. از همه مهم تر اینکه از آنجا که آن باور قورت داده شده  به سختی از شخصیت جدا می شود. در حالیکه مثلا یک دانشمند به فرضیه ی نسبیت احساس تعلقی ندارد و اگر همین امروز فرضیه ی کامل تری از محک عقل بیرون آمد آن را خواهد پذیرفت. مشکل اصلی اینجاست که تنها گروه اندکی از ما واقعا چیزها را با عقل محک می زنیم.  مشاهدات علمی نشان می دهد که آدمها در مجموع تفکر عمیق را دوست ندارند و از فکر کردن به سرعت خسته می شوند. به نظر می رسد که برخلاف چیزی که به نظر می آید که انسان موجودی است صاحب عقل، سازوکارهای عقلی در آدمها به شدت ضعیف و جای آن را باور کردن می گیرد؛ اما چرا؟

پاسخ این سوال به زمانهای دور و وقتی که بشر روی زمین حیاتش را آغاز کرد بر می گردد: زمانی که زندگی روی کره ی زمین پر مخاطره تر  بود و خطرات جدی تر فیزیکی بقای انسان را تهدید می کرد. یک انسان اولیه را در نظر بگیرید که برای اولین بار در مسیری ناشناخته توی جنگل راه می رود و صدای خش خشی را از دور می شنود. مغز این بشر اولیه می توانسته دو جور استدلال کند:

 اول- صدای خش خش متعلق به یک جانور درنده است، بهتر است فرار کنم

دوم- صدای خش خش می تواند از باد یا یک حیوان بی آزار باشد؛ باید قبل از هرگونه تصمیم گیری تحقیق کنم و با مشاهده به ماهیت اصلی صدا پی ببرم.

ناگفته پیداست که انسانی که صاحب فکر دوم ( استدلال، مشاهده) است در چرخه ی طبیعی حذف می شود، چون به هرحال همیشه احتمال آنکه پشت بوته ها پلنگ گرسنه ای کمین کرده باشد، هست. در حالیکه موجود اول که بدون آنکه فکر کند فرار کرده چیزی را از دست نمی دهد. در واقع طبعات خطای تفکر وقتی به چیزی که نیست، باور داشته باشیم بسیار کمتر از باور نداشتن است. یادمان باشد که هدف اصلی و اولیه ی مغز حفظ بقاست، برای همین هم به گونه ای برنامه ریزی شده که اصولا چیزها را باور کند (حتی اگر پشت بوته پلنک نباشد) تا بایستد و آن ها را به چالش بکشد و احیانا  توسط پلنگ بلعیده شود. از طرف دیگر انتخاب طبیعی هم به کمک آنهایی می آید که نحوه ی تفکر اول (عدم تفکر) را انتخاب می کنند چون دومی ها در مسیر فکر کردن بلعیده می شوند و در طول زمان گروه باور کننده به هرچیز (خر) در اکثریت قرار گرفته  و در نتیجه این » ژن باور کننده » را تکثیر  و به نسل های بعد منتقل کرده اند.

حالا با گذشت قرن ها؛ دیگر نه در خیابان های نیویورک پلنگ به کسی حمله می کند و نه طبعات ایستادن و فکر کردن مرگ است -البته هنوز هم این نحوه ی نگرش به دنیا خطراتی دارد- با اینهمه دیروز من از یک دوست فرانسوی که مدرک فوق لیسانس بازرگانی دارد پیامی دریافت می کنم. این دوست به تازگی کارش را از دست داده و از نظر مالی در شرایط بدی است. توی پیام عکس یک فیل با گل های صورتی که ظاهرا یکی از خدایان هندی است فرستاده شده که زیرش نوشته » اگر این را برای هفده نفر بفرستی شوکت و موفقیت و پول از در و دیوار برایت سرازیر خواهد شد.» وقتی می پرسم  واقعا به این چرت و پرت ها اعتقاد داری؟ شانه هایش را بالا می اندازد» از به اشتراک گذاشتنش که ضرری نمی کنم».

در نوشته ی بعدی از نقش فشار، نا امنی و استرس  در افزایش باورهای غیر علمی؛ خرافات و ترویج خریت بیشتر خواهم گفت .

  * این سری نوشته ها اقتباسی است آزاد از کتاب » مغز باور کننده »  حاصل تحقیقات سی ساله ی دکتر مایکل شرمر در زمینه ی نورولوژی ، مغز و سیستم های اعتقادی. خواندن اصل کتاب را به پیروان علم و اندیشه توصیه می کنم.

البرت انشتین می گوید «دو چیز در جهان بی انتهاست: گستردگی کهکشان و حماقت بشر. در اولی ممکن است تردید کنم؛ اما در بی پایان بودن دومی هرگز.»

و اما خر بودن چیست؟

__________________________________________________________

خانم الف. ب  چهل و هشت ساله، لیسانسیه ی حقوق از دانشگاه ملی، زنی دنیا دیده؛ متجدد و مسلط به زبان انگلیسی است. ایشان از حدود یازده سال پیش در امریکا زندگی می کنند. خانم الف چند هفته ی پیش توی فیس بوک پستی را به اشتراک گذاشته که عکس فتوشاپ  شده ی بیل گیتس را نشان می دهد. توی عکس بیل گیتس کاغذی در دست دارد که روی آن نوشته » هرکس که این عکس را به اشتراک بگذارد 4000 دلار از من خواهد گرفت. من به اندازه ی کافی پولدار هستم و حالا وقت آن شده که این پولها را به مردم پس بدهم. » خانم الف با شوق منتظر است که بیل دلارها را به حسابش بریزد. در فاصله ی یک ساعت هر سه خواهر خانم الف هم که ساکن امریکا هستند عکس را روی صفحه خودشان می گذارند. گوشی را بر می دارم و زنگ می زنم و از خانم الف می پرسم  واقعا فکر می کنی که کسی برای تو پول خواهد فرستاد؟ با بی حوصلگی می گوید : نمی دونم؛ همه شِیر کرده بودن منم کردم؛ سنگ مفت گنجشک مفت؛ از به اشتراک گذاشتنیش که ضرر نمی کنم؛ می کنم؟

خانم الف یک احمق است چون:

 حوصله ی فکر کردن ندارد.

 فکر می کند چون ادمهای دیگه کاری را انجام دادن آن کار مانع یا ضرری ندارد

قابلیت به کار گیری مغز خودش برای محاسبه و تحلیل را ندارد

متوجه نیست که حداقل ضرر به اشتراک گذاشتن یک مطلب احمقانه نشان دادن حماقت کسی است که آن را به اشتراک گذاشته.

____________________________________________________________

آقای ش. ص دیشب مطلبی در فیس بوک به اشتراک گذاشته در مذمت  فوت کردن غذا. در این مطلب که شبیه چرندیات دکتر روا زاده است آمده که هوای دهان مرکب از یک اتم هیدروژن و دو اتم اکسیژن است و نتیجه گیری شده که فوت کردن به غذا باعث بروز سنگ کلیه می شود! آقای شین دیپلم تجربی دارد پس حداقل باید ساختار اتمی هیدروژن  و اکسیژن را بداند و همچنین سنگ کلیه را بشناسد. با همه ی اینها نمی تواند چرندیات را از یک کشف علمی تشخیص بدهد و در کمال خریت آن را باز نشر می کند.

آقای شین یک احمق است چون:

 نمی خواهد از دانشی که دارد استفاده کند و در مواجهه با یک گذاره   گزاره جدید به دانسته هایش رجوع کند.

 نمی تواند در مواجهه با یک سوال به منابع معتبر علمی مراجعه کند، آن هم وقتی که گوگل کردن هرچیزی کمتر از چند ثانیه اب می خورد.

  حتی ترکیب هوایی که نفس می کشد را نمی داند تا از خودش بپرسد که اگر اکسیژن و دی اکسید کربن فوت آدم ضرر دارد تکلیف اکسیژنی که  توی هواست و  20 % حجم هوای اطراف ما را تشکیل می دهد چه می شود؟

فکر می کند برای مشکلات پیچیده جوابهای ساده ای مثل فوت نکردن به غذا وجود دارد.

_____________________________________________________________

این بزرگواران مشتی هستند نمونه ی خروار. ناگفته نماند که هر دو آدمهای نازنین و دوست داشتنی و بی ازاری هستند. من شخصا هیچ مشکلی با هیچ کدام و هرکس که بخواهد هر مزخرفی را هرکجا که دوست دارد به اشتراک بگذارد ندارم. سوال من این است که ایا حماقت امری است شخصی یا اجتماعی؟ به عبارت دیگر ایا ما حق مداخله در خریت دیگران را داریم؟ آیا باید گذشت و تماشا کرد و دید که بعضی ها جور دیگری فکرمی کنند یا اساسا فکر نمی کنند؟ آیا در نهایت ما تاوان حماقت دیگران را  پس نخواهیم داد؟ بگذارید سوالم را اینجوری مطرح کنم: آیا خانم الف و شین؛ پسله ی همان نسلی نیستند که در ماه عکس امام را دیدند؟ و اگر هستند چرا درس خودشان را نگرفتند؟ علی القاعده بعد از اینهمه رنجی که نسل ما بابت حماقت و زودباوری های پدرانمان کشیده امروز باید سعی کنیم که کمتر خر باشیم. اما آیا چنین چیزی ممکن است؟ آیا اساسا یک آدم احمق می تواند شروع به تفکر منطقی کند؟ برای پاسخ به این سوال باید به طور دقیق تر وارد نورولوژی و ساختار ذهنی این آدمها شد و دید چه چیزی منجر به خریت آدمها می شود و نقش محیط، تربیت و سیناپس های عصبی را در ساختار ذهن آنها به دقت جستجو کرد و به این سوال اساسی پاسخ داد که  چه مکانیسمی باعث می شود که انسان قدرت تفکرش را از دست بدهد؟ چرا بعضی ها انقدر احمق هستند؟ آیا رابطه ای میان تحصیلات و خریت وجود دارد و اگر پاسخ منفی است چرا؟ و در پایان آیا خریت چیز بدی است؟  آیا حماقت می تواند یک جور فضیلت باشد؟

(این مطلب ادامه دارد)

شورش بی دلیل

 یادم هست هر وقت وقتی کسی دم در خم میشد که کفش هاش رو در بیاره سگرمه هام توی هم میرفت، انگار منظره ی نمازخونه ی مدرسه و کفش های لنگه به لنگه، اقامه ی نماز جماعت اجباری؛ ساختمون های عمله ساز با راهروهای باردار از کفش های همسایه ها جلوی چشمم زنده میشد. دست طرف رو می گرفتم و باهاش گلاویز می شدم که لازم نیست کفشت رو در بیاری. بعضی ها اما زیر بار نمیرفتن، لابد فکر می کردن تعارف می کنم ویا بهانه شون این بود که اینجوری راحت تریم. اون وقت من بی اختیار با خودم فکر می کردم که طرف یا دهاتی، یا مذهبی  و یا بی کلاسه. اگر هیچ کدوم از این وصله ها به طرف نمی چسبید نتیجه میگرفتم که طرف » وسواسی و میکرب گریزه» و حداقل گناهش اینه که قابلیت های سیستم ایمنی رو دست کم میگیره. واقعیت اما اینه که در آوردن کفش دم در مطلقا کار بدی نیست و اگر توی ذهن من با بی فرهنگی؛ مذهب و اجبار گره نخورده بود و می تونستم منصفانه بهش نگاه کنم شاید حتی خودم هم کفشم رو دم در بیرون می اوردم.

***

یادم هست که یکی از دوستان سگ گرفته بود و با یکی از همسایه های مذهبی ش سر این قضیه درگیری داشت که سگ ها نجس هستن و ال و بل. من هم خیلی قاطعانه معتقد بودم که باید محکم بایسته و بزنه توی دهن هرکسی که حرف زد: استدلالم هم این بود که هرکس اختیار چار دیواری خودش رو داره. بعد از مهاجرت تازه فهمیدم که بیشتر جاهای دنیا، نگه داشتن سگ توی اپارتمان منع قانونی داره و فقط در موارد خاص (مثل سگ های راهنما برای آدمهای نابینا، به شرطی که در قرارداد اولیه ذکر شده باشه) امکانش هست. مخالفت من با اون پیرزن بی پایه بود و با نجس بودن سگ و احکام مذهبی گره خورده بود و چون اون اموزه ها رو باور نداشتم با کل یک ارگومان منطقی مخالفت می کردم.

***

یادم هست که حدود هفت هشت سال پیش شهرداری تهران؛ به رایگان چند جور کیسه ی زباله برای طرح تفکیک زباله ها درب منازل تحویل می داد. یادم هست که هیچ وقت از هیچ کدومش استفاده نکردم و هیچ کس رو هم دور و برم ندیدم که در موردش حرفی بزنه. تا آخرش پلاستیک رو با شیشه ی خالی و کاغذ و پوست موز و تخم مرغ همه رو یک جا می ریختم توی کیسه و اصلا هم به این فکر نمی کردم که زمان تجزیه ی پلاستیک چند قرنه و یا بازیافت کاغذ می تونه به جنگلها کمک کنه. یادمه که توی سطح شهر آشغال می ریختم و به حساب مخالفت مدنی میزاشتم و نمی فهمیدم که  فقط دارم به چهار تا درخت و رفتگر زحمت کش اسیب می زنم.

***

 یادم هست وسط اتوبان لایی می کشیدم و اسمش رو می گذاشتم دست فرمون. یادم هست عصر های جمعه جمع می شدیم و ته یک بطری رو در می اوردیم و شب سوار می شدم و بر می گشتم خونه. وقتی فکرش رو می کنم که چند بار در عین مستی رانندگی کردم و ممکن بوده بزنم یکی رو له کنم سرگیجه میگیرم. بعد از مهاجرت بود که فهمیدم عدم رعایت قوانین راهنمایی صرف نظر از دین و مذهب و ملیت آدمها جرمه و رانندگی در مستی با جنایت فرق زیادی نداره و هیچم «باحال» نیست. بعد از مهاجرت بود که فهمیدم اگرچه حریم خصوصی محترمه اما هیچ جای دنیا چهار نفری ته یک بطری ودکا رو در آوردن نشونه ی «ظرفیت داشتن»  و » خفن» بودن نیست، که همه ی طغیان من برعلیه چیزی نبوده جز کبد خودم.

***

یادم هست که فقط من اینجوری نبودم و این روح حاکم بر جامعه بود. شاید رفتارهای ما فقط واکنشی بود از سر درد به محیط دیکتاتوری که قوانین مزخرف، بدوی و ناعادلانه ش راه نفسمون رو بریده بود. وقتی سطح شعور قانون گذار یک مملکت در حد تصویب قانون برای منع وازکتومی و پوشیدن جوراب ساپورته، وقتی تمام شهر پر از باید و نبایدهای عهد دقیانوسه؛ وقتی هر حرکتی به جز در کانالهای تنگ حکومتی ممنوعه؛ معلومه که آدمها قانون گریز میشن. وقتی قانون به جای آنکه نقش واقعی خودش که حمایت از حقوق شهروندانه  رو بازی کنه تبدیل به انگشت مزاحمی می شه که در ماتحت همون شهروندان فرو میره و حتی در اداب مستراح رفتن شون مداخله می کنه، آخرش خوب معلومه به گند کشیده می شه. وقتی به جای دادخواهی از مادر ستار بهشتی  به دستگیری چهار تا بچه که روی پشت بام خونه شون رقصیدن افتخار می کنه معلومه که ازش چیزی به جز یک کاریکاتور مزخرف باقی نمی مونه. از همه بدتر اینه که این وسط  معدود قوانین منطقی و جهانی هم میان سیلاب اراجیفی که از چاه فضلاب مجلس و نماز جمعه و صدا و سیما بیرون می آید گم می شه و اون وقت دیگه سگ صاحبش رو نمی شناسه: رانندگی در مستی میشه طغیان، ریختن پوست آدامس در معابر مبارزه ی مدنی، حاصل کار هم همین آش شله قلمکاری که ملاحظه می فرمایید.

بی سر دویدن

درست یادم نیست کجا بود، توی کدوم فیلم یا سریال، بچه بودم و شاید اصلا نباید این صحنه رو می دیدم؛ شایدم برای همین توی ذهنم نشسته. یک صحنه ی نبرد قبیله ای بود با اسب و شمشیر که یکی زد کله ی یکی دیگه رو با شمشیر پروند. کله ی بدون تن پرت شد چندین متر اون طرف تر و  بدنِ بدون سر در حالی که خون از شریان کاروتیدش بیرون می جهید؛ چند قدمی رفت و وایساد، آئورتش چند تا پالس به روال معمول فش فش کرد، این بار با فشار کمتر البته؛ اون وقت طرف انگار فهمید که چه اتفاقی افتاده، برگشت و دور و برش رو نگاه کرد دید که دیگه سر به تنش نیست، اون وقت تالاپی افتاد و مرد.

 به اون چند قدم زیاد فکر می کنم. به اون فاصله ای که بین قطع شدن سر و افتادن تن هست. انگار یک تاخیری هست توی شعور؛ بین اصابت واقعیت و جاری شدن ادراک، مثل اون فاصله ای که از کابوس بیدار میشی و هنوز باور نکردی که همه چیز خواب بوده یا برعکس همه چیز تموم شده و تو شروع می کنی به خواب دیدن. این تاخیر بعضی وقتها خیلی طولانی تر از اونیه که فکر می کنیم. من سالها بعد از پایان جنگ کابوس های شبانه م شروع شد: کابوس جنگنده هایی در ارتفاع پست که روی سر شهر بمب می ریختن و هر بار  وحشت زده از خواب بیدارم می کرد. این خوابها هشت سال بعد از پایان جنگ شروع شد. اون روزها تعجب کرده بودم که چرا حالا؟ چرا اینقدر دیر؟ فکر می کردم هرچی هست؛ همون زمان اتفاق می افته و تموم میشه یا نمیشه و البته اشتباه می کردم. بعدها خیلی آدمها رو دیدم که با واکنشهای تاخیری خودشون گلاویز شده بودن و هیچ کس اونها رو نمی فهمید. چون درست همون قدری که دویدن یک تن بدون سر می تونه عجیب و بی ربط باشه، واکنش های تاخیری ما هم برای دیگران و گاهی خودمون غیر قابل فهمه. دوستی داشتم که اینجا به سختی تلاش کرد تا تونست بعد از پنج سال و چندین امتحان سخت دوباره بعنوان یک جراح کارش رو شروع کنه.  آدم بی نهایت مثبت و سخت کوشی بود و همه ی این مسیر رو بدون نک و نال و با یک روحیه ی قوی طی کرده بود. وقتی که امتحانش رو داد غیب شد، افتاد توی سراشیبی یک افسردگی وحشتناک. وقتی باهاش حرف می زدیم و می گفتیم » حالا که باید حالت خوب باشه! دیگه کشتی رو به مقصد رسوندی، از اینجا به بعدش که گازش رو میگیری و میری» نگاهمون می کرد و فقط می گفت » حالم بده، نمی دونم چرا»

 من اما فکر می کنم که حالا یکجورایی می فهمم که چرا.چرا اینجوری میشه، چرا وقتی که فکر می کنی که رسیدی پاهات شروع به لرزیدن می کنه و تازه توی مقصد تاوان سختی راه رو پس میدی و تازه می فهمی که همه ی این مسیر رو بدون سر دویدی. وقتی فکرش رو می کنم می بینم خود من همیشه مدتها طول کشیده تا واقعا بفهمم چی به سرم اومده. حتی خوبی ها و شادی ها رو هم با تاخیر درک کردم. نزدیک پنج سال طول کشید تا واقعا درک کردم که از ایران بیرون اومدم، پنج سال طول کشید تا فهمیدم که دیگه لازم نیست سراسیمه و مشوش و عصبی باشم، مدتها گذشت تا خیابونها و اسمها و صورتهای رهگذرها رو همون طوری ببینم که در این لحظه هست؛ نه از ورای پرده ای از بغض و نوستالژی. اصلا نوستالژی چیزی نیست به جز دراماتیزه کردن قدمهایی که بدون سر بر می داری. قدمهایی که برای من پنج سال طول کشید.

این روزها یک کم بهترم. حداقل زمانهایی که دارم بدون سر دارم می دوم زودتر به خودم میام که آهای؛ اون موقعیت گذشته؛ بیا تو زمان حال، دیگه لازم نیست بترسی؛ یا خشمگین یا غمگین باشی، یا حتی خوشحال باشی، بیا  توی «اکنون» و «اینجا» قرار بگیر. اصلا کار آسونی نیست، اما چی کار میشه کرد، بهتر از دویدن بدون سره. البته همه ی ما گاهی بدون سر می دویم. فرق ادمها فقط توی تعداد قدمهایی ست که بدون سر بر می دارن. خیلی ها اصلا یک عمر بدون سر می دون. آدمهایی که بعد از یک کلاهبرداری، دیگه به هیچ کس نمی تونن اطمینان کنن، بعد از یک بار مورد سرقت قرار گرفتن تا آخر عمر کابوس دزد می بینن؛ بعد از اینکه یک بار دلشون شکست دیگه نمی تونن به کسی دل ببندن، یا برعکس وقتی عاشق شدن دیگه نمیتونن دل بکنن. آدمهای بدون سر همیشه توی گذشته ن؛ گیر کردن توش. من مردی رو می شناسم که سالهاست دیگه فقیر نیست اما هنوز روزهایی که بنزین چند سنت گرون تره پیاده گز می کنه، زنی رومی شناسم که سالهاست دیگه زیبا نیست اما هنوز وقتی توی آیینه نگاه می کنه تصویر دیروز رو می بینه. گابریل گارسیا مارکز سرهنگی رو می شناخت که دیگه کسی براش نامه نمی نوشت و هر روز توی غروب خورشید منتظر یک خبر بود. من نمیخوام اون سرهنگ باشم. همه ی هدف این روزهای من اینه که نگذارم لحظه ی قبل توی لحظه ی بعدش بدوه و بیخودی کش بیاد، حواسم باشه وقتی رهگذری بهم تنه زد زودتر اخمم رو باز کنم، اگه لیوان قهوه توی ترافیک روی پیرهنم برگشت روزم رو خراب نکنم، وقتی سیر شدم دیگه چیزی نخورم، وقتی بارون بند اومد چترم رو ببندم و خلاصه توی لحظه باشم؛ لحظه هایی که ارزشمند تر از اونی هستن که بدون سر دویده بشن.

 هنوز ایرانی بودن یادم نرفته، خیلی نامحتمله، آدم اسم خودش رو ممکنه یادش بره اما اینی که میخوام بنویسم رو هرگز. تو چی؟ نوامبر 97 میلادی رو یادته؟ همون روزهایی که هنوز در به در نشده بودیم؛ سری داشتیم؛ سامونی داشتیم، دلی داشتیم، جونی داشتیم…. همون روزها که نه اصلاحات ریشه کرده بود و نه از سبزها خبری بود و نه از بنفش ها. سالهای اوج پراید و ماست کاله که ما داغون تر از داغون بودیم با کوله باری از تحقیر اساطیری ایرانی بودن؟ اون سالها که گریه مون هیچ بود و خنده مون هیچ؟ باخته و برنده مون هیچ؟ اون سالی که ایران در شرایطی دشوار برای حضور در جام جهانی 98 به دیدار استرالیا رفت…؟

آه؛ حالا یادت اومد! می دونستم یادت میاد. ممکن نیست ایرانی باشه و به یاد نیاری. هر دو بازی با نتیجه تساوی تموم شد، اما ایران به لطف قانون گل زده در خانه ی حریف تونست به جام جهانی راه پیدا کنه. یادته که بازی برگشت ایران در مقابل استرالیا تا دقایق پایانی ۲ – ۰ به سود میزبان بود؟ دقیقه های اول بازی انقدر فشار تیم استرالیا روی دروازه ی ما سنگین بود که فکر کردیم بازی رو دارن با دور تند نشون میدن. هوار تا توپ به سمت دروازه مون شوت شد و دست های عابد زاده تور دروازه ی مون رو نجات داد. آره، هیچی توی اون بازی به اندازه ی دستهای عابد زاده دست ما رو نگرفت. دو گل کریم باقری و خداداد عزیزی که نتیجه رو به نفع ایران رقم زد یادته؟ اون آخرین پاس نزدیک دقایق پایانی رو که توپ روی پای خداداد چفت و جور شد و  توی دروازه ی استرالیایی ها نشست رو یادته؟ نعره ی جواد خیابانی روی صداهای فریاد ملتی رو که زیر سقف اسمون شهر نشست؟  اون هشت دقیقه اخر رو که داور تایم اضافه داد و قلب ما توی دهنمون بود رو که فراموش نکردی؟ اون لحظه ای که داور توی سوتش دمید و بازی رو بردیم و دور پیروزی زدیم و اوزی ها تو زمین به گریه افتادن رو که یادت نرفته؟ لحظه ای که حماسه ی ملبورن آفریده شد.

من نمی دونم آدمها چطوری زندگی شون رو طبقه بندی می کنن و بهش امتیاز میدن. ممکنه بگی که من زندگی مزخرفی داشتم اما هرجوری حساب می کنم اون لحظه ای که گل خداد عزیزی توی کنج دروازه ی استرالیا نشست یکی از مهم ترین لحظه های زندگی منه. من اصلا از اینکه توی این قرن، میون این جماعت؛ میون این همه کثافت و گه و اسلام و اعدام و کندن و رفتن بُر خوردم ناراضی ام؛ تنها چیزی که من رو به این برش زمانی جوش میده اینه که توی اون لحظه ای که توپ روی پای کریم نشست زنده بودم و تا دقیقه ای که خداداد کار رو تموم کرد جزو زنده ها بودم. این تنها لحظه های شاد بودن من به عنوان یک ایروونیه. اون لحظه ی پایانی که غرور شکسته ی یک ملت بند خورد؛ لحظه ای که ما، پیر- جوون، زن-مرد، روستایی- شهری، سلطنت طلب- اصلاح طلب- رادیکال، پا شدیم، دویدیم، توپ شدیم و توی دروازه نشستیم؛ لحظه ای که یک سرزمین شدیم و با هم فریاد کشیدیم و به هوا جهیدیم و بعد از پیروزی توی کوچه ها دویدیم، توی اتوبان ها؛ توی خیابون ها. اون سال اولین و آخرین جشن ملی واقعی ما توی سی سال گذشته بود، جشنی که از هیچ بنیادی؛ هیچ امامی، حتی حسینیه و مسجد و عید باستانی وام نگرفته بود. جشنی که به سادگی مرهم زخم ملتی بود که سالها وسالها فقط و فقط تحقیر شده بود. اون جشن همه مون رو، فارغ از جنسیت؛ مذهب، گرایش سیاسی دوباره تبدیل به یک ملت کرد.  اون روز ما دوباره ما شدیم، اگه بی حجاب؛ با حجاب، با قران، با ویسکی، با خط چشم، یا شلوارک توی خیابون نمازشکر می خوندیم یا می رقصیدیم فرقی نداشت. همه ی اختلاف ها، کدورت ها، کمبودها، ناملایمتها کنار رفته بود و ما دوباره ما بودیم، یک ملت؛ ملتی که برای افتخار به کورش کبیر و این سینا نیازی نداشت؛ چرا که  پیروزی  بعد از هزاران سال باز از آن ما شده بود.

توی اون تورنمنت ایران با آلمان یوگوسلاوی و امریکا  توی یک گروه قرار گرفت. همون وقت بود که ایران نخستین پیروزی خود در مسابقات جام جهانی رو برابر آمریکا با نتیجه ۲ – ۱ به سود ایران به دست اورد. گل‌های ما رو حمید استیلی  و مهدی مهدوی کیا به ثمر رسوندند.گلی که استیلی با ضربه سر درون دروازه آمریکا قرار داد بعدها گل قرن نامیده شد. نگو که یادت نیست، نگو که یادت نیست..

حالا بعد از نزدیک  بیست سال، دوباره ماییم و جام جهانی. این بار من استرالیایی ام- حداقل توی گذرنامه – اما هنوزم  وقتی اسم ایران رو می شنوم قلبم مثل همون روزها می تپه. یاد گلهای ایران در ملبورن، توپی که از کناره ی پای خداداد کمانه کرد، فریادهای ملتی که من هم روزی از اونها بودم، بوی دود و ترافیک خیابون ایران زمین که  پر از مردمی بود که می رقصیدن هنوز اینجاست. با خودم فکر می کنم این ملت تحقیر شده سزاوار بهتر از اینها بود. سزاوار شادی ها، پیروزی ها، پا یکوبی های بیشتر از این. حالا کجای این بازی هستیم؟ باید فکر کنم که بازی های ایران با کجاست؟ چه روزیه؟ اصلا میتونم بیدار بشینم و نگاه کنم؟ فکر اینکه چقدر از اون روزها گذشته و چقدر من از اون روزها گذشتم دیوونه م می کنه. فکر اتوبان چمران،ماشین های بوق زنان، چشمهای سیاه دخترهای ایران، طعم پنیر لیقوان، چای شیرین و دود و دماوند منو دیوونه می کنه؛ چی شد که امروز ما اینجوری شد. چی شد که فلشرهای ماشین من توی اتوبان به عبور ارام و بی تفاوت این چشمهای آبی و سرد گره خورد که اون ور جاده رانندگی می کنند. اون چشمهای گرمی که به همه چیز آتش می زد کجا رفت؟ اون چیزهایی که یک روزی هویت من بود، عشق من بود، نفس من بود، هوس من بود، انقدر از امروز من دوره که فقط خنده ام میندازه، خنده ای که اشک میشه و از گوشه ی چشمم سُر میخوره پایین و دیوانه وار داد می زنه: خداداد عزیزی، خداداد عزیزی، توی دروازه، توی دروازه.

و من به توپی فکر می کنم که هیچ وقت گل نشد.

امیر حسین از سیدنی

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 2,250 مشترک دیگر بپیوندید