Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

از بچگی میانه‌ای با انتخاب کردن و انتخاب شدن نداشتم. شاید تقلب آقای حمیدی  معاون مدرسه برای نماینده کردن فرزندش بعنوان رئیس شورای دانش‌آموزی دید من رو به دموکراسی شرقی برای همیشه عوض کرد. همراه نشدن سایر کاندیداها برای اعتراض به نتیجه آرا آب سردی بود که بر پیکر دموکراتیک من ریخته شد. تمام مدرسه رو برای رای دادن به خودم بسیج کرده بودم. وعده‌هایی ‌دادم که برآورده کردنشون از دست من که نه از دست وزیر فرهنگ هم برنمی‌آمد و برای تحقق بعضیشون به همکاری چند وزارتخانه نیاز بود. حسابی طرفدار پیدا کرده بودم. رای آوردن من مثل روز روشن بود اما آن مردک چلاق حساب دو دو تای من را هیچ کرد.

آن وقتها تا این حد میانه رو نبودم و بعضا حرکات رادیکال هم از من سر می‌زد. جواب من به آقای حمیدی خیس بود و بو دار. عکس‌العمل من زرد بود و رنگ نفرت داشت. یک شب برای این حرکت اعتراض آمیز پیچ و تاب خوردم و تحمل کردم. صبح روز بعد قبل از شروع صبحگاه دزدکی پشت کمد دفتر رفتم و توی کارتون پاره پوره رای گیری روی کپه رای ها و سلیقه‌ها شاشیدم. جریان ادرار از زیر کارتون و کمد خودش را به صندلی رئیس مدرسه رساند.

صف که تمام شد وارد دفتر که شدند بوی اعتراض به دماغشان خورد. خلاصه همگی کاندیداها احضار شدند و من لحظه‌ای هم به حرکت جوانمردانه فکر نکردم و همه با هم کتک مفصلی خوردیم. احساس می‌کردم حقشان است و این چوب اعتراض نکردن خودشان است که بر دست و پاهایشان فرود می‌آید.

سالها از آن روز می‌گذرد و همچنان رای گیری‌ها همان حس را به من می‌دهند. البته طول این مدت دموکراسی هم تلاشی برای به چشم آمدن نکرد. انتخابات 88 داشت همه چیز را درنظرم درست می‌کرد اما سرانجامش آن شد که همه می‌دانیم. حالا باز با رد صلاحیت هاشمی و حرکت به سمت انتصابی دیگر باز همان حس بچگی در من بیدار می‌شود. حیف که زمان خالی کردن اعتراض روی کپه رای‌ها پشت کمدهای وزارت کشور و دیدن جریان آن تا زیر پای وزیر کشور زمانش گذشته. باید بروم و نتیجه همه پیچ و تاب‌هایی که این سال‌ها خوردم را اینبار به نیابت از خودم و سایر رای دهنده‌ها روی همه مانیتورهای وزارت کشور و کیس‌هایشان خالی کنم. 

112

چیپس آزادی

توی زندگی گاهی رنگ ها، مزه ها و صداهایی هست که تا اخر دنیا هم ولت نمی کنه. چیزهایی مثل حس تاریک سالن سینما عصر جدید و صدای بم اون آقایی که انونس های سینمایی رو می خوند و اخرش می گفت » برنامه ی آینده ی سینماهای تهران». خزیدن کورمال کورمال  توی تاریکی روی صندلی، صفحه ی نقره ای و سکوت. گاهی هم صدای خش خش کاغذ و بعد بوی ساندویچ کالباس یکی از تماشاچی ها. چیزهایی مثل خیابون طالقانی، رو به روی سینما عصر جدید ، عصر جمعه و چیپس.

 فیلم های تارکوفسکی رو با پدرم دیدم. خودش عاشق سینمای هالیوود بود. هیچ وقت نفهمیدم چرا دست من رو می گرفت و می برد ایثار؛  رنگ انار؛ زندگی بدون توازن. همون طور که هر ماه دستم رو می گرفت و می برد دم دانشگاه تا هر کتابی که دوست داشتم بخرم. هیچ وقت موقع کتاب خریدن در مورد پول چیزی نگفت. کتاب جز سبد خانوار بود، همین طور سینما. کلا سینما دوست داشت. سینمای مورد علاقه ش هم عصر جدید بود. یادم نیست اون روز چه فیلمی دیدیم، نمی دونم اصلا چرا با مینی بوس رفته بودیم. فیلم که تموم شد بیرون سینما سوز سردی می اومد. اون ور خیابون؛ یک لبنیاتی بود که پدرم گاهی ازش ماست می گرفت.  ماست چکیده گرفتیم و چیپس آزادی. همون چیپس هایی که  تا خرخره پر از چیپس بود و توش رو می شد با روغنی که روش شتک زده  دید. توی مینی بوس به سمت خونه  در مورد فیلم حرف زدیم. نه من و نه پدرم هیچ وقت، هیچ کدوم از فیلمهای تارکوفسکی رو نفهمیدیم.  پدرم همیشه بعد از فیلم بد و بیراه می گفت اما باز هم وقتی فیلم بعدی ش اکران می شد دستم رو می گرفت و می برد سینما. انگار مهم ترین چیزی که آندره ی به ما یاد داده بود این بود که لازم نیست هنر رو بفهمی تا ازش لذت ببری.

توی مینی بوس سوزن مینداختی پایین نمی اومد. یکهو گفت میخوای چیپس و ماست بخوریم؟ پدرم آدمی بود که برای هرکاری هزار تا اصول داشت و قطعا خوردن هرچیزی چه برسه به چیپس و ماست توی مینی بوس جزو هیچ کدوم از این اصول نبود. اما  چه اهمیتی داشت؟ همون جا، چیپس رو باز کردیم ؛ درش مقوای سفیدی بود که با دو تا منگنه به سر سلفون دوخته شده بود و با خط قرمز روش نوشته شده بود آزادی. بعد تند تند چیپس ها رو زدیم توی ماست و خوردیم. بدجوری چسبید، بدجوری. تک تک مزه های چیپس آزادی؛ شوری اش، تردی اش، ترکیبش با خنکا و لطافت و نرمی ماست روی زبونم برای همیشه موند. نشسته بودیم ردیفهای اخر و انگار پرت شده بودیم توی لحظه ای که هیچ کسی توش نبود. عین دو تا بچه در حال ناخنک زدن به یک خوراکی ممنوع چشمهامون از خوشحالی برق می زد. خونه که رسیدیم مادرم در رو باز کرد و با تعجب گفت به!  پدر و دختری همه ش رو که خوردین. آخه چیزی از چیپس و ماست ها نمونده بود.

به مادرم میگم گوشی رو بده به بابا. وقتی گوشی رو می گیره میگم آقا جون..؟  بلند قهقهه می زنه. میگم  اون چیپس و ماست توی مینی بوس رو یادته؟ یادشه. بلافاصله میگه مگه میشه یادم بره؟ همیشه منتظر بودم که یه روزی یادت بیاد. می دونستم که توی ذهن کودکانه ی تو اون چیپس و ماست خوردن ثبت میشه. چند سالت بود؟ ده ساله بودی؟ نه ؟  یادم نیست. می دونم که از اون شب زمان زیادی گذشته و خواهد گذشت. به این فکر می کنم که زندگی هم مثل فیلمهای تارکوفسکیه. زیاد لازم نیست بفهمی ش تا ازش لذت ببری. درست مثل مزه ی چیپس و ماست؛ شاید گاهی فقط کافی باشه که روی زبونت بچشی ش قبل از اینکه از مینی بوس پیاده ات کنن. چون به هر حال، هممون یه روز دیر یا زود از مینی بوس پیاده میشیم. به این فکر می کنم که بالاخره باید یک روز برگردم ایران؛  از اون مغازه رو به روی سینما عصر جدید ماست چکیده بخرم، بشینم توی مینی بوس و با چیپس مزه مزه کنم. چیپس آزادی.

پی نوشت:  همه ی پدرها قهرمان دختراشون هستن. همیشه و تا ابد. روزت مبارک 

باز تولید بلاهت

سالهاست که ملت ما چشم به آسمان منتظر مسیح و مهدی موعود مانده مدتهاست که یک تحلیل برمبنای واقعیت ندیده ام . سی و خورده ای سال زندگی چه تفاوتی در ساختار جامعه ی ایران بوجود آورده ؟ چرا یک جمعیت سه میلیونی روزی بیرون می آید و فرداهای آن روز جز معدودی جان برکف کمتر کسی پای به خیابان می گذارد؟هیچوقت کسی نیامد توضیح بدهد که ثروت بادآورده ی این حضرات کجا هزینه شده و چرا موسسات و نهادها وارگانهایی که تابعه ی آنها هستند ، از دستورات دینی خود تبعیت نمی کنند و سخت به دنیا چسبیده اند. (یک نمونه ی صاف و ساده اش اعظم مدارس دینی ) . کسی نیامد که بگوید تراست ها و کارتلهای عظیم که تحت پوشش مجموعه کارخانجات و شرکتهای عظیم پیمانکاری تشکیل شده اند( مانند آستان قدس و مجموعه ی قرارگاه خاتم الانبیا) این ثروت عظیم را از چه منابعی بدست می آورند و حقوق چه تعداد انسان بواسطه ی قانون حمایت کننده ی این سرمایه داران پایمال می شود . کسی نیامد بگوید که اینهمه لایحه و قانون که در مجلس طرح و تصویب می شود چه بخشی از جامعه را از سود کلان حاصل از تحرک اقتصادی جامعه برخوردار و چه بخشهایی را از آن محروم می سازد.

هیچکس را ندیدم که در تحلیل خود از اوضاع جامعه و تحرک طبقات ،موضع تحلیل را بر اساس واقعیت های جامعه یعنی نان سفره ی مردم قرار بدهد ، اما تا دلت بخواهد حرفهایی شنیدم که لبخند یک کاندیدا چه کارها نمی کند و اینکه فلانکس در یک دوره چه اندازه در کم کردن فشار بر سر مردم موثر بوده . حتی با وجود اینکه خود زعمای قوم ، متصل و بی وقفه می گویند که هم و غم ما حفظ این نظام است ، اما ما کماکان میگوییم: انشاء الله گربه است. آقا جان شاید لازم باشد چیزهایی را دوباره معنی کرد، گرچه میگویند که آدم خفته را می شود بیدار کرد اما آدمی که خود را به خواب میزند ، هیهات !

حفظ یک سیستم به معنی نگاه داشتن و تقویت هر روزه ی پایه های آن است . حفظ یک سیستم به معنی زدودن آن سیستم از هرگونه نیرویی است که مایع تضعیف آن شود . حفظ یک سیستم یعنی کندن علفهای هرز است . حفظ یک سیستم یعنی اتاق فکر و طرح برای جلوگیری از هرگونه خطر احتمالیست . حفظ سیستم یعنی نگهداری شرایطی که راندمان سیستم افت نکند. حفظ سیستم یعنی بررسی بهینه سازی و برنامه برای گردش بهتر در میان اجزاء و بالابردن بهره وری در کوتاه مدت و میان مدت است . حفظ سیستم یعنی شبیه سازی و موازی سازی جریاناتی که ممکن است در آینده خطراتی فراهم آورند و تولید و ذخیره سازی واکسن سیاسی و اجتماعی برای آن . حفظ سیستم یعنی حفظ و نگهداری از سیستم بشکلی که کلیت آن کماکان به کار خود ادامه بدهد و تا حد امکان سبب پایین آمدن راندمان خروجی آن نشود .

اگر خروجی این سیستم ، چاق و چله کردن طبقات خاص و بفلاکت رسانیدن طبقات مشخص در جامعه ی ماست ، فکر میکنم دیگر تعریف » حفظ نظام » کاملا مشخص باشد .

حالا کسانی بیایند و هی بگویند آمدن کسانی که با مجوز بالا دستی ها پای به این عرصه نهاده اند، فضا ی باز سیاسی ایجاد می کند ، فشار اقتصادی و تحریم ها را عقب می زند. اینها بسیار خوب است ، اما یک عموما چیز در آنها نادیده گرفته شده. مملو از احساسات و آرزوها  هستند  وسرشار ازعدم توجه به واقعیات ، چشم پوشی از این واقعیت تیز و سخت که قدرت سیاسی در یک جامعه بستگی خاص به چگونگی توزیع قدرت اقتصادی در یک جامعه دارد .در عوض تا دلتان بخواهد انبانی پر از تعارفات و کلی گویی و بحث های بی پایان حیدری نعمتی درمیان است. عده ای اپوزیسیون را سرزنش می کنند وعده ای پوزیسیون را . برخی هم درگیر بحث بی پایان عدم انطباق نیروهای پیشتاز یا الیت جامعه با خواستهای طبقات در صحنه ی اجتماعیند. بحث هایی که همه و همه کار را به آنجا می رسانند که با اوج و فرود جنبش ،سرانجام خمودگی خواهد رسید و عموم بدنبال این گزینه که : نادری پیدا نخواهد شد ، کاش اسکندری پیدا شود.

بگذریم از بخشی از نظریات که با خواندن چند کتاب ، یک زمانی زیر علم چه گوارا سینه می زدند و با کمترین اخم هیئت حاکمه به دنبال تشکیل گروههای چریکی می رفتند ، امروزه با تغییر جهت باد، پای ثابت تکیه و حسینیه ی انقلاب بدون خشونت و مشغول تکرار عقاید اندیشمندان جوامعی هستند که چندین دهه و شاید سده با اوضاع اجتماع ما تفاوت دارند. اندیشه ی ایجاد تغییر و نهادینه کردن دمکراسی در یک جامعه ، بدون هیچ زخم و جراحی بدون شک اندیشه ای انسانی است .اما بیشتر با اومانیسم همساز و همگون است تا واقعیت تاریخ جاری جهان . عموم حاکمان و طبقات در قدرت ، با مشی خود ، بنوعی ، اخلاق ، مناسبات اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی میان خود را در توده ی زیر دست بازتولید می کنند . از این روست که استبداد در بازتولید خود فرهنگ خشونت ، کلاهبرداری ، ارتشا ،پشت هم اندازی و … را در میان توده ی  زیر دست رایج می سازد . طبقات میانی را از طریق رانتهای کوچک ، پاداش های ناچیز ،حق سفره و خارج از شمولها برای مدیران جزء ، سفرهای کاری خارج کشور ،  یارانه ها و صدقات ، با بخشیدن قسمت کوچکی ازسود باد آورده ی حاصل از ثروت اجتماعی ، فاسد و شریک خود می نماید. سراب فریبنده دستیابی به امکاناتعالی تنها در مقابل اطاعت کورکورانه و خشوع در مقابل سارقان کبیر ، جوانان ما را فاسد می سازد.در این سیستم امکانرسیدن به هرجا ، تنها بشرط اطاعت و چشم پوشی از بعضی چیزها تبلیغ می شود. در مقابل ، ترس از دست دادن همین رانتهایکوچک ، مانند یارانه ها ، حق تحصیل ، حق داشتن شغل ، بطور سیستماتیک و مکرر، از طرق مختلف به بدنه ی جامعه تزریق می شود . این تزریق سی و اندی ساله ، نظام را ابتدا از تحمل مخالف به حذف  غیر خودی ها و در مراحل بعدی به اظهار عبودیت نسبت به بالا دستیها کشانده . امروزه شاهد هستیم که این حلقه چنان تنگ شده که حتی دوستان قدیمی هم دیگر» التزام عملی …» ندارند .

واقعیت آنست که شما  دیگر کافی نیست که مخالف نباشید . حتی کافی نیست که موافق باشید .در هر دو، امکان بر باد دادن سر را دارید . امروزه تنها باید عاشق باشید . تا شاید به شما اجازه داده شود که به طبقات بالا راهیابید. این عشق را آن صاحب کارخانه ی آلومنیوم که از طرفی وامهای بلاعوض میلیاردی گرفته و از طرفی دیگر سوار برموتور سیکلت و کلت در دست به میان جمعیت یورش میبرد ، بخوبی نشان داده است . در برابر این عشق ، ترس هر روزه ی ناشی از عدم امنیت کاری ، جانی،فرهنگی ، جنسی و…. در مقابل هرگونه اعتراض به عاشق بودن ،به بدنه ی جامعه ی ما خورانده شده. می توان با ایده ی افزایش پله به پله ی تغییرات پای صندوق رای رفت  تا با این امید ، ضمن ایجاد و یا حتی حفظارزشهایی خاص ، بتدریج جامعه را وادار به تغییر کردد . اما همیشه باید بخاطر سپرد که این معادله همیشه دو سر دارد و این تز در جامعه ی ما ، همچون جوامع دیگر،سخت به منافع و دامنه ی منافع هیئت حاکم و طبقات پشتیبانی کننده ی اقتصادی و سیاسی  و عکس العمل آنها  بستگی دارد . آنگونه که تاریخ 30 ساله ی ما نشان داده ، هر تحرکی به منزله ی اقدامی برای کسب قدرت سیاسی و اجتماعی در نظر گرفته خواهد شد ( تجربه ی دهه ی 60 – حمله ی مجاهدین و کشتار زندانیان –

اعتراضات دانشجویی دهه ی شصت ، هفتاد و هشتاد ، اعتراضات و اعتصابات کارگری ، درگیری های کشاورزان در مقابل عوامل و موسسات  نظام ، اعتصابات صنفی و … ) و در کل هر گونه اندیشه یباز کردن فضای سیاسی و حتی صنفی با انگ امنیتی برخورد و مآلا به منزله ی اقدام برای لرزاندن پایه های قدرت با مشت آهنین پاسخ داده خواهد شد. این راهیست که پیمودن یک بار آن، تجربه ای اجتماعی (همچون سال 88) و امید بستن به انجام دوباره ی آن ،دست کم گرفتن قدرت و سازماندهی نیروی روبروو تشویق به انجام  آن بنحو عجیبی ،بازتولید بلاهت سیاسی است. به زعم اینجانب ، فارغ از شمرده شدن و یا شمرده نشدن آراءوانتخاب این یا آن ، تحریم همگانی انتخابات ، قدمی برای جذب نیروهای بیشتر و اتحاد و یکپارچگی مردم از یکسو و باعث ریزش هرچه بیشتر نیرو در جانب مقابل خواهد بود . بیاد داشته باشیم که رشد روز افزون اعتصابات کارگری و درگیریهی دهقانان با موسسات و عوامل نظام ، خبر از پیوستن بخش عمده ای از توده های زحمتکش به لشکر خواستارتغییرات دارد ،کمبودی بود که در سال 88 بخوبی نمایان بود. من بعنوان یک نفر ، امید به آسمان و انواع و اقسام لباده های رنگ و وارنگ ندارم . از جانب دیگر عجولانه هم تصمیم نمیگیرم . کسی را هم بخاطر رفتن و رای دادن خائن نمیشمارم . بیشترامید دارم که دوستان رای دهنده ی امروز را، فردا و در انتخابتی نظیر انتخابات امروز ، در صف تحریم کنندگان و در عده ی تشکلها ببینم .تا با هم، این بخش از سیاست ورزی را بیاموزیم که دمکراسی تنها یک شیوه از اعمال قدرت سیاسی است و این قدرت می تواند ازطریق پس زدن خواسته های نامشروع طبقه ی حاکمه هم به چشم آورده شود.

عزت الله، از میان همه ی تصاویر تو، این تصویر غمگنانه را تا به آخر به خاطر خواهم سپرد. تصویری که تو استادانه؛ بی هیچ کلامی، با نگاهی که بر زمین میخکوب مانده  برای همیشه جاودانه کردی. تو دوربین را می شناسی؛ نور را و حرکت را.  در میان این کاروناوال مزخرف و وقیح به کارگردانی  دست های آلوده به خون، چه استادانه حس بی کلامت را مظلومانه در تاریخ ثبت کردی. آقای بازیگر؛ نگاهت؛ نشستنت، حضور ناخواسته ی آغشته به دردت آنقدر گویاست که حتی نیازی به نوشتن آن نامه نبود. بازیگر توانای ایران؛ من دیدمت؛ از آن لحظه ی اول؛ با دیدن عکسهایی که تو نبود؛ که شبحی بود در میان گله ای گرگ؛ دردت را ، بهتت را، کمر خورد شده زیر بار این بازی کثیف را دیدم: با سری پایین؛ و موههای سپید. تو سرفراز ترین بازیگر محبوب تاریخ ما باقی خواهی ماند. از ما به دل مگیر که  زخمی و بی اعتمادیم . ما را ببخش که  در زخم زدن بی محابا و در دلجویی کاهلیم. آقای بازیگر؛ این عکس نه  در کارنامه ی درخشان  تو؛ که در کارنامه ی ننگین رو سیاهانی ثبت خواهد شد که  نه تنها رای ما را دزدیدند؛ اعتبار و نام ایران را دزدیدند؛ نان را از سر سفره ی مردم دزدیدند که بی شرمانه عزت سینمای مان را هم می دزدند. شرم بر آنها بادا که حرفه شان دزدی است آقای بازیگر. عزت سینمای ایران؛ سرت را بالا بگیر مرد. این روزهای سرد و سیاه هم خواهد گذشت و  تو باز روزی رو به دوربین لبخند خواهی زد.

shadi-ko

 

 

اون سال آخر، روزهای قبل از انتخابات، شهر بوی امید  و همدلی می داد. یادمه شبها توی شهرک می چرخیدیم و به رهگذرها گل می دادیم و با تک و توک طرفدارهای احمدی نژاد بحث می کردیم. لبخند بر لب بودیم؛ مردم رد می شدن  و شیرینی می دادن؛ نوار سبز به آیینه بغل و آنتن ماشین و در صندوق عقب ماشین ها می بستن.. ..صبح ها اما از میدون آزادی به پایین  فضا جور دیگری بود. دیگه تک و توک ماشین ها نوار سبز داشتن. توی کارخونه ی ما، به جز من و  مهندس فنی مون ماشین هیچ کی دمب ماشینش سبز نبود. توی خط تولید کارگرها بیشتر طرفدار احمدی نژاد بودن و با افتخار تو راهروهای خط  داد می زدن  رای ما فقط دکتر! اما حتی این هم شور بود، شوق بود و تضارب ارا؛ قرار نبود که همه مثل هم فکر کنیم. روز انتخابات، من و میم دست پدرم رو گرفتیم و رفتیم توی یک مدرسه رای دادیم. پدر رای اولی بود. اون سال خیلی ها رای دادن؛ پیرزنها با ویلچر برای رای دادن می اومدن و علامت پیروزی نشون می دادن. سبز بودیم. البته دل شوره داشتیم؛ موبایلها قطع شده بود و جو به سمت امنیتی شدن می رفت. هنوز ولی قرمزمان رنگ خون نخورده بود. میم گفت فردا شب جشن می گیریم و ازم پرسید اگه مملکت دوباره مملکت بشه بازم میری؟ با تردید توی چشمهای قشنگش نگاه کردم. نمی دونم، شاید بازم می رفتم اما نه اینجوری. نه با این همه بغضی که هنوزم بعد از چهار سال ولم نکرده.

  روز بعد از انتخابات، توی پارکینگ نوارهای سبز رو با بغض از روی ماشین کندم. توی شهرک انگار گرد مرگ پاشیده بودن. مردم با بهت، مثل جسد توی خیابونها راه می رفتن. هیچ کس لبخند نمی زد. شمال شهر آبستن درد بود. در جنوب اما توی کارخونه کارگرها توی خط  شیرینی پخش می کردن. آقای طاهری  اومد جلو گفت حالا اخم نکن خانم دکتر، بفرما دهنت رو شیرین کن. شب که رسیدم خونه، توی شهرک صدای الله اکبر؛ دود و گلوله بود. جشنی که میم گفته بود تبدیل به ضیافت خون شد. بعد گلوله حلق ندا رو شکافت. اما باز اون طرفها تو جنوب شهر خبری نشد. شبها هم کسی الله اکبر نگفت. کلا کسی چیزی نگفت. آقای طاهری از پسرش گفت که توی بسیج بود و گفت که تو اماده باش هستن. می گفت مردم وحشی شدن و بسیجی ها رو به قصد کشت می زنن. اما چیزی در مورد شلیک بسیجی ها به ندا اقا سلطان نشنیده بود.

***

  از اون سال چهار سال گذشته؛ نمی دونم به سر پسر آقای طاهری چی اومد. خود آقای طاهری چی شد؟ نمی دونم چرا همه ش یاد اون روز می افتم که توی کارخونه بهم شیرینی تعارف کرد. یعنی هنوزم  کامش از انتخاب اون روزش شیرینه و به وعده های» دکتر» اعقتاد داره؟ از میم بی خبرم. توی همه ی تظاهرات رفت و اشک آور و باتوم خورد.  می گفت نگران نباش؛ رای پدرت رو پس می گیرم. پدرم این روزها دلتنگی می کنه، چند روزه که  اسکایپ هم نیست؛ از بس سرعت اینترنت کنده. خیلی بده که آدم از همه ی دنیا به یک پنجره ی صفر و یک دل ببنده و همونم ازش بگیرن. انگار همه ی سرنوشت ما راضی شدن به حداقل هایی بود که همونم دونه دونه ازمون گرفتن. من هم راستش این روزها حالم خوب نیست. دلتنگ پدرم، میم، کشورم؛ ایرانم هستم. من خارج نشین نبودم هرگز، وقتی حتی یک لحظه؛ یک لحظه فکر ایران من رو رها نکرد. نشد، نتونستم. اصلا چرا نشستم دارم این ها رو می نویسم. اصلا چرا از اول نوشتم؟ این خیلی سخته که آدم نتونه با خیال راحت برگرده وطنش. فکرش آدم رو داغون می کنه. کاش لا اقل  می شد این دردها رو نوشت. درد ایرانی بودن رو؛ درد خودم؛ پدرم، آقای طاهری و کمر خم شده  اش زیر  بار گرونی ، تحریم،  تعطیلی کارگاهها و ورشکستگی کارخونه ها.  گاهی با خودم فکر می کنم همه ی ما یک جورایی تاوان انتخاب مون رو پس دادیم. یا شایدم تاوان انتخاب نکردن هامون رو. شاید همه چی می تونست جور دیگه ای باشه؛ شاید هم نه.

***

چرا نمی تونم فراموش کنم؟ چشم های ندا؛ کف زمین غرقه به خون و ناباور به آسمان خیره مانده. اما چیزی که من رو تا مرز نابودی میبره صدایی است در پس زمینه که تکرار می کنه » ندا،….. نترس، ندا نترس». جمله ای که انگار خطاب به گلوی شکافته شده ی یک ملت گفته می شد. من این بار هم رای خواهد داد.  درست به همون دلیلی که سال هشتاد و هشت رای دادم.  میر حسین رییس جمهور محبوب من نبود و هاشمی گزینه ی مورد قبول من نیست.  اگه هاشمی در کارنامه اش قتل های دگر اندیشان  رو داشت؛ میر حسین هم  با اعدامهای سالهای شصت و هفت کم از او نداشت. اما من رای دادم. من رای خواهم داد باز، حتی اگر هزار بار هم رایم رو بدزدن. مگه دوره ی قبل توی انتخابات ، بین دو نماز آقای کروبی  توی نتایج ارا تقلب نشده بود؟ البته که شده بود. من همون سال هشتاد و هشت هم از اینکه از رایم صیانت شود بیمناک بودم. من همون روز هم وقتی توی گشت ارشاد هلم می دادن می دونستم که حتی در انتخاب نوع پوشش آزاد نیستم. من اون سال بد؛ اون سال درد هم  به میرحسین رای ندادم.  به ارمانهای امام راحل رای ندادم. با خوش خیالی و اطمینان به وزارت کشور و اطلاعات و انتخاباتی سالم رای ندادم.  من  رای دادم  برای اینکه این تنها کاری بود که از دستم بر می اومد. برای اینکه  من هم مثل همه ی مردمی که سالها  بین بد و بدتر مخیر شده بودن و  حتی با خودشون قهر کرده بودن، حالا به این نتیجه رسیده بودم که تحریم و کنج خانه خزیدن دردی رو دوا نمی کنه.  سبز رنگ مردمی بود که میخواستن توی سرنوشت خودشون سهیم باشن. من فکر نکردم؛ نه اون روز و نه امروز که رای من چیزی رو عوض خواهد کرد. که ایران یک شبه گلستان خواهد شد که همه چیز خوش باورانه به سمت دموکراسی خواهد رفت. من اومدم که بودن خودم رو به خودم یاداوری کنم. رای دادم که حتی اگه بی شمار هم نباشم، باشم؛  نه در کنج خانه؛ در حال نق زدن توی تاکسی؛ نه با نوشتن توی فیس بوک. من شناسنامه م رو گرفتم کف دستم؛ سند ایرانی بودنم رو و رفتم رای دادم. مثل بقیه ی همین مردم.  مردمی که همیشه به حداقل ها راضی شده بود و  اومده بود  که از همان حداقل ابزار دموکراتیکی که در ظاهر در اختیارش بود استفاده کنه و  حتی همون گزینه ی بد رو در برابر بدتر انتخاب کنه و کف زمین برای انتخابش بمیره. مردمی که هنوز نفس می کشید، با چشمهایی غرق به خون، کف زمین، با نگاهی رو به آسمون. مردمی که زیبا ترین مردم  بودن توی زشت ترین سالهای تاریخ.

این متن در واقع نامه ای است که در پاسخ به زولبیا نوشته شد ولی انقدر طولانی شد که از حوصله ی خودم هم خارج شد؛ گفتم اینجا بگذارم . اینها فقط دلایل شخصی منه .  من نه ادعای دانش سیاسی دارم و نه  قصد تعیین خط و مشی برای کسی، نه با کسی ساخت و پاخت کردم ونه چمدان دلار گرفته ام برای نوشتن این نوشته. به من فحش ندهید. خواهش میکنم. من این روزها سخت دل نازکم، من عاشقم. مراعات کنید.

conceptual-photography-8

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 1,508 مشترک دیگر بپیوندید