Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

مغز ما شبکه ی به هم تنیده ای از صدها میلیارد سلول عصبی (نورون) است که به هم متصل هستند. چیزی که ما روح، روان، ذهن می خوانیم در واقع چیزی جز حاصل فرایندهای الکتروشیمیایی سطح مغز نیست. شاهدش هم آنکه وقتی یک قسمت از مغز در اثر سرطان، سکته و هر دلیل دیگری برداشته می شود؛ فعالیت های ذهنی مربوط به آن قسمت هم متوقف می شود. به طور خلاصه می شود گفت که ما چیزی جز مغزمان نیستیم.

دکتر مایکل پرسینگر در دانشگاه اونتاریو مشاهده ی جالبی روی مغز انجام داد. او که با قرار دادن یک کلاه الکترو مغناطیسی مناطق خاصی (لوب تمپورال) از مغز داوطلبان را تحریک می کرد مشاهده کرد که وقتی این قسمت از مغز تحریک می شود افراد احساسات متافیزیکی خاصی مثل خروج روح از بدن؛ احساسات مذهبی شدید؛ تماس با خدا و مقدسین و… را تجربه می کنند. اما چرا این اتفاق می افتد؟ به نظر می اید که وقتی مغز در حالت عادی است، پیام های نیمکره ی راست و چپ با هم همخوان می شود و ما وجود  یک «خود» را تجربه می کنیم اما به محض این که این تعادل از بین برود لوب چپ پیام های مخابره شده از لوب راست را بعنوان یک «موجود خارجی» شناسایی می کند. از آنجا که مغز ادم جوری طراحی شده که فقط یک «خود» را به رسمیت بشناسد، هرنوع پیام دوم تعبیر به وجود یک موجود ذیگر صدا، شخصیت فرضی، روح، اجنه و حتی خدا می شود. این اثرات دقیقا شبیه چیزی است که مواد روانگردان بر روی مغز به جا می گذارند.

حس وجود شخص دیگر یا همان «وحی» چیزی است که در میان صخره نوردان، کاشفان مناطق قطبی و  دریانوردانی که به تنهایی به سفرهای دریایی می روند وجود دارد. تقریبا همه ی این گروهها وجود چیزی شبیه «فرشته ی راهنما»را در موقعیت های سخت تجربه می کنند. خیلی از شرکت کنندگان دورهای طولانی دوچرخه سواری صحرایی در شب گزارش داده اند که در راه با چیزهایی شبیه فرشته، بشقاب پرنده، ترن های خالی،  اسب، هواپیماهای نامریی و موجودات فضایی رو به رو شده اند. دانشمندان معتقدند که عواملی مثل تنهایی، کم خوابی، سکوت، سرما، دهیدراتاسیون، خستگی و ترس می توانند قسمت هایی از مغز را تحریک کنند که فرد در آن «موجود خارجی» را تجربه می کند. مثلا هرمان بوهل -قله نورد مشهور اطریشی- در کتاب خاطراتش می نویسد که وقتی در یک صخره ی بلند تا نزدیکی های مرگ رفته؛ ناگهان متوجه حضور مردی می شود که او را راهنمایی می کند و از آن لحظه به بعد حس می کند که تنها نیست (اگرچه واقعا تنها بوده است و احدی در کوه با او نبوده). راینهالد مسنر که اولین فاتح اورست است که به تنهایی قله نوردی کرده می گوید که در تمام طول بالا رفتن از هیمالیا با همسفران خیالی اش گفتگو می کرده است. راستی چه بر سر مغز می آید که چنین حضورماورایی را تجربه می کند؟

برگردیم به دکتر پرسینگر که در واقع با کاشتن الکترود و جریان های الکترو مغناطیسی عین این تجربه ها را در آدمها خلق می کند. در واقع پرسینگر می تواند با گذاشتن یک کلاه بر سر حتی خدا ناباور ترین آدمها در آنها حسی از وحی ایجاد کند و با  کوچک ترین تغییرات شیمیایی در مغز و ارتباط نورون ها می تواند منجر به توهمات قوی  ای شود که از نظر فردی که آن را تجربه می کند خیلی هم واقعی است. پرسینگر با آن کلاه مغناطیسی اش می تواند از من، از شما، از هرکسی که از توی کوچه رد می شود یک پیامبر بسازد. نیازی هم به غار حرا و صحرا ندارد. پرسینگر در مورد ماورالطبیعه می گوید:

آنچه ما چهار صد سال پیش ماورالطبیعه می دانستیم امروز بخشی از علم است. این آینده ی قهری هر نوع پدیده ی ماورالطبیعه است؛ تبدیل به علم می شود و بعد در میان وقایع طبیعی قرار می گیرد. یا به راحتی زیر ذره بین روشهای علمی ناپدید می شود:

Four hundred years ago the paranormal included what in large part is science today. That’s the fate of the paranormal- it becomes science, it becomes normal.» Or, it simply disappears under the scrutiny of the scientific method.

خریت چیست؟

یکی از بزرگ ترین اشکالاتی که بر این سلسله نوشته ها – یا در واقع ترجمه ی آزاد من بر نوشته ی ارزنده ی دکتر شِرمِر- وارد است استفاده از کلمه ی خر یا خریت برای توصیف یک مکتب فکری (غیرفکری) است. واقعیت این است که خود شِرمر در کتابش از چنین کلمه ای استفاده نکرده و من اگر می خواستم به متن وفادار بمانم باید از کلمه ی «مومنان» یا «معتقدان» در این متون استفاده می کردم. من اما از آنجا که به هیچ چیز جز به خودم وفادار نیستم به جای کلمه ی «معقتدان» خوش دارم که از کلمه ی «خران» استفاده کنم. برای همین هم به جای ترجمه، کاری که کردم را اقتباس آزاد می دانم اگرچه بیشتر پاراگراف ها ترجمه ی کلمه به کلمه ی متن کتاب بوده است.

 بیشتر که فکر می کنم می بینم که شاید در به کار بردن کلمه ی خر اشتباه کرده باشم. می نویسم اشتباه؛ نه از آن نظر که کلمه ی خر توهین آمیز محسوب می شود، از آن جهت که در ابتدای این نوشته ها باید این کلمه مثل هرکلمه ی دیگری توضیح داده می شد: آیا آدمها را صرف اعتقاداتشان می توان به دو گروه خر و غیر خر تقسیم کرد؟ مثلا  آیا کسی که به جای رادیو تراپی به کتاب لوییز هی مراجعه می کند خر است؟  آیا کسی که نوشته ای بی مرجع در مورد خواص گل کلم در درمان سرطانهای پیش رفته را باز نشر می کند خر است؟ آیا کسی که به عصای موسی و بازگشت عیسی مومن است خر است؟ یا آنکه به جهان هولوگرافیک و تناسخ و پارانورمال اویخته خر است؟

پاسخ این است که خیر،خیر. هدف این سلسله نوشته ها نقد «چیزی» که به آن اعتقاد دارید نیست، هدف نقد «سیستم اعتقادی» است.  قبل از اینکه پیش تر برویم؛ همین جا باید سیستم اعتقادی را تعریف کنیم:

سیستم اعتقادی مجموعه ای از اعتقادات است که فرد به دلایل خانوادگی، احساسی، و حتی ژنتیکی قبول کرده. سیستم اعتقادی با مدل های علمی متفاوت است؛ یک مدل علمی در برابر نقد، قضاوت و به چالش کشیده شدن باز است در حالیکه  سیستم اعتقادی به شدت در برابر به چالش کشیده شدن و سوال مقاومت می کند و پیروانش با به چالش کشیده شدن «اعتقاداتشان» به شدت ازرده می شوند. این آزردگی با توسل به بهانه هایی مثل توهین و رنجش (در زمانی که فرد معتقد در قدرت نیست) و یا خشونت فیزیکی و حذف ( وقتی فرد معتقد قدرت را در دست دارد) پاسخ داده می شود. «

من اساسا پیروان هر سیستم اعتقادی را «خر» می دانم. حتی اگر آن اعتقاد پیشرفته ترین مدل فکری باشد و یا اسمهای زیبایی مثل جهان هولوگرافیک، پارنورمال و بودیسم را یدک بکشد. همه ی حرف من این است که توی یک اعتقاد یخ نبندیم و اجازه بدهیم که آن اعتقاد به چالش و نقد کشیده شود. شخصا معتقد نیستم که علم و تنها علم می تواند پاسخ گوی همه ی سوالات بشر باشد، اما » مدل علمی»  تنها مدلی است که از در برابر نقد قرار گرفتن نمی هراسد بلکه قدرتش را از نقد شدن دایم، ابطال پذیری و به روز شدن می گیرد. من به علم و مدل فکری علمی اعتقاد دارم نه چون بی اشتباه بوده؛ چون مبتنی بر منطق و دانش بشری بوده؛ هرگز خون مخالفی را نریخته؛ از نقد شدن نترسیده و در برابر ایده های جدید مقاومت نکرده.

این مدل فکری هم مثل خیلی مدل های دیگر کامل نبوده اما تا به امروز تنها وتنها مدلی است که بر پایه ی مشاهده؛ تجربه؛ درک و شعور بنا شده و در نهایت برای بشر پیشرفت و سعادت را به ارمغان آورده. من  اگر امروز این خطوط را هزاران کیلومتر آن طرف تر تایپ می کنم و به دورترین نقطه ی دنیا می فرستم نه از صدقه ی سر اعتقادم به حس ششم، نه از روی معجزه و ایمان و نه از روی خداخواهی است. آنچه بر آن سوارم منطق، نبوغ ، دانش و تفکری است که در طول تاریخ ما را از غار نشینی به این نقطه رانده است. من از لحظه ای که به دنیا آمدم و از آبله و سرخجه نمردم تا امروز که با فشردن یک دگمه، تصویر مادرم را هزاران کیلومتر آن طرف تر بر صفحه ی مانیتورم می بینم تک تک لحظاتم را مدیون علمم. من هنوز هم هر لحظه ای که واژه ای را در گوگل سرچ می کنم و پاسخ سوالم را در کمتر از چند ثانیه پیدا می کنم در برابر نبوغ انسانهایی که مرا به اقیانوس دانش بشری وصل کردند به تعظیم می افتم. پیامبر من انسان است و انسانی از آن جنس. از جنس شعور و منطق و علم. از جنس محاسبه و مهندسی و پرواز برادران رایت و راه رفتن بر سطح ماه؛  از جنس حتی اشتباه و کشف پنی سیلین. من هم می دانم که این انسان سرگشته و ترسیده است و پاسخ همه ی سوالهایش را نگرفته. من این انسان را اما باور دارم؛ با همه ی تردیدهایش، با همه ی ناکاملی اش، برای  من ستودنی است و شگرف چرا که جا پای خداها گذاشته و خود خدایی است که قدرت و شوکتش را از مغزش، از دانش؛ از علم گرفته است. من نمی توانم بر سر این شاخ بنشینم و بُن را ببرم. شما اما اگرمی خواهید تیشه به ریشه ی علم بزنید بزنید. من به علم «اعتقاد «ندارم، به هیچ چیز اعتقاد ندارم. با دانش فعلی من؛ علم و منطق بهترین روشهای موجود برای شناخت رمز و راز جهان است. من ممکن است اشتباه کرده باشم، شرمر ممکن است اشتباه کرده باشد؛ همه ی ما ممکن است اشتباه کنیم و این مهم نیست. مهم این است که فکر نکنیم از اشتباه مبراییم. مهم این است که » خر» نباشیم.

یکی از بیشترین سوالاتی که از آدمهای خرد گرا پرسیده می شه اینه که «چی کارشون داری؟ واقعا چه اشکالی داره که یک نفر به شیاطین و ارواح، سفره ی ابولفضل و یا به خواص معجزه آسای گل کلم اعتقاد داشته باشه، ضررش چیه؟»

پاسخ این است که واقعا اگر از لحظات گذرا و بی ضرری که  صرف نگاه انداختن به ستون طالع بینی هفتگی شود بگذریم، هر باوری که ریشه اش در منطق و واقعیت های علمی  نباشد می تواند واقعا در حد مرگ خطرناک باشد. اگر فکر می کنید که دارم اغراق می کنم بیایید نگاهی به داستان تلخ کندیس که درهمین سال  2000 اتفاق افتاده بندازیم:

 کندیس که دختری ده ساله و کاملا سالم است مشکلات کوچک رفتاری و تربیتی دارد که باعث می شود مادرش او را پیش یک درمانگر در کلرادو ببرد که به روش عجیبی برای ایجاد اتصال دوباره بین کودک و والد اعتقاد دارد (AT ). بر طبق این نظریه ی نامعمول، کودک در شرایط دوباره ی رحمی و زایمان قرار داده می شود تا حس به دنیا آمدن را یک بار دیگر تجربه کند و از نظر ذهنی به دوران شیرخوارگی باز گردد و آن وقت والدین وارد داستان شده و کودک را در آغوش می گیرند و با بطری به او شیر می دهند و اینگونه اتصال دوباره ای بین کودک و والد برقرار می شود. این روش درمانی در مرکزی زیر نظر نظریه پرداز این تثوری، کانل واتکینز، و یک مشاور روانشناس به اجرا در آمد و از تمام مراحل فیلم گرفته شد. ابتدا کندیس را وارد کیسه ای ضخیم کرده (شرایط جنینی) و صورت و چشمهایش را با پارچه ای می پوشانند و به سر و صورتش ضربه های خفیفی وارد می کنند، وقتی کندیس هیچ واکنشی نشان نمی دهد؛ روانشناسان برای اینکه مقاومت درونی او را از بین ببرند، کودک نحیف سی کیلویی را در کیسه ی دومی قرار داده و رویش را با بالش می پوشانند و فشاری نزدیک به 700 کیلو پوند بر او وارد می کنند تا  «دوباره متولد شدن» را تجربه کند. در اینجا طفل از داخل کیسه با صدای خفه ای می گوید «خواهش می کنم؛ من نمی تونم نفس بکشم» اما روانشناس بالینی با این تصور که کودک برای خلاص شدن از آن وضع دارد اغراق می کند، به گروه همکارانش دستور می دهد که فشار را بیشتر کنند. پس از 40 دقیقه که دیگر صدایی از داخل کیسه نمی اید روانشناس بر سر کودک فریاد می کشد که به مبارزه برای به دنیا آمدن ادامه بده!!! اما نیم ساعت دیگر هم می گذرد و هیچ صدایی به گوش نمی رسد. تازه آن وقت است که واتکینز دستور می دهد که کیسه را باز کنند و با جسد کندیس رو به رو می شود. تشخیص مرگ به زبان علمی انسفالوپاتی ایسکمیک در اثر کمبود اکسیژن گزارش می شود. دست اندرکاران به شانزده سال حبس به دلیل کودک ازاری و قتل نا خواسته محکوم می شوند. گزارش نهایی هیثت منصفه اینگونه است:

اگرچه این روش درمانی عجیب و غیر علمی به نظر می رسد و ممکن است برای کودکان مضر باشد؛ نمی توان انکار کرد که این نظریه برخواسته از منطق پیچیده ی درونی روانشناسی است که متاسفانه با متدولوژی غلط به اجرا در آمده است.

به همین سادگی، این روانشناسان کندیس را به قتل رساندند؛ نه برای آنکه آدمهای بدی بودند، برای آنکه به افکار شبه -علمی ای باور داشتند که بر پایه ی جادو و خرافه بنیان نهاده شده بود. این فقط و فقط یک مثال گل درشت از خطر بالقوه ی روش تفکری است که بر پایه ی باورهای غیر علمی بنا شده است. به این مثال اضافه کنید، تلفات جانی آدمهایی را که به جای مراجعه به پزشک از اسطوخودوس و عصاره ی گل کلم برای درمان سرطان استفاده می کنند؛ آدمهایی که به جای رفتن به بیمارستان راهی امام زاده ها می شوند، کسانی که به جای بستن چرخ زنجیر در جاده های یخ زده  فکر می کنند با دادن صدقه  بلا را از خود می گردانند و به ته دره سرازیر می شوند، زندگی هایی که به جای مراجعه به یک مشاور با مراجعه به دعا نویس و کف بین از دست می رود، بیماری های کنترل شونده ای مثل صرع که با مراجعه به جن گیر هرگز درمان نمی شود… نمونه ها فراوانند. و  اینها فقط خطرات فردی ناشی از خریت است. از شرح خطرات جمعی که افکار خرافی، مدیریت آقا امام زمانی و باور داشتن به عکس امام در ماه بر سر یک جامعه می آورد می گذرم و قضاوت را به شما وا میگذارم که آیا واقعا خریت در سطح فردی و اجتماعی وضعیت بی خطری است یا خیر.

به طور کلی آدمها از لحاظ باور پذیری دو دسته اند: گروه اول طرفدار نظریه ی کنترل درونی هستند، یعنی باور دارند که خود آنها – و فقط خودشان- مسوول و کنترل کننده ی  شرایط، اتفاقات و موفقیت ها و بلاهایی که سرشان می اید هستند . گروه دوم فکر می کنند که چیزهای بیرونی و ورای آنها و به طور خود به خودی و یلخی شرایط  را تعیین می کنند. این گروه معمولا طرفداران پروپاقرص ماورا الطبیعه،  تناسخ و رخدادهای پارانرمال هستند. اما چه می شود که آدمها مرکز کنترل شان را در درون یا بیرون از خود قرار می دهند؟

*locus of control

مرکز یا مکان کنترل* به شدت تحث تاثیر شرایط اجتماعی و عدم قطعیت موقعیت آدمهاست. بعبارتی هر قدر قابل پیش بینی بودن آینده کمتر می شود، به همان نسبت میزان تمایل به خرافه افزایش می یابد. بطور مثال مالینوسکی نشان داد که ماهیگیران بومی که برای صید به مناطق دور دست تری از دریا می رفتند و به نسبت با خطرات و احتمالات بیشتری مواجه می شدند، رسم و رسومات آیینی و خرافی بیشتری به نسبت ماهیگیران عادی داشتند. او در ادامه ی این مشاهدات می نویسد:

ما نشانه های جادو و خرافه را هرجا که عناصر شانس و اتفاق وجود دارد مشاهده می کنیم؛ جاهایی که بازی احساسی بین امید و ترس در جریان است. در مقابل هر جا که نتایج اعمال قابل پیش بینی، منطقی و تحت کنترل علم و تکنولوژی باشد نشانه ای از جادو نیست. به طور کلی جادو در محیط هایی که در آن ترس وجود دارد قابل ملاحظه است.

دکتر شرمر همین نتایج را در میان ورزشکاران بیس بال مشاهده کرد: ورزشکارانی که بالای 90% شانس موفقیت داشتند هیچ نشانه ای از رفتارهای خرافاتی نداشتند اما وقتی این شانس به 30% کاهش می یابد؛ ورزشکاران شروع به رفتارهای عجیب غریب و رسم و رسوم خرافی می کنند.

واقعیت این است که عدم قطعیت موجب پریشانی و اضطراب می شود و اضطراب با خرافات ربط مستقیم دارد. یک مطالعه ی خاص نشان داد که دانشجویان مضطرب سال یک رشته ی ام . بی . ای به نسبت همتایان ریلکس ترشان در سال دو به نحو قابل ملاحظه ای ذهن خرافی تری دارند. بررسی طرفداران تیم های فوتبال نشان می دهد که وقتی تیمی برنده می شود طرفداران تیم بردشان را به کار گروهی، تمرین زیاد، سخت کوشی تیم ربط می دهند. طرفداران تیم بازنده اما اغلب از دلایلی نظیر بد شانسی، ساخت و پاخت داور، مصدومیت یک بازیکن و خلاصه هرچیزی به جز اینکه تیم مقابل از آنها بهتر بازی کرده است استفاده می کنند.

سوزان بِلَک مور در مطالعه ای نشان داد که وقتی تصاویر بی معنی از یک سری نقاط پراکنده به شرکت کنندگان نشان داده می شود؛ آدمهای باور پذیر( بخوانید خر)؛ می توانند تصاویر مفهوم داری را در میان این نقطه های بی مفهوم تشخیص بدهند. این درحالی بود که آدمهای منطقی ( نا باور) هیچ مفهوم خاصی را در نقطه ها نمی دیدند. در یک مطالعه ی جداگانه؛ به چتر بازانی که آماده ی پریدن از هواپیما بودن نقطه های بی ربط نشان داده شد. وقتی این نقطه ها پنج دقیقه قبل از پرش که میزان اضطراب چتر بازان به حداکثر رسیده بود به آنها نشان داده می شد به طور قابل ملاحظه ای تصاویر معنی داری را در نقطه های نامربوط پیدا می کردند. در واقع با افزایش اضطراب آدمها  زودباور می شدند. ادامه ی این مطالعه در سال 2008 توسط  جنیفر ویتسون و آدام گالینسکی در دانشگاه تگزاس نشان داد که احساس عدم کنترل باعث افزایش توهم های بینایی می شود. ویتسون به طور خلاصه  این مشاهدات  را این گونه تفسیر می کند:

احساس تسلط برای  تعادل روانی ما به شدت لازم است. ما وقتی به اوضاع مسلطیم تصمیمات بهتری می گیریم و با وضوح بیشتری فکر می کنیم. از دست دادن تسلط بر اوضاع به شدت بر روان ما سنگینی می کند برای همین هم ما به طور غریزی در چنین شرایطی دنبال روشهای جانبی برای احساس قدرت می گردیم؛ حتی اگر آن روشها چیزی به جز توهم نباشد.

ویتسون در مطالعه ی جداگانه ای نشان داد که زمان بهبودی در بیمارانی که تحت جراحی قرار می گرفتند در گروهی که برایشان کل مراحل جراحی و ریکاوری شرح داده شده بود کوتاه تر از آنهایی بود که هیچ ایده ای از پروسه نداشتند. ویتسون نتیجه گیری می کند که » دانش فقط شکل دیگری از کنترل است».  این کنترل حتی باعث می شود که بیماران سریع تر بهبودی پیدا کنند، چرا که بیمارانی که می دانند چه چیزی در انتظارشان است بر اوضاع احساس تسلط می کنند.

این مشاهدات مطالعات خیلی قبل تر اِلِن لانگر در سال 1976 در هاروارد را تایید می کند. این محقق نشان داد که ساکنان خانه ی سالمندانی که به آنها اجازه داده شده بود در شبهای خاصی فیلم مورد نظرشان را انتخاب کنند زندگی طولانی تر و سالم تری از ساکنان سایر طبقات داشته اند. در واقع حس » تسلط به اوضاع»می تواند باعث تقویت سلامتی شود. همان طورکه از بین رفتن آن موجب بیماری، رفتارهای غیر عقلانی، خرافه و ریشه دواندن خریت در انسان ها می شود.

پی نوشت:

 نوشته ی قبل همان طور که انتظار می رفت موجی از مخالفت مخاطبان خرد گریزی را در پی داشت که بر محوریت حس و شهود ناشناخته و هرچیزی به جز عقل، مشاهده و منطق و علم بارو داشتند. بدیهی است که در سرزمینی که معاش هر روزه ی مردم با شانس و بزبیاری و اتفاقات الا بختکی گره خورده است؛ تعداد آدمهای خرافاتی؛ متوهم و خَر روز به روز افزایش می یابد. اینجاست که به یکی از چرخه های مسخره و دردناک جامعه شناسی ایرانی می رسیم:

هر قدر جامعه بیچاره تر و مضطرب تر می شود؛ مردم خرافاتی تر و خر تر می شوند و این موجبات استقرار و دوام نظام اجتماعی ای می شود که مردم را خرافاتی و خر می خواهد.

 

یکی از مشخصات آدمهای خر زودباوری است، طوری که انگار مغز این آدمها برای باور کردن چیزهای عجیب و بی ربط به وجود آمده و از اجنه، فال قهوه، بشقاب پرنده، تا ائمه ی اطهار و معجزات  انبیا و خدا را بدون هیچ استدلالی می پذیرد و به آن ایمان می آورد. ایمان نقطه ی مقابل علم و در واقع باور داشتن به چیزی است که با علم و منطق قابل توجیه نیست. البته آدمهای خر هم می توانند ساعتها در مورد درستی طالع بینی چینی استدلال کنند اما بین استدلال آنها و یک دانشمند یک فرق اساسی وجود دارد:

یک دانشمند، چیزی را باور ندارد، مگر ابتدا درستی اش نقد و اثبات شده باشد اما یک احمق، اول به چیزی ایمان می آورد و بعد برای توجیه آن دنبال دلیل و استدلال می گردد. مثلا شخصی که در یک خانواده ی مسلمان به دنیا آمده ناگزیر آموزه های شیعیان، چاه جمکران و آقا امام زمان را هم  می پذیرد. این شخص دربرابر پرسش های یک مسلمان سنی ممکن است استدلال هایی هم بیاورد اما واقعیت این است که این استدلال ها در جهت «توجیه» چیزی است که او اصلا انتخاب نکرده؛ بلکه به دلیل قرار گرفتن در یک محیط شیعه مذهب » قورت داده» کما اینکه یک مسلمان سنی به امام زمان اعتقادی ندارد. همین آدم اگر در خانواده ای مسیحی به دنیا آمده بود با همان شدت و باور روح القدس را توجیه می کرد و اگر در یک خانواده ی کمونیست بزرگ شده بود به همان شدت به «عدم وجود خدا» باور داشت. بنا براین تفاوت یک احمق با آنکه فکرش را به کار می گیرد در نتیجه ی تفکر (وجود یا عدم وجود خداوند، امام زمان، اسب شاخدار، و…) نیست، بلکه در روشی است که به آن نتیجه رسیده اند.

 همین جابه جایی زمانی ظریف بین اول ایمان آوردن و دوم دنبال دلیل گشتن تفاوت بین خرها و نا خرهاست. آدمهای خر در اعتقاداتشان محکم ترند و معمولا از آنجا که باور به آن چیز (امام باقر، خواص کلم پلو در درمان سرطان پیشرفته، احظار روح،…) در نتیجه ی تحقیق و مشاهده حاصل نشده  با ارایه ی سند و برهان هم از بین نخواهد رفت. از همه مهم تر اینکه از آنجا که آن باور قورت داده شده  به سختی از شخصیت جدا می شود. در حالیکه مثلا یک دانشمند به فرضیه ی نسبیت احساس تعلقی ندارد و اگر همین امروز فرضیه ی کامل تری از محک عقل بیرون آمد آن را خواهد پذیرفت. مشکل اصلی اینجاست که تنها گروه اندکی از ما واقعا چیزها را با عقل محک می زنیم.  مشاهدات علمی نشان می دهد که آدمها در مجموع تفکر عمیق را دوست ندارند و از فکر کردن به سرعت خسته می شوند. به نظر می رسد که برخلاف چیزی که به نظر می آید که انسان موجودی است صاحب عقل، سازوکارهای عقلی در آدمها به شدت ضعیف و جای آن را باور کردن می گیرد؛ اما چرا؟

پاسخ این سوال به زمانهای دور و وقتی که بشر روی زمین حیاتش را آغاز کرد بر می گردد: زمانی که زندگی روی کره ی زمین پر مخاطره تر  بود و خطرات جدی تر فیزیکی بقای انسان را تهدید می کرد. یک انسان اولیه را در نظر بگیرید که برای اولین بار در مسیری ناشناخته توی جنگل راه می رود و صدای خش خشی را از دور می شنود. مغز این بشر اولیه می توانسته دو جور استدلال کند:

 اول- صدای خش خش متعلق به یک جانور درنده است، بهتر است فرار کنم

دوم- صدای خش خش می تواند از باد یا یک حیوان بی آزار باشد؛ باید قبل از هرگونه تصمیم گیری تحقیق کنم و با مشاهده به ماهیت اصلی صدا پی ببرم.

ناگفته پیداست که انسانی که صاحب فکر دوم ( استدلال، مشاهده) است در چرخه ی طبیعی حذف می شود، چون به هرحال همیشه احتمال آنکه پشت بوته ها پلنگ گرسنه ای کمین کرده باشد، هست. در حالیکه موجود اول که بدون آنکه فکر کند فرار کرده چیزی را از دست نمی دهد. در واقع طبعات خطای تفکر وقتی به چیزی که نیست، باور داشته باشیم بسیار کمتر از باور نداشتن است. یادمان باشد که هدف اصلی و اولیه ی مغز حفظ بقاست، برای همین هم به گونه ای برنامه ریزی شده که اصولا چیزها را باور کند (حتی اگر پشت بوته پلنک نباشد) تا بایستد و آن ها را به چالش بکشد و احیانا  توسط پلنگ بلعیده شود. از طرف دیگر انتخاب طبیعی هم به کمک آنهایی می آید که نحوه ی تفکر اول (عدم تفکر) را انتخاب می کنند چون دومی ها در مسیر فکر کردن بلعیده می شوند و در طول زمان گروه باور کننده به هرچیز (خر) در اکثریت قرار گرفته  و در نتیجه این » ژن باور کننده » را تکثیر  و به نسل های بعد منتقل کرده اند.

حالا با گذشت قرن ها؛ دیگر نه در خیابان های نیویورک پلنگ به کسی حمله می کند و نه طبعات ایستادن و فکر کردن مرگ است -البته هنوز هم این نحوه ی نگرش به دنیا خطراتی دارد- با اینهمه دیروز من از یک دوست فرانسوی که مدرک فوق لیسانس بازرگانی دارد پیامی دریافت می کنم. این دوست به تازگی کارش را از دست داده و از نظر مالی در شرایط بدی است. توی پیام عکس یک فیل با گل های صورتی که ظاهرا یکی از خدایان هندی است فرستاده شده که زیرش نوشته » اگر این را برای هفده نفر بفرستی شوکت و موفقیت و پول از در و دیوار برایت سرازیر خواهد شد.» وقتی می پرسم  واقعا به این چرت و پرت ها اعتقاد داری؟ شانه هایش را بالا می اندازد» از به اشتراک گذاشتنش که ضرری نمی کنم».

در نوشته ی بعدی از نقش فشار، نا امنی و استرس  در افزایش باورهای غیر علمی؛ خرافات و ترویج خریت بیشتر خواهم گفت .

  * این سری نوشته ها اقتباسی است آزاد از کتاب » مغز باور کننده »  حاصل تحقیقات سی ساله ی دکتر مایکل شرمر در زمینه ی نورولوژی ، مغز و سیستم های اعتقادی. خواندن اصل کتاب را به پیروان علم و اندیشه توصیه می کنم.

البرت انشتین می گوید «دو چیز در جهان بی انتهاست: گستردگی کهکشان و حماقت بشر. در اولی ممکن است تردید کنم؛ اما در بی پایان بودن دومی هرگز.»

و اما خر بودن چیست؟

__________________________________________________________

خانم الف. ب  چهل و هشت ساله، لیسانسیه ی حقوق از دانشگاه ملی، زنی دنیا دیده؛ متجدد و مسلط به زبان انگلیسی است. ایشان از حدود یازده سال پیش در امریکا زندگی می کنند. خانم الف چند هفته ی پیش توی فیس بوک پستی را به اشتراک گذاشته که عکس فتوشاپ  شده ی بیل گیتس را نشان می دهد. توی عکس بیل گیتس کاغذی در دست دارد که روی آن نوشته » هرکس که این عکس را به اشتراک بگذارد 4000 دلار از من خواهد گرفت. من به اندازه ی کافی پولدار هستم و حالا وقت آن شده که این پولها را به مردم پس بدهم. » خانم الف با شوق منتظر است که بیل دلارها را به حسابش بریزد. در فاصله ی یک ساعت هر سه خواهر خانم الف هم که ساکن امریکا هستند عکس را روی صفحه خودشان می گذارند. گوشی را بر می دارم و زنگ می زنم و از خانم الف می پرسم  واقعا فکر می کنی که کسی برای تو پول خواهد فرستاد؟ با بی حوصلگی می گوید : نمی دونم؛ همه شِیر کرده بودن منم کردم؛ سنگ مفت گنجشک مفت؛ از به اشتراک گذاشتنیش که ضرر نمی کنم؛ می کنم؟

خانم الف یک احمق است چون:

 حوصله ی فکر کردن ندارد.

 فکر می کند چون ادمهای دیگه کاری را انجام دادن آن کار مانع یا ضرری ندارد

قابلیت به کار گیری مغز خودش برای محاسبه و تحلیل را ندارد

متوجه نیست که حداقل ضرر به اشتراک گذاشتن یک مطلب احمقانه نشان دادن حماقت کسی است که آن را به اشتراک گذاشته.

____________________________________________________________

آقای ش. ص دیشب مطلبی در فیس بوک به اشتراک گذاشته در مذمت  فوت کردن غذا. در این مطلب که شبیه چرندیات دکتر روا زاده است آمده که هوای دهان مرکب از یک اتم هیدروژن و دو اتم اکسیژن است و نتیجه گیری شده که فوت کردن به غذا باعث بروز سنگ کلیه می شود! آقای شین دیپلم تجربی دارد پس حداقل باید ساختار اتمی هیدروژن  و اکسیژن را بداند و همچنین سنگ کلیه را بشناسد. با همه ی اینها نمی تواند چرندیات را از یک کشف علمی تشخیص بدهد و در کمال خریت آن را باز نشر می کند.

آقای شین یک احمق است چون:

 نمی خواهد از دانشی که دارد استفاده کند و در مواجهه با یک گذاره   گزاره جدید به دانسته هایش رجوع کند.

 نمی تواند در مواجهه با یک سوال به منابع معتبر علمی مراجعه کند، آن هم وقتی که گوگل کردن هرچیزی کمتر از چند ثانیه اب می خورد.

  حتی ترکیب هوایی که نفس می کشد را نمی داند تا از خودش بپرسد که اگر اکسیژن و دی اکسید کربن فوت آدم ضرر دارد تکلیف اکسیژنی که  توی هواست و  20 % حجم هوای اطراف ما را تشکیل می دهد چه می شود؟

فکر می کند برای مشکلات پیچیده جوابهای ساده ای مثل فوت نکردن به غذا وجود دارد.

_____________________________________________________________

این بزرگواران مشتی هستند نمونه ی خروار. ناگفته نماند که هر دو آدمهای نازنین و دوست داشتنی و بی ازاری هستند. من شخصا هیچ مشکلی با هیچ کدام و هرکس که بخواهد هر مزخرفی را هرکجا که دوست دارد به اشتراک بگذارد ندارم. سوال من این است که ایا حماقت امری است شخصی یا اجتماعی؟ به عبارت دیگر ایا ما حق مداخله در خریت دیگران را داریم؟ آیا باید گذشت و تماشا کرد و دید که بعضی ها جور دیگری فکرمی کنند یا اساسا فکر نمی کنند؟ آیا در نهایت ما تاوان حماقت دیگران را  پس نخواهیم داد؟ بگذارید سوالم را اینجوری مطرح کنم: آیا خانم الف و شین؛ پسله ی همان نسلی نیستند که در ماه عکس امام را دیدند؟ و اگر هستند چرا درس خودشان را نگرفتند؟ علی القاعده بعد از اینهمه رنجی که نسل ما بابت حماقت و زودباوری های پدرانمان کشیده امروز باید سعی کنیم که کمتر خر باشیم. اما آیا چنین چیزی ممکن است؟ آیا اساسا یک آدم احمق می تواند شروع به تفکر منطقی کند؟ برای پاسخ به این سوال باید به طور دقیق تر وارد نورولوژی و ساختار ذهنی این آدمها شد و دید چه چیزی منجر به خریت آدمها می شود و نقش محیط، تربیت و سیناپس های عصبی را در ساختار ذهن آنها به دقت جستجو کرد و به این سوال اساسی پاسخ داد که  چه مکانیسمی باعث می شود که انسان قدرت تفکرش را از دست بدهد؟ چرا بعضی ها انقدر احمق هستند؟ آیا رابطه ای میان تحصیلات و خریت وجود دارد و اگر پاسخ منفی است چرا؟ و در پایان آیا خریت چیز بدی است؟  آیا حماقت می تواند یک جور فضیلت باشد؟

(این مطلب ادامه دارد)

شورش بی دلیل

 یادم هست هر وقت وقتی کسی دم در خم میشد که کفش هاش رو در بیاره سگرمه هام توی هم میرفت، انگار منظره ی نمازخونه ی مدرسه و کفش های لنگه به لنگه، اقامه ی نماز جماعت اجباری؛ ساختمون های عمله ساز با راهروهای باردار از کفش های همسایه ها جلوی چشمم زنده میشد. دست طرف رو می گرفتم و باهاش گلاویز می شدم که لازم نیست کفشت رو در بیاری. بعضی ها اما زیر بار نمیرفتن، لابد فکر می کردن تعارف می کنم ویا بهانه شون این بود که اینجوری راحت تریم. اون وقت من بی اختیار با خودم فکر می کردم که طرف یا دهاتی، یا مذهبی  و یا بی کلاسه. اگر هیچ کدوم از این وصله ها به طرف نمی چسبید نتیجه میگرفتم که طرف » وسواسی و میکرب گریزه» و حداقل گناهش اینه که قابلیت های سیستم ایمنی رو دست کم میگیره. واقعیت اما اینه که در آوردن کفش دم در مطلقا کار بدی نیست و اگر توی ذهن من با بی فرهنگی؛ مذهب و اجبار گره نخورده بود و می تونستم منصفانه بهش نگاه کنم شاید حتی خودم هم کفشم رو دم در بیرون می اوردم.

***

یادم هست که یکی از دوستان سگ گرفته بود و با یکی از همسایه های مذهبی ش سر این قضیه درگیری داشت که سگ ها نجس هستن و ال و بل. من هم خیلی قاطعانه معتقد بودم که باید محکم بایسته و بزنه توی دهن هرکسی که حرف زد: استدلالم هم این بود که هرکس اختیار چار دیواری خودش رو داره. بعد از مهاجرت تازه فهمیدم که بیشتر جاهای دنیا، نگه داشتن سگ توی اپارتمان منع قانونی داره و فقط در موارد خاص (مثل سگ های راهنما برای آدمهای نابینا، به شرطی که در قرارداد اولیه ذکر شده باشه) امکانش هست. مخالفت من با اون پیرزن بی پایه بود و با نجس بودن سگ و احکام مذهبی گره خورده بود و چون اون اموزه ها رو باور نداشتم با کل یک ارگومان منطقی مخالفت می کردم.

***

یادم هست که حدود هفت هشت سال پیش شهرداری تهران؛ به رایگان چند جور کیسه ی زباله برای طرح تفکیک زباله ها درب منازل تحویل می داد. یادم هست که هیچ وقت از هیچ کدومش استفاده نکردم و هیچ کس رو هم دور و برم ندیدم که در موردش حرفی بزنه. تا آخرش پلاستیک رو با شیشه ی خالی و کاغذ و پوست موز و تخم مرغ همه رو یک جا می ریختم توی کیسه و اصلا هم به این فکر نمی کردم که زمان تجزیه ی پلاستیک چند قرنه و یا بازیافت کاغذ می تونه به جنگلها کمک کنه. یادمه که توی سطح شهر آشغال می ریختم و به حساب مخالفت مدنی میزاشتم و نمی فهمیدم که  فقط دارم به چهار تا درخت و رفتگر زحمت کش اسیب می زنم.

***

 یادم هست وسط اتوبان لایی می کشیدم و اسمش رو می گذاشتم دست فرمون. یادم هست عصر های جمعه جمع می شدیم و ته یک بطری رو در می اوردیم و شب سوار می شدم و بر می گشتم خونه. وقتی فکرش رو می کنم که چند بار در عین مستی رانندگی کردم و ممکن بوده بزنم یکی رو له کنم سرگیجه میگیرم. بعد از مهاجرت بود که فهمیدم عدم رعایت قوانین راهنمایی صرف نظر از دین و مذهب و ملیت آدمها جرمه و رانندگی در مستی با جنایت فرق زیادی نداره و هیچم «باحال» نیست. بعد از مهاجرت بود که فهمیدم اگرچه حریم خصوصی محترمه اما هیچ جای دنیا چهار نفری ته یک بطری ودکا رو در آوردن نشونه ی «ظرفیت داشتن»  و » خفن» بودن نیست، که همه ی طغیان من برعلیه چیزی نبوده جز کبد خودم.

***

یادم هست که فقط من اینجوری نبودم و این روح حاکم بر جامعه بود. شاید رفتارهای ما فقط واکنشی بود از سر درد به محیط دیکتاتوری که قوانین مزخرف، بدوی و ناعادلانه ش راه نفسمون رو بریده بود. وقتی سطح شعور قانون گذار یک مملکت در حد تصویب قانون برای منع وازکتومی و پوشیدن جوراب ساپورته، وقتی تمام شهر پر از باید و نبایدهای عهد دقیانوسه؛ وقتی هر حرکتی به جز در کانالهای تنگ حکومتی ممنوعه؛ معلومه که آدمها قانون گریز میشن. وقتی قانون به جای آنکه نقش واقعی خودش که حمایت از حقوق شهروندانه  رو بازی کنه تبدیل به انگشت مزاحمی می شه که در ماتحت همون شهروندان فرو میره و حتی در اداب مستراح رفتن شون مداخله می کنه، آخرش خوب معلومه به گند کشیده می شه. وقتی به جای دادخواهی از مادر ستار بهشتی  به دستگیری چهار تا بچه که روی پشت بام خونه شون رقصیدن افتخار می کنه معلومه که ازش چیزی به جز یک کاریکاتور مزخرف باقی نمی مونه. از همه بدتر اینه که این وسط  معدود قوانین منطقی و جهانی هم میان سیلاب اراجیفی که از چاه فضلاب مجلس و نماز جمعه و صدا و سیما بیرون می آید گم می شه و اون وقت دیگه سگ صاحبش رو نمی شناسه: رانندگی در مستی میشه طغیان، ریختن پوست آدامس در معابر مبارزه ی مدنی، حاصل کار هم همین آش شله قلمکاری که ملاحظه می فرمایید.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 2,251 مشترک دیگر بپیوندید