Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Good Friday

آفتاب از پنجره افتاده روی خطوط راهراه زرد ملافه ای که من نیمه بیدار وسطش کش و قوس میرم. امروز جمعه ی خوبه و شهر تعطیله و می تونم تا لنگ ظهر توی تخت بمونم. هیچ وقت نفهمیدم چرا امروز که عیسی به صلیب کشیده شده  «جمعه ی خوب» اسم گذاری شده. به هرحال برای من که روز خوبیه چون کلا هر روزی که مجبور نباشم صبح ساعت شش و پونزده دقیقه با زنگ ساعت موبایلم از خواب بیدار بشم و برم سر کار روزی خوبیه. امروز بیکارم، معمولا آخر هفته ها میرم خرید اما امروز همه جا تعطیله و خریدی در کار نیست. دیروز توی آلدی سوزن مینداختی پایین نمی اومد. مردم ریخته بودن و فروشگاه رو غارت می کردن. من فقط چند تا موز و یک پاکت شیر خریدم و به جای یک بطر همیشگی دو تا بطری شراب برداشتم که فردا به پیسی نخورم چون هیچی بدتر از این نیست که عصر روز تعطیل رو توی خماری بگذرونم. دخل بطر اول رو دیشب در اوردم. صبح همون شیش و پونزده دقیقه با زنگ موبایلم بیدار شدم چون دیشب یادم رفت که آلارم هفتگی رو خاموش کنم. وقتی رفتم بشاشم سرم گیج می رفت. تلو تلو از دستشویی برگشتم و دوباره خوابیدم. دور دوم خوابم خیلی چسبید، وقتی بیدار شدم سرگیجه هه رفته بود و هوا هم بعد از چند روز دوباره آفتابی بود. مردد بودم که تو تخت بمونم یا برم توی پارک بدوم و در نهایت تصمیم گرفتم که برای تو بنویسم. یعنی چند وقتی هست که میخوام چیزی برات بنویسم اما نه فرصت دست میداد و نه چیزخاصی برای گفتن داشتم.

برخورد من با زندگی به نحو کشنده ای کارمندیه. توی این مدل زندگی روزها به دو دسته تقسیم میشن: روزهای کار و روزهای تعطیل. روزهای کار خودشون  دو دسته میشن: دوشنبه تا چهارشنبه یا روزهای کسالت اور و پنج شنبه و جمعه که روزهای نشاط آوری هستن و از خود آخر هفته هم بهترند. مخصوصا جمعه ها که دورنمای دو روز تعطیلی نزدیک میشه و در یک ساعتی از شب جمعه، حوالی یازده شب شادی آدمها از تصور دو روز تعطیلی به اوجش می رسه. من دوست دارم اون ساعت رو حتما بیرون از خونه باشم و شاهد این شادی های بیخودی باشم چون چیزهای بی مفهوم این روزها به من آرامش میده. بیشتر وقت ها می تونی من رو توی آر اس ال توی اون ساعت پیدا کنی، همونجایی که یک گیتاریست چاق ساز می زنه و مردم مست با صدای بلند داد می زنن و صدا به صدا نمی رسه. من کنار پنجره روی یکی از اون صندلی های تکی با پایه ی بلند نشستم و دارم با لبه ی گیلاس شرابم بازی می کنم و مردم پاتیل رو تماشا می کنم که به خوشحال ترین لحظه ی هفته شون – ساعت یازده و هفت دقیقه ی شب جمعه – نزدیک میشن بدون اینکه بدونن همین لحظه اوج هفته است و شنبه و یکشنبه به سرعت توی غباری از کارهای عقب افتاده، شستن ملافه های کثیف و زدن چمن های حیاط پشتی و الکل محو خواهد شد و توجه کنن که همیشه چشم انداز چیزها از خودشون قشنگ تره.

مردم عادی وقتی برای توجه به این چیزهای عادی ندارن اما من به هیچ وجه عادی نیستم، حتی با اینکه همین چرخه رو تکرار می کنم، حتی موقعی که توی همون پابی نشستم که همه نشستن و دارم به گیتار مرد چاق گوش میدم باهاشون متفاوتم و از حالت نگاهم که با بی تفاوتی به جماعت خیره شده؛ از حرکات معقولم و در یک کلام از گسستگی م با محیط میشه فهمید که من به هیچ وجه یکی از همون آدمهای الکی خوش عصر روز جمعه نیستم. حقیقتش من زیاد درگیر روزهای جمعه نیستم چون مدتهاست که برای اون بخش کسالت بار هفته هم برنامه ی مدونی دارم. دوشنبه شبها سریال های در پیتی ایرانی رو دنبال می کنم، چیزهایی مثل پایتخت، شاهگوش یا بفرمایید شام چون همونطوری که گفتم با چیزهای بی معنی احساس ارامش می کنم. سه شنبه ها سینما میرم یا فیلم کرایه می کنم و بخش هنرمند روحم رو ارضا می کنم. این سه شنبه فیلم «رانگ» رو دیدم، ترجمه ش میشه عوضی یا اشتباهی یا یک همچین چیزی. محصول 2012 و فیلم محشریه، اگه تونستی ببین.

چهار شنبه شب ها سخت ترین شبه چون هفته به اوج خودش رسیده و هنوز حتی پنجشنبه هم نیست. من چهارشنبه ها  بیرون شام می خورم و تمام روز رو به همین امید زنده ام. چهارشنبه ی پیش خیلی گرسنه بودم، وقتی دخترک با ظرف غذای من که از روش بخار بلند میشد سر رسید و چشمم به قطعات برش خورده ی قارچ که توی سس خامه تفت داده شده بود و روی گوشت رو پوشونده بود افتاد احساس یک گرگ درنده رو داشتم. یک سمت بشقاب سالاد فصل با حلقه های پیاز تزیین شده بود و سمت دیگه خلالهای درشت سیب زمینی ریخته بودند. چند وقتیه که به غذا خوردنم اهمیت خاصی میدم. یعنی موقع صرف غذا لقمه ها رو به دقت می جوم، مزه ها رو احساس می کنم و بو و طعم غذا رو با تک تک سلولهام می چشم. به این کار میگن » مایندفول ایتینگ» یعنی خوردن با تمرکز ذهن. من پیش از آَشنایی با این تکنیک بیشتر وقتها اصلا نمی فهمیدم که چی خوردم، غذا رو می بلعیدم و موقع خوردن حواسم به همه چیز بود به جز غذا. از وقتی این جوری خوردن رو شروع کردم روزها توی شرکت از نیم ساعت وقت نهارم واقعا لذت می برم. این نیم ساعت من تعلقی به کارفرما ندارم و می تونم هر غلطی دلم خواست بکنم. منم همه ی ای -میل های کاری رو می بندم و مانیتور رو خاموش می کنم و فقط  روی خوردنم تمرکز می کنم،  لقمه ها رو می جوم و به جز به بافت و طعم و مزه ی غذا به هیچ چیز فکر نمی کنم. حالا مدتیه که شب ها هم موقع خوردن نه موبایلم را چک می کنم و نه  با تلفن حرف می زنم و نه تلویزیون تماشا می کنم.

این چهارشنبه وقتی چنگال رو اروم توی یکی از سیب زمینی ها فرو کردم و نصفش رو گاز زدم فکر عجیبی به سرم زد که باعث شد برات این ها رو بنویسم: احساس کردم که دوست دارم بمیرم. اول روشن کنم که سیب زمینی ها هیچ ایرادی نداشت. دقیقا همون جوری بود که من دوست دارم، یعنی بیرونش طرد و برشته شده بود و وسطش کاملا پخته و داغ بود و ازش بخار داغی بلند می شد. این جزییات رو می نویسم چون حتم دارم که تو هم مثل خیلی ها به این جزییات توجهی نداری و گرنه من خودم آدم جزیی نگری نیستم. اگر این جزییات رو با این دقت می نویسم برای اینه که این ها چیزهای فراموش شده ی ریز هستن که کل زندگی رو می سازن. می گفتم؛ وقتی با کارد یک تکه استیک رو بریدم و توی سس قارچ چرخوندم و لقمه رو به دهان بردم، احساس کردم که از زندگی م راضی ام، هیچ هدفی ندارم و دیگه چیز زیاد تری از زندگی نمیخوام. همون موقع بود که دلم خواست بمیرم. در واقع اگر دست من بود و می تونستم لحظه ی مرگم رو خودم انتخاب کنم دوست داشتم توی همون لحظه ی بعدش که داشتم یک پر کاهو رو توی سرکه بالزامیک غسل تعمید می دادم بمیرم. حالت ایده الش این بود که سرم می افتاد وسط بشقاب توی قارچ های ورقه ی شده ی روی استیک وسیب زمینی ها و تکه ی نیم جویده ی گوشت از دهنم قل می خورد روی میز. احتمالا دختر مو بلوند و باریکی که برام غذا اورد وقتی داره میز کناری رو با دستمال پاک می کنه صحنه رو می بینه و جیغ می کشه و من از این بابت متاسفم؛ اما حقیقت اینه که از اون نقطه به بعد چیزی به من مربوط نیست. من فقط مرده ام و از این بابت گلایه ای ندارم.  حداقلش اینه که از فردا دیگه مجبور نیستم ساعت شش و پونزده دقیقه از خواب بیدار بشم و نگران پر کردن روزهای هفته باشم. من نه آدم افسرده ای هستم و نه با زندگی مشکلی دارم، فقط زندگی من از اون شب چهارشنبه کذایی به بعد بهتر از اینی که بود نمی شد. شبهای چهارشنبه می اومد و می رفت و من روی همین صندلی یا میز کناریش می نشستم و استیکم رو میجویدم. سر آشپزها تغییر می کردن و دکوراسیون پاب عوض می شد و من پیرتر و پیرتر می شدم، کم کم اوره و کلسترولم بالا می رفت و دندونهام کند میشد و از یک روزی به بعد بی خیال چهارشنبه ها و بقیه روزهای هفته می شدم. چهارشنبه ی هفته ی پیش من یک مرد سی و پنج ساله ی سالم و سرپا، تنها و به نحو خسته کننده ای عادی بودم. توی نقطه ی اوج زندگی، روی قله ایستاده، با یک چنگال در دست و یک بشقاب نیم خورده ی استیک ده دلاری سرد شده. اوج زندگی م هم مثل خود زندگیم هیچ گه خاصی نبود. شاید هم زندگی من اصلا هیچ نقطه ی عطفی نداشته باشه و یک چیز کاملا بی مفهوم باشه. مثل روزهای جمعه که فقط یک توهمه؛ توهم آخر هفته ی خوبی که  به هفته های کشداری ختم میشه که همه مثل هم هستن. جمعه ی امروز البته با همه ی جمعه ها فرق داره چون مسیح در چنین روزی به صلیب کشیده شد تا ما بتونیم استیک بخوریم و از زندگی لذت ببریم و به هر کلکی که شده یک مفهومی سوار این ثانیه های خالی از مفهوم کنیم. اصلا برای همین بهش میگن جمعه ی خوب. جمعه ی خوبی داشته باشی.

امیر حسین از سیدنی

 اون سالها که ما دبیرستان می رفتیم؛ یک عدد معلم علوم تربیتی داشتیم به نام خانوم شریفیان. خانوم شریفیان خیلی جوان بود، به رسم خواهران مسلمان سبیل سبزی داشت و ابروهای پاچه بزی به هم پیوسته ی کمونی. به چشم خواهری دختر خوشگلی بود- البته اگر به زنان سیبیلو علاقه داشته باشید-  و با پشتکاری ستودنی در هر فرصتی برای ما از مزایای حفظ حجاب و مصونیت می گفت. آن روزها حجاب ما کوبنده تر از خون شهدا بود و روی دیوارها مدرسه ی ما نوشته بودند  «زن در حجاب همچون گوهر است در صدف». این روزها با اندکی چاشنی پسامدرنیسم و لابد بهره گیری از آخرین متد های تبلیغاتت اسلامی بیلبورد های دیگری طراحی شده که زنها را به شکل پسته، بادام و گردو نشان می دهد و نتیجه گیری می کند که چیزهای با ارزش پوسته های محکم تری دارند. یکی از این بیلبوردها کار را به جایی رسانده که یک ابنبات بسته  را با ابنباتی باز مقایسه می کند که روی آن مگس نشسته است .

0a

 القصه، خانوم شریفیان دختری مسلمان بود و اب نبات وجودش را به طور مبسوط و کاملی در زرورق حجاب می پوشاند  تا مبادا خدای نکرده مگس دور سرش جمع شود. یک روز درست یادم نیست به چه مناسبتی همه ی ما را کردند توی یک مینی بوس و بردند اردو یا مسابقه ی قران یا چیزی در همین مایه ها. به مقصد که  رسیدیم چون جای پارک نبود راننده چند کوچه بالاتر ما را وسط خیابان پیاده کرد. ما هم سر خوشانه از مینی بوس سرازیر شده بودیم و هرهر و کرکر می کردیم که خانوم شریفیان که روی ش را محکم گرفته بود سمت مان امد و تشر زد که مقنعه هایمان را جلو بکشیم و نخندیم و سنگین باشیم. بعد همه را به صف کرد و در حالیکه چادرش را محکم دور ابنباتش پیچیده بود توی خیابون جلوی ما راه افتاد. چند قدمی نرفته بودیم که از رو به رو خوردیم به چند تا پسر جوان و خوش تیپ که با صدای بلند توی خیابون می خندیدند و دنبال سوژه می گشتند. خانم شریفیان برگشت و به ماها که نیشمان باز شده بود چشم غره رفت که نیشمان را ببندیم و چادرش را محکم تر کرد و با قدمهای تند تر حرکت کرد اما دیگر دیر شده بود و پسرجوان خوش قد و بالایی از گروه جدا شد و صاف امد به سمت گروه  و رفت طرف خانوم شریفیان و با صدای بلندی گفت:

آخ، جیگرم؛ بخورمت؟

وصف آن لحظه البته در خطوط نمی گنجد اما به طور خلاصه همه ی ما به جز خانوم شریفیان از خنده منفجرشدیم. بعد از آن همه حرف و حدیث اندرباب مصونیتی که حجاب ایجاد کرده بود حالا توی این جمع دختران بازیگوش هر هر کنانی که نصف موههایشان از دو طرف مقنعه بیرون بود و تره هم برای این حرفها خورد نمی کردند تنها کسی بود که اتفاقا به خاطر حجابش مورد تعرض قرار گرفته بود.

نویسنده ی این سطور با هیچ نوع مزاحمت خیابانی و تعدی به هیچ زنی – چه با حجاب و چه با بی کینی- موافق نیست. مزاحمت های خیابانی چیزی نیست که مختص جامعه ی ما باشد. جوامع مختلف با فرهنگ سازی؛ با قانون و با روش های مختلف به این پدیده ی نا پسند اجتماعی پاسخ می دهند. این فیلم کوتاه که توسط یک گروه فرانسوی تهیه شده است یک روز از زندگی یک زن را به شکلی هنرمندانه به مردان نشان می دهد و با نگاهی انسانی به مقوله ی مزاحمت های خیابانی و ازار جنسی زنان می پردازد. حتما ببینید و مقایسه اش کنید با تبلیغات جمهوری اسلامی. اولین چیزی که در سیاست های جمهوری اسلامی مشهود است گرداندن سر انگشت تقصیر از متجاوز ( که در این موارد معمولا یک مرد است) به قربانی تجاوز (که معمولا یک زن است) می باشد. مورد دوم نگرش ابزاری نظام اسلامی به جنس زن است. دیدن زنان به شکل پسته؛ مغز بادام و آب نبات. آیا این کرامتی است که نظام اسلامی از آن دم می زند؟ همین نگرش؛ بسیاری از سیاست گذاری های دیگر در مقوله ی مسائل زنان را توضیح می دهد. بطور مثال؛ سعی در جا انداختن نظام چند همسری در ایران. لابد داشتن ظرفی پر از اجیل که در آن به وفور انواع پسته و بادام  و گردو یافت می شود؛حالت ایده ال تری برای یک مرد مسلمان است. یا همین اقدام اخیر مسولان برای کاهش سهمیه ی ورودی دختران به دانشگاه در رشته های پزشکی. اگر زنها را پسته و بادام ببینیم واقعا در اختیار گذاشتن  فرصت و موقعیت برای تحصیل آنها چه ضرورتی دارد؟

در اینکه جمهوری اسلامی نظامی ضد بشری و زن ستیز است شکی نیست. حاصل این نظام اما؛ از آنجا که هر تزی، آنتی تز خود را پرورش می دهد، حضور زنانی به مراتب پر قدرت تر؛ با هوش تر؛ توانمند تر و جسورتر در صحنه ی اجتماع بوده است. خدمتی که جمهوری اسلامی ناخواسته، در حق زنان ایران کرده است با هیچ نظام دیگری قابل مقایسه نیست. نگاهی بیندازید به آزادی فکری و حتی جنسی زنان در سالیان اخیر علی رغم تمام محدودیت ها، نگاهی بیندازید به افزایش سطح تحصیلات، آمار ورود به دانشگاه؛ آمار زنان موفق در عرصه های کاری و علمی، نگاهی بیندازید به زنان مبارز، وکلا، و خبرنگارانی که خبر ساز هستند. اگر حاصل نظام شاهنشاهی زنانی با طرز فکر عمه بلقیسی بوده است، حاصل نظام اموزشی جمهوری اسلامی و امثال خانم شریفیان؛ دخترانی است که متهورانه به دنبال خواست هایشان می روند، در انتخاب هایشان جسور تر هستند و از شکستن تابوهایی که تا همین چند سال پیش خط قرمز محسوب می شد ابایی ندارند. بی جهت نیست که جمهوری اسلامی این نسل از دختران را خطری بالقوه برای نظام فکری پوسیده اش می بیند و به هر شکل ممکن  با تصویب قوانین ضد زن- ضد بشر سعی در محدود کردن آنها دارد. درسی که  نظام نمی خواهد بگیرد این است که حاصل همه ی این محدودیت ها و فشارها به وجود امدن نسلی قوی تر از زنان است که خاری بر چشم این نگرش متحجر مردسالارانه ی بدوی خواهند شد. زنانی که نه آب نبات هستند و نه شکلات و نه بادام؛ نه محتاج پوسته هستند و نه باید در زرورق پیچیده شوند. زنانی که فقط و فقط انسانند و به انسانی ترین شکل ممکن سهم خود را از انسان بودن طلب می کنند.

عیدی امسال

یادم نیست دقیقا کی بود؛ اون موقع هایی بود که من تازه مهاجرت کرده بودم و جوگیر جنبش سبز بودم – شد شبیه پیرمردهایی که خاطراتشون رو از نهضت مشروطه تو مهمونی های جناب سرهنگ برای هزارمین بار تعریف می کردن- بگذریم، آره خلاصه تو اون هاگیر واگیر یک بنده خدایی  که عمری ازش گذشته بود و زندان دیده هم بود زد رو شونه ی من و با صدای خشداری گفت » تو هم فرامووووش می کنی» منم خوب بالطبع رگ گردنم زد بالا و گفتم » خیر، من هرگز فراموش نمی کنم»  اونم دستی به سیبیل کمونیستی ش کشید و گفت: «یادت باشه، به یاد داشتن اون قدرها هم کار سختی نیست؛ باهوش ترین آدمها اونهایی ان که فراموش کردن رو بلدن»

***

اون سالهای اول همه چی یک جورایی دردناک بود؛ عیدش هم درد داشت اما من با اصرار عجیبی سفره ی هفت سین مینداختم و کنار سفره ای که انگار همه ی سین هاش با سرما شروع شده بود می نشستم و خاطره نشخوار می کردم. اصرار داشتم موقع تحویل سال بیدار باشم و زنگ بزنم تهران و اگر خطها راه داد صدای مادرم رو بشنوم و بلند بلند تو گوشی بخندم و عید رو تبریک بگم و بعدش قطع کنم بیفتم روی تخت و زار بزنم که چرا روزگار با ما مهربون تر نبود. چرایی که حتی اگر هم جوابی داشت درد اون زخم تازه رو درمان نمی کرد. آره؛ اون سالها همه چی درد داشت و عید هم نمک بود لای این زخم.

***

امسال اولین سالی بود که سفره ی هفت سین ننداختم. ساده سمنو و سنجد نداشتم و وقت هم نکردم برم بگیرم، بیخیالش شدم. چند بار از این و اون پرسیدم که لحظه ی تحویل سال به وقت ما کی میشه و اخرش یادم رفت. وقتی هفت سین نداری کنار چی بشینی و اساسا برای چی بشینی. عید امسال با هیچ روز دیگه ای برای من فرق نداشت جز اینکه سر کار چند تا از همکارهام با لهجه ی امریکایی بهم هپی نوروز گفتن و منم خیلی خونسرد گفتم تنک یو. شب که برگشتم رایان شمع روشن کرده بود و شام درست کرده بود و برام عیدی گرفته بود. وقتی داشتم کف بشقاب رو با کناره ی چنگالم پاک می کردم فقط داشتم به مزه ی سس کرنبری فکر می کردم و اینکه لباسها رو باید بندازم تو خشک کن. پرسید امسال هیچ حال و هوای نوروز نداری؟ دور لبم رو پاک کردم و گفتم برعکس؛ هیچ سالی انقدر بهاری نبودم. دیگه اون بغض سنگین و نوستالژی؛ بوی عیدی و اسکناس تا نخورده و اون چیزهایی که باهاشون خستگی م رو در می کردم و زمستون رو سر می کردم نیست. امسال عید من؛ نه سنت نیاکانه و نه نوروز باستانی: سنت جدید منه برای پذیرفتن زندگی همونجوری که هست، به استقبال نو شدن رفتن، حتی اگه برای این نو شدن لازم باشه چیزهای کهنه ی خیلی با ارزشی رو دور بریزی. عید من روزیه که اینجا تعطیل رسمی باشه، نه روزی که هزاران کیلومتر اون طرف تر عمو نورروز توی کوچه ها دایره زنگی می زنه و مردم رفتن عید دیدنی دارن اجیل و پسته میخورن. هر مسافری می دونه که باید عقربه های ساعتش رو با ساعت مقصد تنظیم کنه؛ نمی تونی از این همه نصف النهار بگذری و با همون تقویم کهنه زندگی کنی. من دوست دارم که همینجا باشم. توی همین لحظه، همینجا؛  با تو، کنار همین سفره ی بدون هفت سین. بشقاب خالی رو از جلوم برداشت و چشمک زد و به فارسی گفت «عیدت مبارک».

با نگرانی نگاهم می کنه و می پرسه مطمئنی که خطری نداره؟ یعنی واقعا میخوای از توی آتش رد بشی؟ اونم با این شکم؟ می پرسم فکر کردی من کیم؟ ابراهیم خلیل الله؟ خیلی مظلومانه دوباره می پرسه: پس چرا میخوای از توی آتش رد بشی؟ چند روزه دارم سعی می کنم فرق بین پریدن از «روی» آتش رو با پریدن» توی» آتش نشونش بدم اما فایده نداره. عاقبت مجبور میشم یک دونه شمع روشن کنم و بزارم روی زمین و از روش بپرم تا نشونش بدم که در واقع قراره امشب چه اتفاقی بیفته. به نظر میاد که خیالش راحت تر شده اما نه به طور کامل. نگران ذخیره ی ژنتیکی گران قیمتشه که توی شکم من دست و پا می زنه. اخرش قول میدم که از روی اتش نپرم ولی برم توی پارک و مردم رو تماشا کنم و آش رشته و کباب کوبیده بخورم. دستم رو محکم فشار میده و سرش رو تکون میده، بدون اینکه هیچ ایده ای از کل داستان داشته باشه، مثل بقیه ی چیزهایی که به من مربوط میشه که همیشه در حد یک ایده ی گنگه، یک ناشناخته ی بزرگ و عجیبه..

چهارشنبه سوری رو خیلی دوست دارم. اصلا ایده ی پریدن از روی آتش رو دوست دارم. برای همینم همه ی عمرم از روی آتش پریدم؛ شاید هم از توی آتش. ویلی میگه که رفتن از توی آتش هم انقدر هم دور از ذهن نیست و از جوکی هایی در هندوستان مثال میاره که روی ذغال گداخته راه میرن و خم به ابروشون نمیارن. طفلک توی ذهنش فکر کرده که مراسم چهارشنبه سوری ما هم چیزی در همین مایه هاست  و ملت ریز و درشت از روی اخگر سوزان رد میشن. بهش میگم ما اصلا اهل این حرفها نیستیم. ما فقط دوست داریم از روی شعله ها بپریم. گاه گداری هم توی این گذار جزغاله میشیم. بعد میشیم نسل سوخته، دل سوخته، بال و پر سوخته، خاطرات سوخته؛ فرصت های سوخته. خوب پریدن از روی آتش اینجوریه دیگه؛ هیچ تضمینی وجود نداره که وقتی داری از روی آتش می پری توش نیفتی. برای منم همین اتفاق افتاد یک جورایی؛الان که فکرش رو می کنم می بینم همه ی چیزهایی که توی همه ی این سالها نوشتم رو اگه خلاصه کنی میشه فریاد یک نفری که داره به زبون های زنده و مرده ی دنیا داد می زنه «آی سوختم». عجالتا اون جلزو ولز تموم شده و این یعنی پایان این دوره از نوشتن من. در همین راستا در همین شب عزیز ویولتا رو میندازم توی آتش و خودم گلستان میشم. خوبی و بدی از ما دیدید به بزرگواری خودتون ببخشید. چهارشنبه سوری شما هم مبارک.

تذکر مهم

اهالی محترم اندرونی، دوستان و همراهان گرامی؛ مطلع شدیم که این اواخر یک نفر با جعل اواتار سیب وارد وبلاگ های دیگر شده و به نام ما اراجیف می نویسد. همین جا؛ اعلام می کنیم که نویسندگان این وبلاگ نه زمان، نه علاقه و نه انگیزه ی سر زدن به هیچ وبلاگی را ندارند چه رسد به کامنت گذاشتن و فحاشی! حقیقتش این روزها ما حتی به وبلاگ خودمان هم سر نمی زنیم  چه برسد به وبلاگ های دیگر! سابقه ی وبلاگ خوانی هم نداریم. کل وبلاگهایی که تعقیب می کنیم همان هایی است که در لینکدونی می بینید. به هر تقدیر، ساختن اواتار قلابی کار سختی نیست. این که افرادی بیمار و بیکار با اسم یک وبلاگ نویس لجن پراکنی کنند هم چیز عجیب و ناشناخته ای نیست. متاسفانه برای برخی موجودات تنها راه چنگ زدن به جاودانگی تلاش برای خراشیدن تصویر آدمهایی ست که به آن نزدیک ترند. به هرحال، همین جا از هرگونه کامنتی که به نام قلم به دست ها در هر وبلاگی نوشته شده اعلام برائت می کنیم. در عین حال؛ اگر به مشخصه ی ای میل زیر آواتار دقت کنید متوجه خواهید شد که با ای میل ثبت شده ی ما متفاوت است. معمولا برای اینکار از ای میلی شبیه به ای میل صاحب اصلی آواتار استفاده می شود اما با کمی دقت متوجه می شوید که یکی از حروف یا جای نقطه ها در ادرس تقلبی جابه جا شده است. در نظر اول همان ای میل است ولی دقت بفرمایید تفاوتش را خواهید دید. به هرحال تشخیص اینکه یک اواتار اصل نیست مثل سکه ی تقلبی هفت تومنی ساده است.

امسال دوست دارم هشتم مارس را به زنانی تبریک بگم که اون قدرها هم زن نیستند، و به مردهایی که اون قدرها هم مرد نیستند. اجازه بفرمایید توضیح بدم: آیا تا به حال به این فکر کردید که آدمها خیلی پیچیده تر از اونی هستند که تنها در دو قالب مرد- زن طبقه بندی بشوند؟ خوب فکر کنم زمانش رسیده باشه که بطور جدی بهش فکر کنید. در زبان انگلیسی برای تبیین جنسیت دو کلمه ی مجزا وجود دارد

Sex

که همان بٌعد ژنتیکی و فیزیولوژیکی جنسیت آدمهاست. مثلا هر انسانی که حامل کروموزوم های ایکس باشد بر مبنای این تعریف زن محسوب می شود

Gender

بٌعد روانی یا همان «هویت جنسی» است. بر خلاف جنسیت که ثابت است و فقط دو شکل زن- مرد را در بر می گیرد، هویت جنسی می تواند بسیار متفاوت باشد و حتی در زمان های مختلف و دوران رشد فکری یک انسان شکل های متفاوتی به خود بگیرد.

برای آشنایی با  هویت های جنسی و تعاریف هر کدام توصیه می کنم حتما این مقاله را بخوانید. مقوله ی هویت جنسی در فرهنگ های عقب مانده تر چیز ناشناخته و یا بهتر بگویم سرکوب شده ای است. همه ی ما از همان کودکی می اموزیم که پسرها با تفنگ و ماشین بازی می کنند و دخترها با عروسک. پسرها باید قوی  و قلدر باشند و دخترها ظریف و مطیع. در واقع جامعه به زور هر کدام از جنسیت ها را در یک رل پذیرفته شده ی اجتماعی قالب می زند. مثلا مردها از بچگی در گوششان خوانده شده که «مرد» گریه نمی کند. من حتی مردی  را می شناختم که خجالت می کشید بلوز صورتی بپوشد چون بهش اموخته بودند که صورتی دخترانه است. اما اجازه بفرمایید از مصایب مردها بگذریم (چون هرچه نباشد امروز روز زن است) و از زنهایی بگویم که در قالب آن زن سنتی؛ مهربان؛ گیسو بلند و سینی چای به دست نمی گنجند. اصلا اجازه بدهید از خودم شروع کنم.

من از زمانی که به یاد دارم هیچ وقت به آن معنا زن نبودم. اولین جدالهایم از ده دوازده سالگی با مادرم شروع شد که دوست داشت از من یک بانو بسازد و مجبورم می کرد که در میهمانی ها دامن بپوشم؛ کفش پاشنه بلند پایم کنم؛ با صدای بلند نخندم و در نهایت رفتاری کاملا زنانه داشته باشم. من اما هیچ وقت این ها را دوست نداشتم. موههایم کوتاه بود – و هست- و با یک شلوار جین و کفش ورزشی تمام سال را می گذارنم. در بقیه ی ابعاد زندگی هم شباهتی به آن زن آرمانی- سنتی ندارم.مثلا واقعا هیچ وقت آرزو نداشتم که لباس عروسی بپوشم و در آن کارناوال مضحک دسته گل و تور و برف شادی نقش دلقک را بازی کنم. هیچ وقت دوست نداشتم توی خانه بنشینم و مورد حمایت مردی باشم و از همه مهم تر هیچ وقت دوست نداشتم که مادر باشم. هر وقت جملاتی مثل » هر دختری ارزو داره مادر – یا عروس- بشه » را شنیدم به سختی سعی کردم که جلوی خنده ام را بگیرم. مسلما البته از ترکش این نگاه جنسیتی هم مصون نمانده ام و همه ی عمر متهم شدم که  زیادی مردانه ام یا  » اون قدرها هم زن نیستم» برای اینکه مثلا یک زن نمی تواند اینقدر جدی باشد؛ یا سخت کوش باشد؛ یا مستقل باشد.

من ایمان دارم که زنهای زیادی مثل من هستند و در آن قالب سنتی اساطیری آن زن-معشوق ازلی جا نمی گیرند. این زنها به اعتقاد من بیشتر از همه مورد ستم واقع شده اند. از یک طرف برای اینکه زن بودند مورد تبعیض جنسیتی قرار گرفته اند؛ از یک طرف چون آنطور که جامعه زن را تعریف می کرده نبوده اند مورد سرکوفت و تحقیر قرار گرفته اند که مادر فولاد زره اند و زمخت هستند و اصلا زن نیستند! در واقع اصلا نمی توانند قبول کنند که هویت جنسی گوناگون است و همه ی ما مجبور نیستیم که یک شکل باشیم و یک جور خاص زندگی کنیم. هرزنی که شلوارجین پوشید و موههایش کوتاه بود حتما لزبین نیست، هر زنی که مهندسی خواند یا توی محیط های مردانه کار کردن را دوست داشت زمخت و غیر جذاب نیست، هر زنی که دوست نداشت زیر سایه ی یک مرد زندگی کند عجیب غریب نیست؛ و اگر زنی بدلایلی نخواست مادر باشد چیزی از زنانگی کم ندارد. یادمان باشد که برای هر کدام از این زنها که در آن قالب استاندارد نمی گنجند مردی وجود دارد که او هم از مچاله شدن در آن شکل تعریف شده ی مرد قدرتمند- حامی- نرینه خسته است. باور کنیم که دنیا فقط از زنها و مردها تشکیل نشده بلکه مهم تر از آن از طیفی از هویت های جنسی مختلف را در خود می گیرد. طیفی از انسانها با همه ی ظرایف و تفاوت های تشکیل دهنده ی یک انسان؛ با نیمه های مردانه و زنانه ی روانشان. همه ی مردها بخشی زن هستند و همه ی زنها بخشی مرد. اگر فقط همین را بپذیریم نه فقط خیلی از مشکلات روانی و تضادهای درونی مان حل خواهد شد بلکه دیگرتبعیض جنسیتی هم وجود نخواهد داشت. در نتیجه دیگر روزی تحت عنوان «روز جهانی زن» هم نخواهیم داشت. درآن جهان ایده آل همه ی روزها «روز جهانی انسان» خواهد بود. به امید آن روز.

شب اول

مازیار رو هیچ وقت فراموش نمی کنم: مهندس مکانیک بود و مدیر عامل یک شرکت که خودش هم توش شریک بود، باهوش بود، با مزه بود؛ خوش قیافه بود. همه ی چیزی بود که همیشه میخواستم. اما هر وقت می اومدیم به هم نزدیک بشیم یک چیزی بهم نهیب می زد که نه.. نه .. نزار بیاد جلو. برای همین شش ماه همه ی رابطه ی ما خلاصه شد به خوردن هویج بستنی سر یخچال. هر شب می اومد دنبالم و من رو می برد توی ماشین اب میوه می خوردیم و می خندیدیم و از این در و اون در می گفتیم و بر می گشتیم. هیچ وقت اصرار نکرد که بیاد بالا. گفت تا هر وقت بخوای صبر می کنم تا وقتی که بتونی بهم اطمینان کنی. بعد از شش ماه بالاخره یک شب دم در ازش پرسیدم دوست داری بیای بالا؟ بدون اینکه چیزی بگه؛ ماشین رو پارک کرد و خیلی اروم پشت سرم اومد. صدای نفس هاش رو می شنیدم که شبیه نفس های یک گله گرگ گرسنه بود. از توی اسانسور پیچیدیم توی هم، کلید رو که  چرخوندم، بغلم کرد توی هوا و با پاش در رو پشت سرش بست و توی تاریکی کورمال اطاق خواب رو پیدا کرد و پرتم کرد روی تخت. اون شب سه بار عشق بازی کردیم. هیچ وقت با هیچ مردی اینجوری عشق بازی نکرده بودم. چطوری بگم؟ هر کاری که با من کرد درست همون چیزی بود که باید باشه. حتی وقتی کف دستم رو روی بالش فشار می داد؛ فشاری که روی مچم می اورد درست همون اندازه ای بود که میخواستم. نه خیلی کم؛ نه خیلی زیاد؛ نه خیلی شل، نه خیلی سفت. همه چیز در کمال بود؛ بوسه ها؛ لمسها، لیس ها، نفس ها؛ بالا رفتن ها؛پایین اومدن ها، درست مثل یک رویا بود. فردا صبحش وقتی داشتم می رفتم سرکار، توی ماشین؛ یک لبخند سمج مسخره ای روی لبم بود. حتی وقتی روز از نیمه گذشت و هیچ خبری ازش نشد به روی خودم نیاوردم.  با خودم فکرکردم – ترجیح دادم فکر کنم- که گرفتار بوده یا وقت نکرده یا هرچی. اصلا برای چی اون باید خبر می داد من می تونستم پیش قدم بشم. براش تکست زدم ولی سه ساعت گذشت و هیچ خبری نشد. با خودم فکر کردم – ترجیح دادم فکر کنم -  که شاید موبایلش رو چک نکرده و بهش زنگ زدم اما کسی بر نداشت. توی همه ی این شش ماهی که مازیار رو می شناختم این سابقه نداشت. با خودم فکر کردم که شاید بلایی سرش اومده- یا ترجیح دادم که اینجوری فکر کنم- چون مازیار مثل یک گاو سالم بود و گردنش رو تبر هم نمی زد. اخه چطور ممکن بود غیر از این باشه. شاید سکته کرده بود، شاید ماشین بهش زده بود. بعد هر سه ساعت یک بار بهش زنگ زدم. سه روز بعد به سرم زد که با یک شماره ناشناس بهش زنگ بزنم. بلافاصله جواب داد. وقتی صدای من رو شنید؛ گفت که  خیلی گرفتاره و خودش تماس می گیره. اولین باری بود که یک مرد اینجوری سرم رو به طاق می کوبید. خودم این کار رو با مردهای زیادی کرده بودم؛ اما خوب  اونها کوتوله بودن؛ زشت بودن، خوب نبودن، حالا عین این رفتار داشت با خودم می شد. به سرعت فهمیدم که چه اتفاقی داره میفته. مازیار داشت همون کاری رو با من می کرد که من با خیلی ها کرده بودم و اگه یک چیز رو خوب می دونستم این بود که وقتی کسی داره فِرِت میده؛ هر قدر مقاومت کنی فقط بدتر جر می خوری برای همین مقاومتی نکردم. فراموشش کردم، سعی کردم یعنی.  اینجوری بگم: به سختی سعی کردم فراموشش کنم.

***

شب دوم

دو ماه بعد زنگ زد. بلافاصله جواب دادم. گفت باید ببینمت. این بار بدون هیچ توضیحی اومد بالا. در رو که باز کردم دوباره به هم پیچیدیم؛ حتی بیشتر از باراول؛ دوباره عشق بازی کردیم؛ با همون هیجان و شدت شب اول، حتی بیشتر. وقتی اخرش کنارم دراز کشیده بود و داشت به سیگارش پک می زد؛ سرم رو گذاشتم روی شونه هاش و اروم دم گوشش گفتم که دلم براش تنگ شده بود. دستش رو فرو برد توی موههام و گفت من هم دلم برات تنگ شده بود خوشگلم. گفتم پس دیگه تنهام نزار؛ میشه؟ میشه دیگه تنهام نزاری؟ محکم تنم رو به خودش فشار داد و گفت » دیگه هیچ وقت تنهات نمیزارم، هیچ وقت». اما همون طوری که حدس زدنش سخت نیست رفت و دیگه پیداش نشد.

***

شب سوم

سه ماه بعد یک شب اس ام اس زد: تنهایی؟ تنها بودم. اومد اما هیچ چی دیگه مثل قبل نبود. حرکت ها؛  نفس ها؛ بوسه ها. با اینکه همه ی فشار ها محاسبه شده بود و هنوز هم نه کم بود و نه زیاد من  نتونستم ارضا بشم. شاید زن ها یک جورایی احمق تر از اونی هستن که بتونن توی یک همچین شرایطی ارضا بشن. اصلا یادم نیست که اون شد یا نه ولی یادمه که به گردنش اویختم و پرسیدم » مازیار؛ چرا این کار رو می کنی؟» مکثی کرد و دستم رو از دور گردنش باز کرد و دستش رو برد سمت بسته سیگارش. توی تاریکی یکی گیراند و گفت » وقتی از زنم جدا شدم بهش گفتم هرچی دوست داری با خودت ببر. چند ساعتی از خونه رفتم بیرون؛ وقتی برگشتم همه چیز رو برده بود و خونه خالیِ خالی بود، من توی اون خونه فقط چند تا کاکتوس داشتم، کاکتوس ها رو انداخته بود کف زمین و لگدشون کرده بود؛ لهشون کرده بود.. لهشون کرده بود.  می فهمی؟

_____________________________

 دیگه هیچ وقت ندیدمش. مردی که می تونست همه ی اون چیزی باشه که من میخواستم. مردی که می دونست چی میخواست و می تونست هرچی که می خواست رو به دست بیاره . مردی که فکر می کرد همه ی آدمها میخوان جفت پا بپرن روی کاکتوس هاش و از ترس لگد شدن کاکتوس هاش خودش پر از خار شده بود. مردی که گیج و بد حال و خاردار بود؛ مردی که نیمه ی مردونه ی زخمی  و زخم زننده ی خودم بود؛ بدون اینکه بدونم

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 2,111 مشترک دیگر بپیوندید