Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

گاهی هم بعضی چیزها بهتره که نصفه بمونه، مثلا یکی ش همین کتاب شرمر و ترجمه ی آزاد که همین جا تمومش می کنم. راستش خودمم تا آخرش رو نخوندم. قبلا این جوری نبودم، با یه سر سختی خاصی هرچیزی رو شروع می کردم به تهش می رسوندم. از نصفه رها کردن چیزها بدم می اومد. به نظرم آدمهایی که کارهای نصفه و نیمه تو کارنامه شون داشتن آدمهای بی خودی می اومدن. الان زیاد مطمئن نیستم که تموم کردن یک کار بیخود بیخود تر از نصفه رها کردنش باشه. به هرحال آدم عوض میشه .

البته هنوزم نمی تونم خیلی بی خبر و یکباره یک چیزی رو ول کنم، مثل همین پست ها که قول داده بودم تموم کنم. برای همین اومدم که بگم که تمومش نمی کنم و منتظر نوشته های بعدی نباشین؛ اگه علاقمند شدین اصل کتاب رو بخونین. می دونم که می شد که نیام و این رو بگم  و خوب وقتی وبلاگ به روز نمی شد خودتون می فهمیدین. اما گفتم که هنوز یک رگه هایی از اون زمان توی وجودم مونده که باعث میشه نتونم دل و روده ی یک موضوعی رو باز بزارم و برم پی کارم. .

گاهی فکر می کنم همین ایده ی نصفه رها نکردن چیزها باعث شد که همین اندرونی هم – از طرف من-  تا همین جا کش بیاد (لطفاٌ بین جا و کش فاصله بگذارید). خوب که نگاه می کنم حداقل برای من مدتهاست نوشتن اینجا مثل گریه کردن سر گوری می مونه که مرده ای توش نیست. دیگه نه خودم احساسی برای چیزهایی که توی ایران میگذره دارم و نه خود مردمی که اونجا هستن.

بهتر بگم؛ اون خشم و نفرت و شدتی که یکهو تبدیل به کلمه می شد تبدیل شده به یک غم گنگ که حتی براش دیگه دلیلی هم ندارم. زندگیم اینجا خوبه و گله ای ندارم وغم غربت هم عارضه ی جانبی راهیه که انتخاب کردم. برای همین اینکه تا بیست سال دیگه کل ایران خشک خواهد شد برای من فقط خبریه که باعث میشه برای چند لحظه اشک توی چشمم حدقه بزنه -دیگه حتی به حدی نیست که اشکم رو سرازیر کنه- وقتی با خودم فکر می کنم می بینم تا بیست سال دیگه هیچ کدوم از آدمهایی که تو ایران می شناسم زنده نیستن و به احتمال قوی خودم هم. اینکه به سر بقیه ی مردم چی میاد هم  وقتی برای خودشون مهم نیست ابعادش عوض میشه. اینکه این اتفاقات تقصیرروزگاره و یا خود مردم و یا مسولین و یا اصلا بین مردم و مسئولین و روزگارشون فرقی هست هم سوالیه که هیچ وقت براش جوابی پیدا نکردم. برای همین هم دیگه نمی تونم بنویسم، من دیگه هیچ جوابی برای هیچ سوالی ندارم و چیزی توی چنته م نیست به جز یک غم گنگ.

این وبلاگ کارش رو توی اشک و خون و هیجان سالهای 88 شروع کرد. اون زمان توی حال و هوای دیگه ای بودم. سئوال سر این بود که چطوری میشه به سمت ازادی رفت؟ آیا باید با مبارزه ی مصلحانه رفت و یا با تزریق آگاهی و اصلاحات. به هرحال هرچی بود اون روزها فکر می کردیم داریم به یه سمتی میریم و یا باید به یه سمتی بریم. من الان دیگه چنین سمت و سویی نمی بینم جز اینکه شب ها باید برم سمت دستشویی و قبل از خواب مثانه ام رو تخلیه کنم. قبول کنین که چنین موجودی نمی تونه یک شاهکار ادبی خلق کنه.

 همین جا بگم که به کل این حرکت، به این نوشته ها، به همراهی دوستانی که در طول این مسیر با ما همراه شدن افتخار می کنم و حتی برای یک ثانیه هم به راهی که انتخاب کردیم شک نکردم. هنوز هم به کلمه، به آگاهی، به آزادی باور دارم. فقط عجالتا از سر راه کنار میرم که راه رو بند نیارم. شخصا توی این رهگذار خیلی چیزها یاد گرفتم. نمی دونم اگه یه بار دیگه شروع می کردم چطوری می نوشتم و یا اصلا می نوشتم یا نه. چیزی که می دونم اینه که دیگه الان نمی تونم بنویسم. اگه تا الان هم نوشتم از روی وسواسی بود که برای به آخر رسوندن چیزها داشتم. حالا اما جور دیگه ای فکر می کنم؛ نصفه رها کردنی در کار نیست. هر چیزی درست توی همون جایی تموم میشه که باید. توی آخرش. درست توی نقطه ی آخر.

دکتر شرمر در فصل یازدهم کتاب مستطابش با مرور مطالعات علمی نتیجه گیری می کند که معیارهای درست و غلط ما هم بیشتر یک جور سیستم اعتقادی است و به دلایل  فیزیولوژیکی و محیطی به شکل یک تابو شکل گرفته ودر طول زمان پذیرفته شده، نه به دلایل عقلی و استدلالی. یکی از جالب ترین این مطالعات که توسط دکتر جاناتان هایدت روی اصول اخلاقی 118000 نفر از دوازده کشور مختلف صورت گرفته از افراد خواسته  که بعد از خواندن نوشته ی زیر پاسخ بدن که آیا عمل انجام شده اخلاقی است یا غیر اخلاقی و چرا.

جولی و مارک خواهر و برادر هستند. در یکی از تعطیلات تابستانی در فرانسه در اطاقکی کنار ساحل کنار هم دراز کشیده بودند تصمیم می گیرند که با هم سکس داشته باشند، چرا که فکر می کنند این کار می تواند تجربه ی منحصر به فرد و لذت بخشی باشد. جولی سالهاست قرص های ضد بارداری مصرف می کند ولی برای محکم کاری مارک هم از کاندوم استفاده می کند. با اینکه هر دو از سکس با هم لذت می برند تصمیم می گیرند که دیگر این کار را تکرار نکنند و راز آن شب را بین خودشان نگاه دارند. این راز حتی باعث تحکیم روابط خواهر و برادری و صمیمیت بیشتر آنها می شود. شما در مورد کاری که جولی و مارک کردند چی فکر می کنید؟

تقریبا همه ی کسانی که متن را خواندند پاسخ دادند که این حرکت از نظر اخلاقی نادرست بوده. وقتی از آنها پرسیده شد که چرا؟ پاسخ ها این بود: برای اینکه جولی ممکن است حامله شود ( احتمال نزدیک صفر)،رابطه ی خواهر برادری شان خراب می شود ( که نشده) و یا کسی ممکن است بو ببرد ( که نبرده). در نهایت وقتی منطقا استدلال های شان به چالش کشیده شد پاسخ ها همه به یک جا رسید:

نمی دونم؛ نمی تونم توضیح بدم، فقط می دونم که کارشون اشتباه بوده.

امروز اما ما می دانیم که اصول اخلاقی برای بقا و  محافطت ما شکل گرفته اند. زنای با محارم به دلایل واضح ژنتیکی برای بقای نسل و تولید مثل حرکتی اشتباه است. اجداد ما هم از دوره ی پالیولیتیک به سمت پرهیز از این رفتار جنسی حرکت کردند، آنهایی هم که حرکت نکردند، با انتخاب طبیعی در طول زمان حذف شدند چون نسل شان به دلایل اختلالات ارثی از روی زمین محو شد. در نتیجه ما ماندیم و تابوی زنا با محارم را هم با خودمان به این قرن آوردیم. سوال اما این است که آیا این معیار اخلاقی (درست-غلط) در عصر تکنولوژی و پیشرفت های پزشکی و داروهای ضد بارداری هم به اندازه ی دوره پارینه سنگی  صحت و یا اصولا ضرورت دارد؟

یک:

چند وقت پیش که مصاحبه ی شبکه ی بی بی سی فارسی با سیمین بهبهانی رو دیدم با خودم عهد کردم هرجور شده یک چیزی در موردش بنویسم. یک چیزی در مورد آدمهایی از نسل سیمین؛ از جنس سیمین. آدمهای بزرگی که موندند و کتک خوردند و باز هم موندند و نبریدند از خاکی که عاشقانه  دوستش داشتند. آدمهایی که شهامت رو نه در فرار و نه در مرگ، که در حضورشون تعریف کردن، آدمهایی که شاید دیگه هیچ وقت تکرار نشن.

دو:

نوشتن مطلب به تاخیر افتاد تا امروز- خوب روزمرگی و گرفتاری آدم رو با خودش می برد، تا امروز که ناگهان چند خط توی فیس بوک یک دوست که شایعه ی فوت خانم بهبهانی رو به اشتراک گذاشته بود مثل پتک توی سرم کوبید. با کف دست توی سرم زدم و با خودم گفتم » خاک بر سرت؛ انقدر ننوشتی که طرف مرد.» متنفرم از این عادت متداول شرقی، از ندیدن زنده ها و گرامی داشت مرده ها. به خودم گفتم: باز هم زمان گذشت و تو عقب موندی، گور بابات!

سه:

از وقتی رسیدم خونه مثل دیوانه ها سایت ها را گشتم و به نظر می رسه که همه ش شایعه بوده: اما مایه ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد؟ برای همین چیزی که ماهها بود می خواستم بنویسم رو همین الان می نویسم. شده حتی اگر سرسری می نویسم که آدمهایی مثل سیمین بهبهانی را باید قدر دونست. آدمهایی عجیب از نسلی عجیب و تکرار نشدنی. از نسلی در حال انقراض که هرچی بود، شجاع بود و صادق و عاشق. نسلی که با همه ی اشتباهاتش هیچ وقت نخواست که از ریشه هاش بِبُره چون متعلق به عصر دیجیتال و زوال اخلاق و نسبیت ارزشها نبود: از گوشت و پوست و استخوان بود و برای همین هم با همه ی وجودش موند و جنگید.

سیمین بهبهانی هم یکی از همون هاست. توی روز گرامیداشت روز زن سال هشتاد و سه توی پارک لاله، خودم شاهد باتون خوردنش بودم. باتونهایی که گویی به پیکره ی نه فقط زن ایرانی که شعر و شعور کوبیده می شد و جالب این بود که سیمین با پیکر نحیفش، بی پروا، بدون ترس، چنان با شهامت در برابر ضربه ها ایستاد که من از خودم خجالت کشیدم. سیمین بهبهانی توی  هر گردهمایی سخنش را، حرفش را، شعرش را، اعتراضش را از وسط ریشه هایش فریاد زده، از وسط جایی که به دنیا اومده. خطرش را، باتونش را، تحقیرش را هم به جان خریده. یک موی گندیده ی سیمین بهبهانی به صد تای من می ارزد. تعارف که نداریم. .

چهار:

الان خوشحالم و هیچکی نمی دونه که چقدر خوشحالم. مثل دروازه بانی که توی اخرین ثانیه توپ رو به بیرون پرت می کنه. خوشحالم که این نوشته نه در یادبود که در گرامی داشت این بانو نوشته شد. نه که کسی در حد و اندازه های سیمین محتاج کلمه های من باشد، این منم که نیازمندم که به موقع برسم. سالها پیش زنی را می شناختم که در حد خودش کمتر از سیمین نبود. او هم می خواست بماند و توی خاک خودش به جاودانگی بپیوندد، او هم درد تازیانه و زندان و حبس کشیده بود. این زن خاله ی من بود. متعلق به همان نسل سیمین. وقتی به تبعید فرستادندش همه ی وجودش شکست. منِ خاک بر سر هیچ وقت فرصت نکردم که زنگی بزنم و صدایش را بشنوم، چند ماه بعد توی غربت و تبعید از دنیا رفت. من هنوز شماره تلفنش را توی فهرست نگه داشتم. شماره هنوز اونجاست اما این شماره دیگه مرا به هیچ انسانی وصل نخواهد کرد. آدم باید حواسش باشه، خاصه برای گفتن خوبی ها، برای تقدیر ها، برای بوسه ها و گرامی داشت ها، سگ مصب است روزگار، خیلی زود دیر می شود.

رادیو ترانزیستوری های قدیمی یادتون هست که برای پیدا کردن طول موج ایستگاه رادیویی مورد نظر باید از وسط پارازیت و برفک عبور می کردید؟ مغز ما هم از لحاظ شناختی چنین کارکردی دارد و با شبکه ی گسترده ی کوادریلیونی 1.000.000.000.000.000  از نورون های عصبی ( یک یک بگذارید و پشت سرش 15 صفر) گیرنده ی پیچیده ای را شکل می دهد که می تواند -یا باید بتواند- سیگنالهای معنی دار را در میان برفکها تشخیص بدهد.

مهم ترین ماده شیمیایی برای این شناخت دوپامین است که در واقع یک ماده شیمیایی است که اتصالات بین نورون ها را با سرعت بیشتری امکان پذیر می کند. مطالعات نشان داده بالا رفتن میزان دوپامین در مغز آدمها باعث افزایش قدرت این گیرنده می شود و فرد می تواند  الگوهای بیشتری را در میان نقاط اتفاقی تشخیص بدهد یا به عبارتی ایستگاههای رادیویی بیشتری را بگیرد. نکته ی حساس ولی اینجاست که اگر میزان دوپامین در مغز از حد بهینه اش بالاتر باشد فرد علایم سایکوز، جنون و توهم از خودش نشان می دهد یعنی در واقع گیرنده انقدر فعال می شود که دیگر فرق بین سیگنال و برفک را در نمی یابد. پاسخ در دوز دوپامین در مغز است: دوپامین زیاد باعث می شود خطای نوع یک (مثبت کاذب) مرتکب شوید – یعنی توی هر برفک و پارازیتی صدای مهستی و هایده بشنوید. دوپامین خیلی کم به خطای نوع دو (منفی کاذب) ختم می شود و از روی صدای ویگن رد می شوید و آن را از برفک تشخیص نمی دهید و همه ی عمر دنبال یک ایستگاه رادیویی می گردید و پیدایش نمی کنید.

بیماران اسکیزوفرنی و نوابغ در داشتن گیرنده های قوی مشترک هستند. مطالعه ای که در سال 2005 در موسسه ی مطالعات رفتاری ماکس پلانک انجام شد نشان داد که خلاقیت با شخصیت نوع سایکوتیک همراه است. هانس ایزنک اولین دانشمندی بود که شخصیت های سایکوتیک را به دقت طبقه بندی کرده و پیشنهاد داد که خلاقیت بیش از حد به دلیل «بیش الگو یابی رفتاری در فرد» می تواند منجر به سایکوز و اسکیزوفرنیا شود و فرد را به نقطه ای می برد که یک نمی تواند تشخیص دهد این الگوها واقعی هستند یا نه و دوم اینکه نمی تواند الگوهای کاربردی و به درد بخور را تشخیص بدهد. شاید زندگی ریاضی دان مشهور جان نَش را در فیلم ذهن زیبا دیده باشید. او که از چنان نبوغی برخوردار بود که توانست برنده ی جایزه نوبل شود، همه ی عمر در جدال با توهمات پارانوییدی اش تصور می کرد درگیر یک پروژه ی کدیابی فوق سری دولتی شده. می شود گفت نبوغ جان نش به حدی بود که می توانست در همه جا الگوها و رمزهای پیچیده بیابد و رمزگشایی کند، حتی اگر آن کدها هیچ پایه ای در واقعیت نداشتند.

داستان کری مولیس برنده ی جایزه نوبل برای ابداع روش تکثیر دی. ان .ای* را اما شاید کمتر شنیده باشید. ایده ی نبوغ آمیز مولیس که واقعا دانش بشر در مورد ساختار ژنتیکی و مطالعات مولکولی را متحول کرد؛ یک شب که مشغول رانندگی درمناطق کوهستانی کالیفرنیا بود با دیدن یک نوار موزیک باز شده کف ماشینش به ذهنش خطور می کند. ذهن زیبایی می خواهد که بتواند این دو چیز بی ربط را به هم وصل کند و از وسطش چنین ایده ای را بیرون بکشد نه؟ اجازه بدهید اما رویه ی دیگر ذهن زیبای مولیس را از زبان دکتر شرمر بشنویم که شانس این را داشته که با مولیس بعد از یک کنفرانس علمی چند دقیقه ای بنشیند و گلویی تر کند:

بعد از اینکه چند تا ابجو زبان هر دوی ما را باز کرد، مولیس به جلو خم شد و با شادمانی وصف ناپذیری از تجربیات شخصی اش در برخورد با یک موجود فرازمینی برای من گفت و بعد خیلی جدی اعتراف کرد که به طالع بینی و پارانورمال اعتقاد دارد و هرچند نمی توند اینها را اثبات کند اما حس می کند که حقیقت دارد، همانطورهم هیچ اعتقادی به گرم شدن کره ی زمین ندارد و شک دارد که ویروس اچ ای وی باعث بیماری ایدز شود! به خوبی به یاد دارم که آنجا نشسته بودم و با حیرت به این مرد نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم باور کردنی نیست که این مرد برنده ی جایزه نوبل شده باشد! این مرد بدیهی ترین چیزهایی که دانشمندان به آن اعتقاد دارند را رد می کرد و ایده هایی را که اکثر دانشمندان به لحاظ عقلی مردود می دانند را قابل قبول می دانست.

واقعیت این است که گیرنده ی مولیس هم مانند بسیاری از  نوابغ روی موج گسترده ای تنظیم شده که او را در برابر ایده های نامحدود و الگوهای عجیب و غریبی قرار می دهد که بیشتر آنها مزخرف و حتی احمقانه است، اما کافی است یکی از آنها مثل ربط نوار کف ماشین با ساختار رشته ی دی ان ای درست از آب در بیاید. شرمر این طور نتیجه گیری می کند:

«شاید بشود گفت که 99% دانشمندان به چیزهایی که مولیس به آن اعتقاد دارد با دیده ی تردید نگاه کنند، اما واقعیت دیگر این است که 99% دانشمندان هرگز برنده ی جایزه نوبل نمی شوند».

حتما شنیده اید که نیم کره ی راست و چپ مغز کارکردها و قابلیت های متفاوتی دارند: نیم کره ی چپ فعالیت هایی مثل نوشتن و حرف زدن را هدایت می کند و نیم کره ی راست در فعالیت های غیر کلامی و تجسم فضایی خبره است. در یک کلام، نیم کره ی چپ بخش منطقی، متکلم و محاسبه کننده ی شخصیت شما را می سازد و نیم کره ی راست بخش الهام پذیر و لطیف و کل نگر را. داستان از آنجا شروع می شود که در آدمها همیشه یکی از این دو بر دیگری غالب است.

اینکه کدام یک از این نیم کره ها بهتر هستند واقعا سوالی است بی جواب و بسته به کاری که می خواهیم با مغزمان انجام دهیم پاسخ های متفاوتی خواهد داشت. نیم کره ی چپ نیم کره ی منطقی و شکاک و قابل اطمینانی است اما ثابت شده که خلاقیت در همه ی زمینه ها (هنری، ادبی، و حتی علمی، بله علمی) از نیم کره ی راست مغز می آید. جالب است به یاد داشته باشیم که مطالعات علمی ثابت کرده که اکثر دانشمندان و پیروان تفکر انتقادی و خلاصه استدلالیون نیم کره ی چپ مغزشان فعال تر است و افراد مومن و زود باور (خر) فعالیت بیشتری در ناحیه ی راست مغزشان دارند (یکی به سود خرها).

فرض کنید دنیا مجموعه ای از نقاط پراکنده ای است که روی یک صفحه پاشیده شده. بطور فلسفی و کلی به این صفحه دو جور می شود نگاه کرد: وقتی این صفحه را نشان آدمهای منطقی می دهید آن را یک مجموعه ی درهم از نقاط بی مفهوم می یابند در حالیکه آدمهای مومن قابلیت این را دارند که توی نقاط بی معنی و اتفاقی مفهوم یا الگویی را پیدا کنند. از نظر علمی ثابت شده که توانایی یافتن الگو در چیزهای بی ربط مستقیما با کارکرد نیم کره ی راست ارتباط دارد (به مطالعات براگر مراجعه کنید). به همین دلیل هم آدمهای مومن توی هر چیزی می توانند مفهومی پیدا کنند و هیچ چیز را بی ربط و نامعقول یا احمقانه نمی یابند. تا حالا دقت کردید که اصولا آدمهای باورمند، به یک عالمه چیزهای غیر منطقی دیگه مثل فال، طالع بینی؛ نفرین؛ استخاره و خلاصه انبانی از لاطایلات دیگر هم باور دارند؟ دلیل ساده اش این است که مغز این آدمها به سادگی هر ربطی -حتی غیر منطقی- را می پذیرد.

اما آیا این واقعا چیز بدی است؟ خیر! اگر همه ی ما موجوداتی بودیم منطقی که فقط نیم کره ی چپ و الگوریتمیک مغزمان کار می کرد و چیزها را همان جور که بودند می دیدیم هیچ چیز تازه ای در دنیا کشف و یا خلق نمی شد. برای آفرینش و خلاقیت بالاخره باید یک جایی خارج از چارچوب فکر کنیم و قابلیت این را داشته باشیم که این نقطه های بی مفهوم را به هم وصل کرده و از توی آنها یک الگو بیرون بیاوریم. در واقع  خلاقیت چیزی جز وصل کردن نقاط به هم نیست. فقط یک نکته ی کوچک اینجا وجود دارد: آیا این نقاطی که به هم وصل می شود واقعا به هم وصل هستند یا نه؟ در واقع همه ی تفاوت یک آدم خلاق با یک دیوانه در همین است. کسی که بتواند این نقاط را به نحو معنی داری به هم وصل کند و الگوی نهفته میان این پراکندگی ها را بیابد یک نابغه است، کسی که نتواند تشخیص دهد که نقاطی که به طور مداوم به هم وصل می کند واقعا به هم ربطی ندارد، دیوانه است (به مرز ظریف میان نبوغ و جنون توجه کنید)، کسی هم که اصلا دنبال وصل کردن نقطه ها به هم نیست؛ عاقل است.

***

در مطلب بعدی با نگاهی کوتاه به زندگی جان نَش (ریاضی دان دیوانه ای که برنده ی جایزه ی نوبل شد) و کاری مولیس (برنده  ی جایزه ی نوبل زیست شناسی) به اهمیت نیم کره ی راست مغز، باور و الهام پذیری در خلاقیت و نبوغ خواهیم پرداخت. همین جا باز هم از فرصت استفاده می کنم و نظر شخصی ام را اعلام می کنم: همان طور که هر آدمی به هر دو نیم کره ی مغزش احتیاج دارد؛ یک جامعه هم محتاج آدمهای منطقی و شکاک و عاقل و آدمهای هنرمند و خلاق و خر است. نگارنده ی این سطور ارادتی عجیب به همه ی آدمهایی که نیم کره ی راست مغزشان فعال تر است دارد و هرگز در صدد تحقیر، قضاوت و حذف هیچ خری نیست و از شما چه پنهان، به خرها حسادت عجیبی می ورزد.

مغز ما شبکه ی به هم تنیده ای از صدها میلیارد سلول عصبی (نورون) است که به هم متصل هستند. چیزی که ما روح، روان، ذهن می خوانیم در واقع چیزی جز حاصل فرایندهای الکتروشیمیایی سطح مغز نیست. شاهدش هم آنکه وقتی یک قسمت از مغز در اثر سرطان، سکته و هر دلیل دیگری برداشته می شود؛ فعالیت های ذهنی مربوط به آن قسمت هم متوقف می شود. به طور خلاصه می شود گفت که ما چیزی جز مغزمان نیستیم.

دکتر مایکل پرسینگر در دانشگاه اونتاریو مشاهده ی جالبی روی مغز انجام داد. او که با قرار دادن یک کلاه الکترو مغناطیسی مناطق خاصی (لوب تمپورال) از مغز داوطلبان را تحریک می کرد مشاهده کرد که وقتی این قسمت از مغز تحریک می شود افراد احساسات متافیزیکی خاصی مثل خروج روح از بدن؛ احساسات مذهبی شدید؛ تماس با خدا و مقدسین و… را تجربه می کنند. اما چرا این اتفاق می افتد؟ به نظر می اید که وقتی مغز در حالت عادی است، پیام های نیمکره ی راست و چپ با هم همخوان می شود و ما وجود  یک «خود» را تجربه می کنیم اما به محض این که این تعادل از بین برود لوب چپ پیام های مخابره شده از لوب راست را بعنوان یک «موجود خارجی» شناسایی می کند. از آنجا که مغز ادم جوری طراحی شده که فقط یک «خود» را به رسمیت بشناسد، هرنوع پیام دوم تعبیر به وجود یک موجود ذیگر صدا، شخصیت فرضی، روح، اجنه و حتی خدا می شود. این اثرات دقیقا شبیه چیزی است که مواد روانگردان بر روی مغز به جا می گذارند.

حس وجود شخص دیگر یا همان «وحی» چیزی است که در میان صخره نوردان، کاشفان مناطق قطبی و  دریانوردانی که به تنهایی به سفرهای دریایی می روند وجود دارد. تقریبا همه ی این گروهها وجود چیزی شبیه «فرشته ی راهنما»را در موقعیت های سخت تجربه می کنند. خیلی از شرکت کنندگان دورهای طولانی دوچرخه سواری صحرایی در شب گزارش داده اند که در راه با چیزهایی شبیه فرشته، بشقاب پرنده، ترن های خالی،  اسب، هواپیماهای نامریی و موجودات فضایی رو به رو شده اند. دانشمندان معتقدند که عواملی مثل تنهایی، کم خوابی، سکوت، سرما، دهیدراتاسیون، خستگی و ترس می توانند قسمت هایی از مغز را تحریک کنند که فرد در آن «موجود خارجی» را تجربه می کند. مثلا هرمان بوهل -قله نورد مشهور اطریشی- در کتاب خاطراتش می نویسد که وقتی در یک صخره ی بلند تا نزدیکی های مرگ رفته؛ ناگهان متوجه حضور مردی می شود که او را راهنمایی می کند و از آن لحظه به بعد حس می کند که تنها نیست (اگرچه واقعا تنها بوده است و احدی در کوه با او نبوده). راینهالد مسنر که اولین فاتح اورست است که به تنهایی قله نوردی کرده می گوید که در تمام طول بالا رفتن از هیمالیا با همسفران خیالی اش گفتگو می کرده است. راستی چه بر سر مغز می آید که چنین حضورماورایی را تجربه می کند؟

برگردیم به دکتر پرسینگر که در واقع با کاشتن الکترود و جریان های الکترو مغناطیسی عین این تجربه ها را در آدمها خلق می کند. در واقع پرسینگر می تواند با گذاشتن یک کلاه بر سر حتی خدا ناباور ترین آدمها در آنها حسی از وحی ایجاد کند و با  کوچک ترین تغییرات شیمیایی در مغز و ارتباط نورون ها می تواند منجر به توهمات قوی  ای شود که از نظر فردی که آن را تجربه می کند خیلی هم واقعی است. پرسینگر با آن کلاه مغناطیسی اش می تواند از من، از شما، از هرکسی که از توی کوچه رد می شود یک پیامبر بسازد. نیازی هم به غار حرا و صحرا ندارد. پرسینگر در مورد ماورالطبیعه می گوید:

آنچه ما چهار صد سال پیش ماورالطبیعه می دانستیم امروز بخشی از علم است. این آینده ی قهری هر نوع پدیده ی ماورالطبیعه است؛ تبدیل به علم می شود و بعد در میان وقایع طبیعی قرار می گیرد. یا به راحتی زیر ذره بین روشهای علمی ناپدید می شود:

Four hundred years ago the paranormal included what in large part is science today. That’s the fate of the paranormal- it becomes science, it becomes normal.» Or, it simply disappears under the scrutiny of the scientific method.

خریت چیست؟

یکی از بزرگ ترین اشکالاتی که بر این سلسله نوشته ها – یا در واقع ترجمه ی آزاد من بر نوشته ی ارزنده ی دکتر شِرمِر- وارد است استفاده از کلمه ی خر یا خریت برای توصیف یک مکتب فکری (غیرفکری) است. واقعیت این است که خود شِرمر در کتابش از چنین کلمه ای استفاده نکرده و من اگر می خواستم به متن وفادار بمانم باید از کلمه ی «مومنان» یا «معتقدان» در این متون استفاده می کردم. من اما از آنجا که به هیچ چیز جز به خودم وفادار نیستم به جای کلمه ی «معقتدان» خوش دارم که از کلمه ی «خران» استفاده کنم. برای همین هم به جای ترجمه، کاری که کردم را اقتباس آزاد می دانم اگرچه بیشتر پاراگراف ها ترجمه ی کلمه به کلمه ی متن کتاب بوده است.

 بیشتر که فکر می کنم می بینم که شاید در به کار بردن کلمه ی خر اشتباه کرده باشم. می نویسم اشتباه؛ نه از آن نظر که کلمه ی خر توهین آمیز محسوب می شود، از آن جهت که در ابتدای این نوشته ها باید این کلمه مثل هرکلمه ی دیگری توضیح داده می شد: آیا آدمها را صرف اعتقاداتشان می توان به دو گروه خر و غیر خر تقسیم کرد؟ مثلا  آیا کسی که به جای رادیو تراپی به کتاب لوییز هی مراجعه می کند خر است؟  آیا کسی که نوشته ای بی مرجع در مورد خواص گل کلم در درمان سرطانهای پیش رفته را باز نشر می کند خر است؟ آیا کسی که به عصای موسی و بازگشت عیسی مومن است خر است؟ یا آنکه به جهان هولوگرافیک و تناسخ و پارانورمال اویخته خر است؟

پاسخ این است که خیر،خیر. هدف این سلسله نوشته ها نقد «چیزی» که به آن اعتقاد دارید نیست، هدف نقد «سیستم اعتقادی» است.  قبل از اینکه پیش تر برویم؛ همین جا باید سیستم اعتقادی را تعریف کنیم:

سیستم اعتقادی مجموعه ای از اعتقادات است که فرد به دلایل خانوادگی، احساسی، و حتی ژنتیکی قبول کرده. سیستم اعتقادی با مدل های علمی متفاوت است؛ یک مدل علمی در برابر نقد، قضاوت و به چالش کشیده شدن باز است در حالیکه  سیستم اعتقادی به شدت در برابر به چالش کشیده شدن و سوال مقاومت می کند و پیروانش با به چالش کشیده شدن «اعتقاداتشان» به شدت ازرده می شوند. این آزردگی با توسل به بهانه هایی مثل توهین و رنجش (در زمانی که فرد معتقد در قدرت نیست) و یا خشونت فیزیکی و حذف ( وقتی فرد معتقد قدرت را در دست دارد) پاسخ داده می شود. «

من اساسا پیروان هر سیستم اعتقادی را «خر» می دانم. حتی اگر آن اعتقاد پیشرفته ترین مدل فکری باشد و یا اسمهای زیبایی مثل جهان هولوگرافیک، پارنورمال و بودیسم را یدک بکشد. همه ی حرف من این است که توی یک اعتقاد یخ نبندیم و اجازه بدهیم که آن اعتقاد به چالش و نقد کشیده شود. شخصا معتقد نیستم که علم و تنها علم می تواند پاسخ گوی همه ی سوالات بشر باشد، اما » مدل علمی»  تنها مدلی است که از در برابر نقد قرار گرفتن نمی هراسد بلکه قدرتش را از نقد شدن دایم، ابطال پذیری و به روز شدن می گیرد. من به علم و مدل فکری علمی اعتقاد دارم نه چون بی اشتباه بوده؛ چون مبتنی بر منطق و دانش بشری بوده؛ هرگز خون مخالفی را نریخته؛ از نقد شدن نترسیده و در برابر ایده های جدید مقاومت نکرده.

این مدل فکری هم مثل خیلی مدل های دیگر کامل نبوده اما تا به امروز تنها وتنها مدلی است که بر پایه ی مشاهده؛ تجربه؛ درک و شعور بنا شده و در نهایت برای بشر پیشرفت و سعادت را به ارمغان آورده. من  اگر امروز این خطوط را هزاران کیلومتر آن طرف تر تایپ می کنم و به دورترین نقطه ی دنیا می فرستم نه از صدقه ی سر اعتقادم به حس ششم، نه از روی معجزه و ایمان و نه از روی خداخواهی است. آنچه بر آن سوارم منطق، نبوغ ، دانش و تفکری است که در طول تاریخ ما را از غار نشینی به این نقطه رانده است. من از لحظه ای که به دنیا آمدم و از آبله و سرخجه نمردم تا امروز که با فشردن یک دگمه، تصویر مادرم را هزاران کیلومتر آن طرف تر بر صفحه ی مانیتورم می بینم تک تک لحظاتم را مدیون علمم. من هنوز هم هر لحظه ای که واژه ای را در گوگل سرچ می کنم و پاسخ سوالم را در کمتر از چند ثانیه پیدا می کنم در برابر نبوغ انسانهایی که مرا به اقیانوس دانش بشری وصل کردند به تعظیم می افتم. پیامبر من انسان است و انسانی از آن جنس. از جنس شعور و منطق و علم. از جنس محاسبه و مهندسی و پرواز برادران رایت و راه رفتن بر سطح ماه؛  از جنس حتی اشتباه و کشف پنی سیلین. من هم می دانم که این انسان سرگشته و ترسیده است و پاسخ همه ی سوالهایش را نگرفته. من این انسان را اما باور دارم؛ با همه ی تردیدهایش، با همه ی ناکاملی اش، برای  من ستودنی است و شگرف چرا که جا پای خداها گذاشته و خود خدایی است که قدرت و شوکتش را از مغزش، از دانش؛ از علم گرفته است. من نمی توانم بر سر این شاخ بنشینم و بُن را ببرم. شما اما اگرمی خواهید تیشه به ریشه ی علم بزنید بزنید. من به علم «اعتقاد «ندارم، به هیچ چیز اعتقاد ندارم. با دانش فعلی من؛ علم و منطق بهترین روشهای موجود برای شناخت رمز و راز جهان است. من ممکن است اشتباه کرده باشم، شرمر ممکن است اشتباه کرده باشد؛ همه ی ما ممکن است اشتباه کنیم و این مهم نیست. مهم این است که فکر نکنیم از اشتباه مبراییم. مهم این است که » خر» نباشیم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 2,295 مشترک دیگر بپیوندید