<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>سیب و سرگشتگی</title>
	<atom:link href="http://nesvan1.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://nesvan1.wordpress.com</link>
	<description>یاد پروانه ی وثوق، فرشته ی نجات کودکان سرطانی، گرامی باد</description>
	<lastBuildDate>Tue, 21 May 2013 15:37:01 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='nesvan1.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://0.gravatar.com/blavatar/2010f722ed1d3c9740128a87ab627e0f?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>سیب و سرگشتگی</title>
		<link>http://nesvan1.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://nesvan1.wordpress.com/osd.xml" title="سیب و سرگشتگی" />
	<atom:link rel='hub' href='http://nesvan1.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>چیپس آزادی</title>
		<link>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/22/%da%86%db%8c%d9%be%d8%b3-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/22/%da%86%db%8c%d9%be%d8%b3-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 May 2013 15:36:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیب به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[ویولتا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nesvan1.wordpress.com/?p=600</guid>
		<description><![CDATA[توی زندگی گاهی رنگ ها، مزه ها و صداهایی هست که تا اخر دنیا هم ولت نمی کنه. چیزهایی مثل حس تاریک سالن سینما عصر جدید و صدای بم اون آقایی که انونس های سینمایی رو می خوند و اخرش می گفت &#187; برنامه ی آینده ی سینماهای تهران&#187;. خزیدن کورمال کورمال  توی تاریکی روی [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=600&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">توی زندگی گاهی رنگ ها، مزه ها و صداهایی هست که تا اخر دنیا هم ولت نمی کنه. چیزهایی مثل حس تاریک سالن سینما عصر جدید و صدای بم اون آقایی که انونس های سینمایی رو می خوند و اخرش می گفت &raquo; برنامه ی آینده ی سینماهای تهران&raquo;. خزیدن کورمال کورمال  توی تاریکی روی صندلی، صفحه ی نقره ای و سکوت. گاهی هم صدای خش خش کاغذ و بعد بوی ساندویچ کالباس یکی از تماشاچی ها. چیزهایی مثل خیابون طالقانی، رو به روی سینما عصر جدید ، عصر جمعه و چیپس.</p>
<p style="text-align:justify;" align="right"> فیلم های تارکوفسکی رو با پدرم دیدم. خودش عاشق سینمای هالیوود بود. هیچ وقت نفهمیدم چرا دست من رو می گرفت و می برد ایثار؛  رنگ انار؛ زندگی بدون توازن. همون طور که هر ماه دستم رو می گرفت و می برد دم دانشگاه تا هر کتابی که دوست داشتم بخرم. هیچ وقت موقع کتاب خریدن در مورد پول چیزی نگفت. کتاب جز سبد خانوار بود، همین طور سینما. کلا سینما دوست داشت. سینمای مورد علاقه ش هم عصر جدید بود. یادم نیست اون روز چه فیلمی دیدیم، نمی دونم اصلا چرا با مینی بوس رفته بودیم. فیلم که تموم شد بیرون سینما سوز سردی می اومد. اون ور خیابون؛ یک لبنیاتی بود که پدرم گاهی ازش ماست می گرفت.  ماست چکیده گرفتیم و چیپس آزادی. همون چیپس هایی که  تا خرخره پر از چیپس بود و توش رو می شد با روغنی که روش شتک زده  دید. توی مینی بوس به سمت خونه  در مورد فیلم حرف زدیم. نه من و نه پدرم هیچ وقت، هیچ کدوم از فیلمهای تارکوفسکی رو نفهمیدیم.  پدرم همیشه بعد از فیلم بد و بیراه می گفت اما باز هم وقتی فیلم بعدی ش اکران می شد دستم رو می گرفت و می برد سینما. انگار مهم ترین چیزی که آندره ی به ما یاد داده بود این بود که لازم نیست هنر رو بفهمی تا ازش لذت ببری.</p>
<p style="text-align:justify;" align="right">توی مینی بوس سوزن مینداختی پایین نمی اومد. یکهو گفت میخوای چیپس و ماست بخوریم؟ پدرم آدمی بود که برای هرکاری هزار تا اصول داشت و قطعا خوردن هرچیزی چه برسه به چیپس و ماست توی مینی بوس جزو هیچ کدوم از این اصول نبود. اما  چه اهمیتی داشت؟ همون جا، چیپس رو باز کردیم ؛ درش مقوای سفیدی بود که با دو تا منگنه به سر سلفون دوخته شده بود و با خط قرمز روش نوشته شده بود آزادی. بعد تند تند چیپس ها رو زدیم توی ماست و خوردیم. بدجوری چسبید، بدجوری. تک تک مزه های چیپس آزادی؛ شوری اش، تردی اش، ترکیبش با خنکا و لطافت و نرمی ماست روی زبونم برای همیشه موند. نشسته بودیم ردیفهای اخر و انگار پرت شده بودیم توی لحظه ای که هیچ کسی توش نبود. عین دو تا بچه در حال ناخنک زدن به یک خوراکی ممنوع چشمهامون از خوشحالی برق می زد. خونه که رسیدیم مادرم در رو باز کرد و با تعجب گفت به!  پدر و دختری همه ش رو که خوردین. آخه چیزی از چیپس و ماست ها نمونده بود.</p>
<p style="text-align:justify;" align="right">به مادرم میگم گوشی رو بده به بابا. وقتی گوشی رو می گیره میگم آقا جون..؟  بلند قهقهه می زنه. میگم  اون چیپس و ماست توی مینی بوس رو یادته؟ یادشه. بلافاصله میگه مگه میشه یادم بره؟ همیشه منتظر بودم که یه روزی یادت بیاد. می دونستم که توی ذهن کودکانه ی تو اون چیپس و ماست خوردن ثبت میشه. چند سالت بود؟ ده ساله بودی؟ نه ؟  یادم نیست. می دونم که از اون شب زمان زیادی گذشته و خواهد گذشت. به این فکر می کنم که زندگی هم مثل فیلمهای تارکوفسکیه. زیاد لازم نیست بفهمی ش تا ازش لذت ببری. درست مثل مزه ی چیپس و ماست؛ شاید گاهی فقط کافی باشه که روی زبونت بچشی ش قبل از اینکه از مینی بوس پیاده ات کنن. چون به هر حال، هممون یه روز دیر یا زود از مینی بوس پیاده میشیم. به این فکر می کنم که بالاخره باید یک روز برگردم ایران؛  از اون مغازه رو به روی سینما عصر جدید ماست چکیده بخرم، بشینم توی مینی بوس و با چیپس مزه مزه کنم. چیپس آزادی.</p>
<p style="text-align:justify;" align="right"><span style="color:#888888;">پی نوشت:  همه ی پدرها قهرمان دختراشون هستن. همیشه و تا ابد. روزت مبارک </span></p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nesvan1.wordpress.com/category/%d9%88%db%8c%d9%88%d9%84%d8%aa%d8%a7/'>ویولتا</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nesvan1.wordpress.com/600/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nesvan1.wordpress.com/600/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=600&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/22/%da%86%db%8c%d9%be%d8%b3-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/80b36cb309d8eb031a994e3902572bce?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نسوان</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>میهمان هفته اقای منصوری از ایران</title>
		<link>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/20/%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a7%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/20/%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a7%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 20 May 2013 08:36:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیب به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[میهمان هفته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nesvan1.wordpress.com/?p=597</guid>
		<description><![CDATA[باز تولید بلاهت سالهاست که ملت ما چشم به آسمان منتظر مسیح و مهدی موعود مانده مدتهاست که یک تحلیل برمبنای واقعیت ندیده ام . سی و خورده ای سال زندگی چه تفاوتی در ساختار جامعه ی ایران بوجود آورده ؟ چرا یک جمعیت سه میلیونی روزی بیرون می آید و فرداهای آن روز جز معدودی جان [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=597&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL" style="text-align:center;">باز تولید بلاهت</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">سالهاست که ملت ما چشم به آسمان منتظر مسیح و مهدی موعود مانده مدتهاست که یک تحلیل برمبنای واقعیت ندیده ام . سی و خورده ای سال زندگی چه تفاوتی در ساختار جامعه ی ایران بوجود آورده ؟ چرا یک جمعیت سه میلیونی روزی بیرون می آید و فرداهای آن روز جز معدودی جان برکف کمتر کسی پای به خیابان می گذارد؟هیچوقت کسی نیامد توضیح بدهد که ثروت بادآورده ی این حضرات کجا هزینه شده و چرا موسسات و نهادها وارگانهایی که تابعه ی آنها هستند ، از دستورات دینی خود تبعیت نمی کنند و سخت به دنیا چسبیده اند. (یک نمونه ی صاف و ساده اش اعظم مدارس دینی ) . کسی نیامد که بگوید تراست ها و کارتلهای عظیم که تحت پوشش مجموعه کارخانجات و شرکتهای عظیم پیمانکاری تشکیل شده اند( مانند آستان قدس و مجموعه ی قرارگاه خاتم الانبیا) این ثروت عظیم را از چه منابعی بدست می آورند و حقوق چه تعداد انسان بواسطه ی قانون حمایت کننده ی این سرمایه داران پایمال می شود . کسی نیامد بگوید که اینهمه لایحه و قانون که در مجلس طرح و تصویب می شود چه بخشی از جامعه را از سود کلان حاصل از تحرک اقتصادی جامعه برخوردار و چه بخشهایی را از آن محروم می سازد.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">هیچکس را ندیدم که در تحلیل خود از اوضاع جامعه و تحرک طبقات ،موضع تحلیل را بر اساس واقعیت های جامعه یعنی نان سفره ی مردم قرار بدهد ، اما تا دلت بخواهد حرفهایی شنیدم که لبخند یک کاندیدا چه کارها نمی کند و اینکه فلانکس در یک دوره چه اندازه در کم کردن فشار بر سر مردم موثر بوده . حتی با وجود اینکه خود زعمای قوم ، متصل و بی وقفه می گویند که هم و غم ما حفظ این نظام است ، اما ما کماکان میگوییم: انشاء الله گربه است. آقا جان شاید لازم باشد چیزهایی را دوباره معنی کرد، گرچه میگویند که آدم خفته را می شود بیدار کرد اما آدمی که خود را به خواب میزند ، هیهات !</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">حفظ یک سیستم به معنی نگاه داشتن و تقویت هر روزه ی پایه های آن است . حفظ یک سیستم به معنی زدودن آن سیستم از هرگونه نیرویی است که مایع تضعیف آن شود . حفظ یک سیستم یعنی کندن علفهای هرز است . حفظ یک سیستم یعنی اتاق فکر و طرح برای جلوگیری از هرگونه خطر احتمالیست . حفظ سیستم یعنی نگهداری شرایطی که راندمان سیستم افت نکند. حفظ سیستم یعنی بررسی بهینه سازی و برنامه برای گردش بهتر در میان اجزاء و بالابردن بهره وری در کوتاه مدت و میان مدت است . حفظ سیستم یعنی شبیه سازی و موازی سازی جریاناتی که ممکن است در آینده خطراتی فراهم آورند و تولید و ذخیره سازی واکسن سیاسی و اجتماعی برای آن . حفظ سیستم یعنی حفظ و نگهداری از سیستم بشکلی که کلیت آن کماکان به کار خود ادامه بدهد و تا حد امکان سبب پایین آمدن راندمان خروجی آن نشود .</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">اگر خروجی این سیستم ، چاق و چله کردن طبقات خاص و بفلاکت رسانیدن طبقات مشخص در جامعه ی ماست ، فکر میکنم دیگر تعریف &raquo; حفظ نظام &raquo; کاملا مشخص باشد .</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">حالا کسانی بیایند و هی بگویند آمدن کسانی که با مجوز بالا دستی ها پای به این عرصه نهاده اند، فضا ی باز سیاسی ایجاد می کند ، فشار اقتصادی و تحریم ها را عقب می زند. اینها بسیار خوب است ، اما یک عموما چیز در آنها نادیده گرفته شده. مملو از احساسات و آرزوها  هستند  وسرشار ازعدم توجه به واقعیات ، چشم پوشی از این واقعیت تیز و سخت که قدرت سیاسی در یک جامعه بستگی خاص به چگونگی توزیع قدرت اقتصادی در یک جامعه دارد .در عوض تا دلتان بخواهد انبانی پر از تعارفات و کلی گویی و بحث های بی پایان حیدری نعمتی درمیان است. عده ای اپوزیسیون را سرزنش می کنند وعده ای پوزیسیون را . برخی هم درگیر بحث بی پایان عدم انطباق نیروهای پیشتاز یا الیت جامعه با خواستهای طبقات در صحنه ی اجتماعیند. بحث هایی که همه و همه کار را به آنجا می رسانند که با اوج و فرود جنبش ،سرانجام خمودگی خواهد رسید و عموم بدنبال این گزینه که : نادری پیدا نخواهد شد ، کاش اسکندری پیدا شود.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">بگذریم از بخشی از نظریات که با خواندن چند کتاب ، یک زمانی زیر علم چه گوارا سینه می زدند و با کمترین اخم هیئت حاکمه به دنبال تشکیل گروههای چریکی می رفتند ، امروزه با تغییر جهت باد، پای ثابت تکیه و حسینیه ی انقلاب بدون خشونت و مشغول تکرار عقاید اندیشمندان جوامعی هستند که چندین دهه و شاید سده با اوضاع اجتماع ما تفاوت دارند. اندیشه ی ایجاد تغییر و نهادینه کردن دمکراسی در یک جامعه ، بدون هیچ زخم و جراحی بدون شک اندیشه ای انسانی است .اما بیشتر با اومانیسم همساز و همگون است تا واقعیت تاریخ جاری جهان . عموم حاکمان و طبقات در قدرت ، با مشی خود ، بنوعی ، اخلاق ، مناسبات اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی میان خود را در توده ی زیر دست بازتولید می کنند . از این روست که استبداد در بازتولید خود فرهنگ خشونت ، کلاهبرداری ، ارتشا ،پشت هم اندازی و &#8230; را در میان توده ی  زیر دست رایج می سازد . طبقات میانی را از طریق رانتهای کوچک ، پاداش های ناچیز ،حق سفره و خارج از شمولها برای مدیران جزء ، سفرهای کاری خارج کشور ،  یارانه ها و صدقات ، با بخشیدن قسمت کوچکی ازسود باد آورده ی حاصل از ثروت اجتماعی ، فاسد و شریک خود می نماید. سراب فریبنده دستیابی به امکاناتعالی تنها در مقابل اطاعت کورکورانه و خشوع در مقابل سارقان کبیر ، جوانان ما را فاسد می سازد.در این سیستم امکانرسیدن به هرجا ، تنها بشرط اطاعت و چشم پوشی از بعضی چیزها تبلیغ می شود. در مقابل ، ترس از دست دادن همین رانتهایکوچک ، مانند یارانه ها ، حق تحصیل ، حق داشتن شغل ، بطور سیستماتیک و مکرر، از طرق مختلف به بدنه ی جامعه تزریق می شود . این تزریق سی و اندی ساله ، نظام را ابتدا از تحمل مخالف به حذف  غیر خودی ها و در مراحل بعدی به اظهار عبودیت نسبت به بالا دستیها کشانده . امروزه شاهد هستیم که این حلقه چنان تنگ شده که حتی دوستان قدیمی هم دیگر&raquo; التزام عملی &#8230;&raquo; ندارند .</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">واقعیت آنست که شما  دیگر کافی نیست که مخالف نباشید . حتی کافی نیست که موافق باشید .در هر دو، امکان بر باد دادن سر را دارید . امروزه تنها باید عاشق باشید . تا شاید به شما اجازه داده شود که به طبقات بالا راهیابید. این عشق را آن صاحب کارخانه ی آلومنیوم که از طرفی وامهای بلاعوض میلیاردی گرفته و از طرفی دیگر سوار برموتور سیکلت و کلت در دست به میان جمعیت یورش میبرد ، بخوبی نشان داده است . در برابر این عشق ، ترس هر روزه ی ناشی از عدم امنیت کاری ، جانی،فرهنگی ، جنسی و&#8230;. در مقابل هرگونه اعتراض به عاشق بودن ،به بدنه ی جامعه ی ما خورانده شده. می توان با ایده ی افزایش پله به پله ی تغییرات پای صندوق رای رفت  تا با این امید ، ضمن ایجاد و یا حتی حفظارزشهایی خاص ، بتدریج جامعه را وادار به تغییر کردد . اما همیشه باید بخاطر سپرد که این معادله همیشه دو سر دارد و این تز در جامعه ی ما ، همچون جوامع دیگر،سخت به منافع و دامنه ی منافع هیئت حاکم و طبقات پشتیبانی کننده ی اقتصادی و سیاسی  و عکس العمل آنها  بستگی دارد . آنگونه که تاریخ 30 ساله ی ما نشان داده ، هر تحرکی به منزله ی اقدامی برای کسب قدرت سیاسی و اجتماعی در نظر گرفته خواهد شد ( تجربه ی دهه ی 60 – حمله ی مجاهدین و کشتار زندانیان –</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">اعتراضات دانشجویی دهه ی شصت ، هفتاد و هشتاد ، اعتراضات و اعتصابات کارگری ، درگیری های کشاورزان در مقابل عوامل و موسسات  نظام ، اعتصابات صنفی و &#8230; ) و در کل هر گونه اندیشه یباز کردن فضای سیاسی و حتی صنفی با انگ امنیتی برخورد و مآلا به منزله ی اقدام برای لرزاندن پایه های قدرت با مشت آهنین پاسخ داده خواهد شد. این راهیست که پیمودن یک بار آن، تجربه ای اجتماعی (همچون سال 88) و امید بستن به انجام دوباره ی آن ،دست کم گرفتن قدرت و سازماندهی نیروی روبروو تشویق به انجام  آن بنحو عجیبی ،بازتولید بلاهت سیاسی است. به زعم اینجانب ، فارغ از شمرده شدن و یا شمرده نشدن آراءوانتخاب این یا آن ، تحریم همگانی انتخابات ، قدمی برای جذب نیروهای بیشتر و اتحاد و یکپارچگی مردم از یکسو و باعث ریزش هرچه بیشتر نیرو در جانب مقابل خواهد بود . بیاد داشته باشیم که رشد روز افزون اعتصابات کارگری و درگیریهی دهقانان با موسسات و عوامل نظام ، خبر از پیوستن بخش عمده ای از توده های زحمتکش به لشکر خواستارتغییرات دارد ،کمبودی بود که در سال 88 بخوبی نمایان بود. من بعنوان یک نفر ، امید به آسمان و انواع و اقسام لباده های رنگ و وارنگ ندارم . از جانب دیگر عجولانه هم تصمیم نمیگیرم . کسی را هم بخاطر رفتن و رای دادن خائن نمیشمارم . بیشترامید دارم که دوستان رای دهنده ی امروز را، فردا و در انتخابتی نظیر انتخابات امروز ، در صف تحریم کنندگان و در عده ی تشکلها ببینم .تا با هم، این بخش از سیاست ورزی را بیاموزیم که دمکراسی تنها یک شیوه از اعمال قدرت سیاسی است و این قدرت می تواند ازطریق پس زدن خواسته های نامشروع طبقه ی حاکمه هم به چشم آورده شود.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nesvan1.wordpress.com/category/%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87/'>میهمان هفته</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nesvan1.wordpress.com/597/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nesvan1.wordpress.com/597/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=597&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/20/%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a7%d9%82%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>33</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/80b36cb309d8eb031a994e3902572bce?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نسوان</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سرت را بالا بگیر آقای بازیگر</title>
		<link>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/19/%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%da%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/19/%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%da%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 May 2013 05:48:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیب به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[لولیتا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nesvan1.wordpress.com/?p=594</guid>
		<description><![CDATA[عزت الله، از میان همه ی تصاویر تو، این تصویر غمگنانه را تا به آخر به خاطر خواهم سپرد. تصویری که تو استادانه؛ بی هیچ کلامی، با نگاهی که بر زمین میخکوب مانده  برای همیشه جاودانه کردی. تو دوربین را می شناسی؛ نور را و حرکت را.  در میان این کاروناوال مزخرف و وقیح به [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=594&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">عزت الله، از میان همه ی تصاویر تو، این تصویر غمگنانه را تا به آخر به خاطر خواهم سپرد. تصویری که تو استادانه؛ بی هیچ کلامی، با نگاهی که بر زمین میخکوب مانده  برای همیشه جاودانه کردی. تو دوربین را می شناسی؛ نور را و حرکت را.  در میان این کاروناوال مزخرف و وقیح به کارگردانی  دست های آلوده به خون، چه استادانه حس بی کلامت را مظلومانه در تاریخ ثبت کردی. آقای بازیگر؛ نگاهت؛ نشستنت، حضور ناخواسته ی آغشته به دردت آنقدر گویاست که حتی نیازی به نوشتن آن نامه نبود. بازیگر توانای ایران؛ من دیدمت؛ از آن لحظه ی اول؛ با دیدن عکسهایی که تو نبود؛ که شبحی بود در میان گله ای گرگ؛ دردت را ، بهتت را، کمر خورد شده زیر بار این بازی کثیف را دیدم: با سری پایین؛ و موههای سپید. تو سرفراز ترین بازیگر محبوب تاریخ ما باقی خواهی ماند. از ما به دل مگیر که  زخمی و بی اعتمادیم . ما را ببخش که  در زخم زدن بی محابا و در دلجویی کاهلیم. آقای بازیگر؛ این عکس نه  در کارنامه ی درخشان  تو؛ که در کارنامه ی ننگین رو سیاهانی ثبت خواهد شد که  نه تنها رای ما را دزدیدند؛ اعتبار و نام ایران را دزدیدند؛ نان را از سر سفره ی مردم دزدیدند که بی شرمانه عزت سینمای مان را هم می دزدند. شرم بر آنها بادا که حرفه شان دزدی است آقای بازیگر. عزت سینمای ایران؛ سرت را بالا بگیر مرد. این روزهای سرد و سیاه هم خواهد گذشت و  تو باز روزی رو به دوربین لبخند خواهی زد.</p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://nesvan1.files.wordpress.com/2013/05/shadi-ko.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-595" alt="shadi-ko" src="http://nesvan1.files.wordpress.com/2013/05/shadi-ko.jpg?w=500"   /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nesvan1.wordpress.com/category/%d9%84%d9%88%d9%84%db%8c%d8%aa%d8%a7/'>لولیتا</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nesvan1.wordpress.com/594/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nesvan1.wordpress.com/594/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=594&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/19/%d8%b3%d8%b1%d8%aa-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c%da%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>114</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/80b36cb309d8eb031a994e3902572bce?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نسوان</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nesvan1.files.wordpress.com/2013/05/shadi-ko.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">shadi-ko</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سبز به رنگ خون</title>
		<link>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/18/587/</link>
		<comments>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/18/587/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 18 May 2013 02:42:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیب به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[ویولتا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nesvan1.wordpress.com/?p=587</guid>
		<description><![CDATA[اون سال آخر، روزهای قبل از انتخابات، شهر بوی امید  و همدلی می داد. یادمه شبها توی شهرک می چرخیدیم و به رهگذرها گل می دادیم و با تک و توک طرفدارهای احمدی نژاد بحث می کردیم. لبخند بر لب بودیم؛ مردم رد می شدن  و شیرینی می دادن؛ نوار سبز به آیینه بغل و [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=587&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" align="right"><span style="color:#000000;">اون سال آخر، روزهای قبل از انتخابات، شهر بوی امید  و همدلی می داد. یادمه شبها توی شهرک می چرخیدیم و به رهگذرها گل می دادیم و با تک و توک طرفدارهای احمدی نژاد بحث می کردیم. لبخند بر لب بودیم؛ مردم رد می شدن  و شیرینی می دادن؛ نوار سبز به آیینه بغل و آنتن ماشین و در صندوق عقب ماشین ها می بستن.. ..صبح ها اما از میدون آزادی به پایین  فضا جور دیگری بود. دیگه تک و توک ماشین ها نوار سبز داشتن. توی کارخونه ی ما، به جز من و  مهندس فنی مون ماشین هیچ کی دمب ماشینش سبز نبود. توی خط تولید کارگرها بیشتر طرفدار احمدی نژاد بودن و با افتخار تو راهروهای خط  داد می زدن  رای ما فقط دکتر! اما حتی این هم شور بود، شوق بود و تضارب ارا؛ قرار نبود که همه مثل هم فکر کنیم. روز انتخابات، من و میم دست پدرم رو گرفتیم و رفتیم توی یک مدرسه رای دادیم. پدر رای اولی بود. اون سال خیلی ها رای دادن؛ پیرزنها با ویلچر برای رای دادن می اومدن و علامت پیروزی نشون می دادن.<strong><span style="color:#339966;"> سبز بودیم</span></strong>. البته دل شوره داشتیم؛ موبایلها قطع شده بود و جو به سمت امنیتی شدن می رفت. هنوز ولی قرمزمان رنگ خون نخورده بود. میم گفت فردا شب جشن می گیریم و ازم پرسید اگه مملکت دوباره مملکت بشه بازم میری؟ با تردید توی چشمهای قشنگش نگاه کردم. نمی دونم، شاید بازم می رفتم اما نه اینجوری. نه با این همه بغضی که هنوزم بعد از چهار سال ولم نکرده.</span></p>
<p style="text-align:justify;" align="right"><span style="color:#000000;">  روز بعد از انتخابات، توی پارکینگ نوارهای سبز رو با بغض از روی ماشین کندم. توی شهرک انگار گرد مرگ پاشیده بودن. مردم با بهت، مثل جسد توی خیابونها راه می رفتن. هیچ کس لبخند نمی زد. شمال شهر آبستن درد بود. در جنوب اما توی کارخونه کارگرها توی خط  شیرینی پخش می کردن. آقای طاهری  اومد جلو گفت حالا اخم نکن خانم دکتر، بفرما دهنت رو شیرین کن. شب که رسیدم خونه، توی شهرک صدای الله اکبر؛ دود و گلوله بود. جشنی که میم گفته بود تبدیل به ضیافت خون شد. بعد گلوله حلق ندا رو شکافت. اما باز اون طرفها تو جنوب شهر خبری نشد. شبها هم کسی الله اکبر نگفت. کلا کسی چیزی نگفت. آقای طاهری از پسرش گفت که توی بسیج بود و گفت که تو اماده باش هستن. می گفت مردم وحشی شدن و بسیجی ها رو به قصد کشت می زنن. اما چیزی در مورد شلیک بسیجی ها به ندا اقا سلطان نشنیده بود.</span></p>
<p style="text-align:center;" align="right">***</p>
<p style="text-align:justify;" align="right"><span style="color:#000000;">  از اون سال چهار سال گذشته؛ نمی دونم به سر پسر آقای طاهری چی اومد. خود آقای طاهری چی شد؟ نمی دونم چرا همه ش یاد اون روز می افتم که توی کارخونه بهم شیرینی تعارف کرد. یعنی هنوزم  کامش از انتخاب اون روزش شیرینه و به وعده های&raquo; دکتر&raquo; اعقتاد داره؟ از میم بی خبرم. توی همه ی تظاهرات رفت و اشک آور و باتوم خورد.  می گفت نگران نباش؛ رای پدرت رو پس می گیرم. پدرم این روزها دلتنگی می کنه، چند روزه که  اسکایپ هم نیست؛ از بس سرعت اینترنت کنده. خیلی بده که آدم از همه ی دنیا به یک پنجره ی صفر و یک دل ببنده و همونم ازش بگیرن. انگار همه ی سرنوشت ما راضی شدن به حداقل هایی بود که همونم دونه دونه ازمون گرفتن. من هم راستش این روزها حالم خوب نیست. دلتنگ پدرم، میم، کشورم؛ ایرانم هستم. من خارج نشین نبودم هرگز، وقتی حتی یک لحظه؛ یک لحظه فکر ایران من رو رها نکرد. نشد، نتونستم. اصلا چرا نشستم دارم این ها رو می نویسم. اصلا چرا از اول نوشتم؟ این خیلی سخته که آدم نتونه با خیال راحت برگرده وطنش. فکرش آدم رو داغون می کنه. کاش لا اقل  می شد این دردها رو نوشت. درد ایرانی بودن رو؛ درد خودم؛ پدرم، آقای طاهری و کمر خم شده  اش زیر  بار گرونی ، تحریم،  تعطیلی کارگاهها و ورشکستگی کارخونه ها.  گاهی با خودم فکر می کنم همه ی ما یک جورایی تاوان انتخاب مون رو پس دادیم. یا شایدم تاوان انتخاب نکردن هامون رو. شاید همه چی می تونست جور دیگه ای باشه؛ شاید هم نه.</span></p>
<p style="text-align:center;" align="right">***</p>
<p style="text-align:justify;" align="right"><span style="color:#000000;">چرا نمی تونم فراموش کنم؟ چشم های ندا؛ کف زمین غرقه به خون و ناباور به آسمان خیره مانده. اما چیزی که من رو تا مرز نابودی میبره صدایی است در پس زمینه که تکرار می کنه &raquo; ندا،&#8230;.. نترس، ندا نترس&raquo;. جمله ای که انگار خطاب به گلوی شکافته شده ی یک ملت گفته می شد. من این بار هم رای خواهد داد.  درست به همون دلیلی که سال هشتاد و هشت رای دادم.  میر حسین رییس جمهور محبوب من نبود و هاشمی گزینه ی مورد قبول من نیست.  اگه هاشمی در کارنامه اش قتل های دگر اندیشان  رو داشت؛ میر حسین هم  با اعدامهای سالهای شصت و هفت کم از او نداشت. اما من رای دادم. من رای خواهم داد باز، حتی اگر هزار بار هم رایم رو بدزدن. مگه دوره ی قبل توی انتخابات ، بین دو نماز آقای کروبی  توی نتایج ارا تقلب نشده بود؟ البته که شده بود. من همون سال هشتاد و هشت هم از اینکه از رایم صیانت شود بیمناک بودم. من همون روز هم وقتی توی گشت ارشاد هلم می دادن می دونستم که حتی در انتخاب نوع پوشش آزاد نیستم. من اون سال بد؛ اون سال درد هم  به میرحسین رای ندادم.  به ارمانهای امام راحل رای ندادم. با خوش خیالی و اطمینان به وزارت کشور و اطلاعات و انتخاباتی سالم رای ندادم.  من  رای دادم  برای اینکه این تنها کاری بود که از دستم بر می اومد. برای اینکه  من هم مثل همه ی مردمی که سالها  بین بد و بدتر مخیر شده بودن و  حتی با خودشون قهر کرده بودن، حالا به این نتیجه رسیده بودم که تحریم و کنج خانه خزیدن دردی رو دوا نمی کنه.  سبز رنگ مردمی بود که میخواستن توی سرنوشت خودشون سهیم باشن. من فکر نکردم؛ نه اون روز و نه امروز که رای من چیزی رو عوض خواهد کرد. که ایران یک شبه گلستان خواهد شد که همه چیز خوش باورانه به سمت دموکراسی خواهد رفت. من اومدم که بودن خودم رو به خودم یاداوری کنم. رای دادم که حتی اگه بی شمار هم نباشم، باشم؛  نه در کنج خانه؛ در حال نق زدن توی تاکسی؛ نه با نوشتن توی فیس بوک. من شناسنامه م رو گرفتم کف دستم؛ سند ایرانی بودنم رو و رفتم رای دادم. مثل بقیه ی همین مردم.  مردمی که همیشه به حداقل ها راضی شده بود و  اومده بود  که از همان حداقل ابزار دموکراتیکی که در ظاهر در اختیارش بود استفاده کنه و  حتی همون گزینه ی بد رو در برابر بدتر انتخاب کنه و کف زمین برای انتخابش بمیره. مردمی که هنوز نفس می کشید، با چشمهایی غرق به خون، کف زمین، با نگاهی رو به آسمون. مردمی که زیبا ترین مردم  بودن توی زشت ترین سالهای تاریخ.</span></p>
<p style="text-align:justify;" align="right">ا<span style="color:#c0c0c0;">ین متن در واقع نامه ای است که در پاسخ به زولبیا نوشته شد ولی انقدر طولانی شد که از حوصله ی خودم هم خارج شد؛ گفتم اینجا بگذارم . اینها فقط دلایل شخصی منه .  من نه ادعای دانش سیاسی دارم و نه  قصد تعیین خط و مشی برای کسی، نه با کسی ساخت و پاخت کردم ونه چمدان دلار گرفته ام برای نوشتن این نوشته. به من فحش ندهید. خواهش میکنم. من این روزها سخت دل نازکم، من عاشقم. مراعات کنید.</span></p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nesvan1.wordpress.com/category/%d9%88%db%8c%d9%88%d9%84%d8%aa%d8%a7/'>ویولتا</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nesvan1.wordpress.com/587/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nesvan1.wordpress.com/587/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=587&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/18/587/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>123</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/80b36cb309d8eb031a994e3902572bce?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نسوان</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پنجشنبه ی این یکی</title>
		<link>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/16/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%db%8c%da%a9%db%8c/</link>
		<comments>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/16/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%db%8c%da%a9%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 May 2013 11:02:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیب به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس هفته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nesvan1.wordpress.com/?p=585</guid>
		<description><![CDATA[دسته‌بندی شده در: عکس هفته<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=585&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://nesvan1.files.wordpress.com/2013/04/conceptual-photography-8.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-521" alt="conceptual-photography-8" src="http://nesvan1.files.wordpress.com/2013/04/conceptual-photography-8.jpg?w=500&#038;h=339" width="500" height="339" /></a></p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nesvan1.wordpress.com/category/%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87/'>عکس هفته</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nesvan1.wordpress.com/585/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nesvan1.wordpress.com/585/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=585&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/16/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%db%8c%da%a9%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/80b36cb309d8eb031a994e3902572bce?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نسوان</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nesvan1.files.wordpress.com/2013/04/conceptual-photography-8.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">conceptual-photography-8</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>من و&#8230;&#8230;تنهایی هایم</title>
		<link>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/15/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/15/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 15 May 2013 12:25:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیب به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[بریجیتا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nesvan1.wordpress.com/?p=582</guid>
		<description><![CDATA[شات اول : اخ و اوخ اش بلندتر شده ، صدایی شبیه گاو میده ،نگران، چشمام رو باز می کنم که نکنه واقعا یک گاو روم افتاده ؟ گاو نیست هر چند &#8230;.. دلم میخواد زودتر تموم شه فقط خدا خدا می کنم بعدش نخواد بغلم کنه و بمونه  . ناله ای می کنه مثل [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=582&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL" style="text-align:justify;">شات اول :</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">اخ و اوخ اش بلندتر شده ، صدایی شبیه گاو میده ،نگران، چشمام رو باز می کنم که نکنه واقعا یک گاو روم افتاده ؟ گاو نیست هر چند &#8230;.. دلم میخواد زودتر تموم شه فقط خدا خدا می کنم بعدش نخواد بغلم کنه و بمونه  . ناله ای می کنه مثل لش می افته روی تخت&#8230;</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">هوا بوی عرق و اسپرم میده &#8230;.. درو که میزنه و میره سرم رو توی بالش فرو می برم و داد می زنم . این اخرین باری بود که کسی رو به تختم راه  میدم .</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">شات دوم :</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">از عید و تعطیلاتش بدم میاد، روزایی که در و دیوار تنهایی ات رو به رخ می کشه . واسه همین هیچ سالی عید خونه نمی موندم، اما امسال اینقدر خسته بودم که فکر سفر هم ازار دهنده بود . صبح چهارشنبه واسه اینکه حس کنم عید شده ،زدم بیرون واسه خرید&#8230; مردم تند تند داشتند سبزه و ماهی و سمنو می خریدند . توی ماشین  نشسته بودم و نگاه شون میکردم ، بنظرم مسخره اومد که پیاده شم و سبزه بخرم ..که چی؟ چی عوض میشه ؟ برگشتم خونه&#8230;حالا تنهایی با تمام قدرتش  سراغم میاد، چقدر دلم میخواد با یکی حرف بزنم ، اما دو ساعت قبل سال تحویل ، به کی میشه زنگ زد؟</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">شات سوم:</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">قهوه درست می کنم و بر میگردم توی اتاق، همه کارمندا ، مثل بچه های مدرسه که زنگ شون میخوره ساعت پنج میرند وبرای من بهترین زمان روز رو می سازند . از طبقه یازده به نقطه های سیاهی نگاه می کنم که هر یک بسمتی میرن &#8230; از این بالا اون نقطه ها فقط نقطه اند . نقطه هایی که دیگه نمی فهممشون ، هرچند می دونم اونها هم از من متنفرند &#8230;مگه میشه کسی از یک زن قهوه بدست در طبقه یازدهم خوشش بیاد؟</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">شات چهارم:</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">هفت ساله ام &#8230;مامان همه ی بچه های فامیل رو برای تولدم دعوت کرده . موهام رو دم اسبی بستم &#8230;تمام خونه پر از بادکنک و کاغذ های رنگیه . بابا اهنگ تولد مبارک میخونه که بلد نیست و همه می خندن. شمع ها رو فوت می کنم و همه دست میزنند ، حس می کنم خوشبخت ترین دختر روی زمینم ..حس می کنم چشم همه به منه و دوستم دارند &#8230;. مهمونا که سرشون به حرف زدن گرم میشه دست ساسان رو می گیرم و می برمش توی حیاط &#8230;.روی تاب می نشینیم &#8230;.اروم دستش رو می گیرم ..قلبم تند میزنه و لپ های اون هم گل انداخته &#8230;.. اروم سرم رو می برم جلو و لب هاشو می بوسم &#8230;. نگاهم می کنه و مثل گناهکارا فرار می کنه</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">روی تشک تاب  ولو میشم و به لباس سفید عروسی با تورهای پف دار فکر می کنم .</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">شات پنجم:</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">هر پنج بانکی که توش حساب دارم برام پیام تبریک می فرستند و یادم میارند که امروز تولدمه &#8230;.. خوشحالم که حداقل کامپیوتر بانک تولدم رو یادشه</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">شب که می رسم خونه دلم میخواد فکر نکنم . میرم سر یخچال و شیشه رو بر میدارم. توی راهرو ،در ایینه زنی رو می بینم با شرت و پیراهن، در حالیکه یک شیشه توی دستشه و داره برام شکلک  در میاره . میدونم اگه شکلک درنیاره و مسخره بازی در نیاره گریه خواهد کرد ، پس بذار مسخره باشه تا &#8230;..</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">شات ششم:</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">لب هامو حس نمی کنم، سعی می کنم حواسم رو متمرکز کنم و ته مونده شیشه رو روی میز نریزم . فندک میزنم  وسیگار و شمع رو باهم روشن می کنم . مهم نیست کیک نباشه اما مگه تولد ، بی شمع میشه ؟ سعی می کنم شعله رو با دستم بگیرم که فقط دستم رو می سوزونم .</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">به شعله خیره میشم &#8230;</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">حالا بابا رو می بینم که داره اهنگ تولد مبارک  میخونه ، مامان بهم لبخند میزنه و برام بوس می فرسته . ساسان کنارم نشسته و دستامو محکم گرفته  و من که دوباره هفت ساله شده ام &#8230;</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">حالا همه چی خوبه ،  دیگه نمی ترسم ، حس می کنم دوباره خوشبخت ترین دختر دنیام &#8230;.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nesvan1.wordpress.com/category/%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%ac%db%8c%d8%aa%d8%a7/'>بریجیتا</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nesvan1.wordpress.com/582/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nesvan1.wordpress.com/582/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=582&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/15/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/80b36cb309d8eb031a994e3902572bce?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نسوان</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>میهمان هفته: الف از ایران</title>
		<link>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/13/%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a7%d9%84%d9%81-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
		<comments>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/13/%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a7%d9%84%d9%81-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 May 2013 12:09:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیب به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[میهمان هفته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nesvan1.wordpress.com/?p=579</guid>
		<description><![CDATA[اینجا و آنجا نه اصلا! من اصلا فکر نمی کنم آن سر دنیا (وقتی می گویم آن سر دقیقا آن سر دنیا در نیمکره جنوبی!) مدینه فاضله است. می دانم که باید سخت کار کنی. می دانم که مثل اینجا از 8 ساعت کار نمی شود 2 ساعت کار کرد و بقیه اش را در [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=579&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL" style="text-align:center;">اینجا و آنجا</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">نه اصلا! من اصلا فکر نمی کنم آن سر دنیا (وقتی می گویم آن سر دقیقا آن سر دنیا در نیمکره جنوبی!) مدینه فاضله است. می دانم که باید سخت کار کنی. می دانم که مثل اینجا از 8 ساعت کار نمی شود 2 ساعت کار کرد و بقیه اش را در اینترنت ول گشت!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">می دانم که آنجا هر قدر هم که حقوق بشر دوست و انسان دوست باشند، باز هم &laquo;آنجایی&raquo; نیستی. از همین سر دنیا هم معلوم است! فقط کافی است ببینی که در تمام برنامه هایشان یا تمام سیاستمدارانشان &laquo;آنجایی&raquo; هستند اما همه ی کارها را &laquo;بقیه&raquo; انجام می دهند.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">برای منی که نه پول دارم نه رشته ای که خوانده ام جز این خراب شده (چه جالب است این کلمه!) جای دیگری قابلیت ندارد، واقعا راهش چیست؟ راه رفتن به آن سر دنیا؟</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">در کنار همه ی این شرایط که شاید برای همه ماهایی که &laquo;اینجایی&raquo; هستیم باشد، این را هم اضافه کنم که قوز بالا قوز شود: من همجنسگرا هستم!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">دلایل من هم برای رفتن مثل خیلی های دیگر است. گفتنش اصلا جدید نیست. اما این که اینجا 3 سال پارتنر داشته باشی یعنی 3 سال دروغ، 3 سال زندگی مخفی، 3 سال لبخند به همه : این &#8230; دوستمه!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">یعنی 3 سال اسمش را به اسم دختر تغییر دهی که اگر زمانی کسی فضولی کرد در موبایلت بگوید: خب این که دختر است عیبی ندارد! نه این که ما &laquo;اینجایی&raquo; ها اصلا در کار هم فضولی کنیم ها نه! اما همین که می بینند یک پسر 26 ساله دوست دختر ندارد نگاه ها نشان می دهد: چرا ندارد؟ یعنی&#8230;</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">حالا من مانده ام و دوستم (!) و یک راه برای رفتن: پناهندگی اجتماعی!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">باید برویم جاکارتا انگار و از آن جا با یک کشتی فزرتی برویم جزیره ی نمی دانم چی چی اگر برسیم و به امواج دریا تحویل داده نشویم!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">حالا، الان که اینجایم، دارم فکر می کنم واقعا می ارزد؟ همه چیزم را بگذارم ، بروم به آینده ای که هیچ چیزش معلوم نیست؟ اصلا چقدر کمپ طول می کشد؟ اگر ببرند آن یکی جزیره که می گویند افتضاح است چه؟ تازه این ها همه در صورتی است که دریایی نشویم!!!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">نمی دانم، نمی دانم از که کمک بخواهم، چه کسی این راه را رفته که مرا راهنمایی کند، احتمالا خیلی ها می گویند این احمق چه فکری کرده!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">اینجا مستاصل نیستم. زندگی می کنم، سر ماه حقوقم را می گیرم، اول قسطم را می دهم بعد برای هر ریالش برنامه می ریزم که شاید آخر ماه بتوانم چندرقازی جمع کنم. تا حالا که نشده! اما نمی دانم، تو بگو، مگر این خودش استیصال نیست؟ مگر باید خفتت کنند تا بگویی بس است دیگر! اصلا مگر خفتمان نکرده اند؟!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">این ترس لعنتی که آرام می آید را چه کنم؟ هر لحظه که به تصمیم نهایی نزدیک تر می شوم این ترس بیشتر می شود انگار. سوالها، تردید ها در کنارش رژه می روند.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">شاید اما، شاید نوشتن بعدی ام برایت &laquo;آنجا&raquo; باشد! شاید ویولتا را در خیابان ببینم و بپرم توی بغلش که: هر روز &laquo;آنجا که قبلا اینجا&raquo; بود با هزار بدبختی می آمدم خانه ات ببینم چه هست و که هست.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">شاید دیگر &laquo;اینجا که قبلا آنجا&raquo; بود مرا به مام وطنش راه دهد!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">شاید دست در دست هم در خیابان برویم و به &laquo;آنجا&raquo; فکر کنیم که چه کار ها نمی توانستیم بکنیم و چه کارها که نکردیم. بعد دستم را بندازم دور گردنش، در چشمهایش نگاه کنم، بکشمش سمت خودم و لبهایش را برای اولین بار در باد خنکی که می وزد ببوسم و بگویم: این تازه اولشه، حالا حالا ها کار داریم، دوستت دارم.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">شاید بدهم ویولتا ازمان وقتی می بوسمش عکسی بگیرد که دیگر &laquo;اینجایی&raquo; شدنمان رسما اعلام شود!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">این شاید ها همه اما وقتی شاید می شود که رسیده باشیم به مقصد. می دانم که می رویم. نمی دانم که می رسیم.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">اگر رسیدم عکس را می گویم ویولتا قاب کند اینجا در خانه اش. بالاخره ویولتا مهمان پذیر خوبی است! اگر هم که نه به یاد ما این آهنگ را گوش بدهید: ما دو تا ماهی بودیم/ توی دریای کبود&#8230;</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">اگر برسیم، &laquo;اینجا&raquo; دیگر &laquo;آنجا&raquo; نخواهد بود.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nesvan1.wordpress.com/category/%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87/'>میهمان هفته</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nesvan1.wordpress.com/579/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nesvan1.wordpress.com/579/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=579&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/13/%d9%85%db%8c%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87-%d8%a7%d9%84%d9%81-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>56</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/80b36cb309d8eb031a994e3902572bce?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نسوان</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>از هاشمی رفسنجانی تا ماجراهای پینوکیو</title>
		<link>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/11/%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%85%db%8c-%d8%b1%d9%81%d8%b3%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%da%a9%db%8c%d9%88/</link>
		<comments>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/11/%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%85%db%8c-%d8%b1%d9%81%d8%b3%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%da%a9%db%8c%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 May 2013 04:31:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیب به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[لولیتا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nesvan1.wordpress.com/?p=576</guid>
		<description><![CDATA[کارلو کولودی  در کتاب مستطاب  پینوکیو داستان  پسرک چوبی به نام پینوکیو و ماجراهای عجیبی را که تا رسیدن به مقام انسانیت پشت سر می گذارد را  روایت می کند. در نسخه ی اصلی کتاب  صحنه ی زیبایی هست که در آن پینوکیو بعد از یک روز سخت، تشنه و گرسنه به خانه بر می [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=576&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL" style="text-align:justify;">کارلو کولودی  در کتاب مستطاب  <strong>پینوکیو</strong> داستان  پسرک چوبی به نام پینوکیو و ماجراهای عجیبی را که تا رسیدن به مقام انسانیت پشت سر می گذارد را  روایت می کند. در نسخه ی اصلی کتاب  صحنه ی زیبایی هست که در آن پینوکیو بعد از یک روز سخت، تشنه و گرسنه به خانه بر می گردد. پدر ژپتو خانه نیست و پینوکیو همه ی جای خانه دنبال غذا می گردد و دست آخر یک سیب کهنه پیدا می کند؛ اما چون سیب دوست ندارد با عصبانیت سیب را پرت می کند ته اطاق.  یک ساعت بعد اما از زور گرسنگی مجبور می شود سیب را بردارد و به آن نگاهی بیندازد، برود از توی آشپزخانه و کارد و بشقاب بیاورد و آن را با اکراه پوست بکند، تخم ها و چوب وسطش را جدا کند و بگذارد آن طرف بشقاب و باقی ش را از سر ناچاری بخورد. کم کم شب می شود و از پدر ژپتو خبری نمی شود شکم پینوکیو به قار و قور می افتد و او از شدت گرسنگی سراغ آشغال سیب می رود؛ پوست سیب را می خورد، به نظرش آنقدر ها هم بد نیست، راستی چطور فکر می کرد که سیب دوست ندارد؟ حالا که فکرش را می کند می بیند آنقدرها هم بد نیست، و بعد با ولع چوب وسط و در پایان حتی دانه های سیب را هم می بلعد، تک به تک؛ با تعجب و ناباوری و البته خوب از سر ناچاری..</p>
<p dir="RTL">***</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">حالا حکایت ماست و  ورود جناب آقای هاشمی رفسنجانی به عرصه ی انتخابات. مستحضرید که آقای خاتمی، در جمع خبرنگاران ابراز امیدواری کرده اند که هاشمی رفسنجانی به تصمیم نهایی برسد و کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری شود و&raquo;در شرایط فعلی فکر می کنم بهترین گزینه آقای هاشمی است&raquo;.  راستش یاد پینوکیوی بیچاره افتادم.  در واقع بعد از یک دوره اصلاحات و یک دوره مهرورزی شدن؛  امید به برگشتن به اواخر دهه ی شصت و دوران سازندگی به گاز زدن پوست سیب گندیده ای که حتی روز اول هم به دندان نمی آمد می ماند . البته همانطور که آقای خاتمی می فرماید &raquo; جایگاه آقای هاشمی معلوم است&raquo; و این بر ما نیز پوشیده نیست اما چه می توان کرد که در جهنم میمون هایی هست که از ترسشان به کوسه پناه می بری. آقای خاتمی فرموده اند که &raquo; ایشان قادر است که به سوی توسعه همه جانبه و رفع مشکلات کشور و مردم حرکت کنند و ان شاء الله فضای سیاسی و فرهنگی هم بازتر خواهد شد و با هماهنگی با بالا می توانند خطرات را کمتر کنند. اگر این واقعه رخ دهد هم به نفع مردم است و هم حاکمیت و نظام و هم جریانات مختلف&raquo;. واقعیت این است که سیب به پوست و چوب و دانه ش رسیده ، ملتی که سی و چند سال پیش بدون داشتن هیچ تصویر و طرح و ظرفیتی برای داشتن آزادی به خیابان ها ریخت، نه تنها به مقام انسانیت نرسید که  بدیهی ترین  حقوق انسانی اش را هم از دست داد و امروز حتی معیشتش را هم در مخاطره می بیند  چرا نباید چوب سیب را گاز بزند؟ به اعتقاد من هم هاشمی رفسنجانی بهترین گزینه ی ممکن است.  البته خوب از سر ناچاری&#8230;</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nesvan1.wordpress.com/category/%d9%84%d9%88%d9%84%db%8c%d8%aa%d8%a7/'>لولیتا</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nesvan1.wordpress.com/576/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nesvan1.wordpress.com/576/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=576&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/11/%d8%a7%d8%b2-%d9%87%d8%a7%d8%b4%d9%85%db%8c-%d8%b1%d9%81%d8%b3%d9%86%d8%ac%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%da%a9%db%8c%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>167</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/80b36cb309d8eb031a994e3902572bce?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نسوان</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پنجشنبه ای دیگر</title>
		<link>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/09/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/09/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 May 2013 10:41:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیب به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[عکس هفته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nesvan1.wordpress.com/?p=573</guid>
		<description><![CDATA[دسته‌بندی شده در: عکس هفته<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=573&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://nesvan1.files.wordpress.com/2013/04/tumblr_mchcxaffcp1rin68bo1_500.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-522" alt="tumblr_mchcxafFCP1rin68bo1_500" src="http://nesvan1.files.wordpress.com/2013/04/tumblr_mchcxaffcp1rin68bo1_500.jpg?w=500"   /></a></p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nesvan1.wordpress.com/category/%d8%b9%da%a9%d8%b3-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87/'>عکس هفته</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nesvan1.wordpress.com/573/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nesvan1.wordpress.com/573/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=573&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/09/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>36</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/80b36cb309d8eb031a994e3902572bce?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نسوان</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://nesvan1.files.wordpress.com/2013/04/tumblr_mchcxaffcp1rin68bo1_500.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">tumblr_mchcxafFCP1rin68bo1_500</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جندۀ اوکراینی</title>
		<link>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/08/%d8%ac%d9%86%d8%af%db%80-%d8%a7%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%db%8c%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/08/%d8%ac%d9%86%d8%af%db%80-%d8%a7%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%db%8c%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 May 2013 11:02:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سیب به دست</dc:creator>
				<category><![CDATA[Arad]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://nesvan1.wordpress.com/?p=571</guid>
		<description><![CDATA[  توی حال که فضای کوچکش بزرگترین حال گیری معمارخانه است به شکم دراز کشیده‌ام و با ته ریشم که به خارش افتاده ور می‌روم و فیلم می‌بینم&#8230; فرض کن یه جایی هستی که باید هی قدم بزنی و قدم بزنی ولی انگار از جات تکون نمی‌خوری. اگه راه فراری هم باشه نمی‌تونی پیداش کنی. [&#8230;]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=571&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL" style="text-align:justify;"><b> </b></p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">توی حال که فضای کوچکش بزرگترین حال گیری معمارخانه است به شکم دراز کشیده‌ام و با ته ریشم که به خارش افتاده ور می‌روم و فیلم می‌بینم&#8230; فرض کن یه جایی هستی که باید هی قدم بزنی و قدم بزنی ولی انگار از جات تکون نمی‌خوری. اگه راه فراری هم باشه نمی‌تونی پیداش کنی. هر قدمی که برمی‌داری یک اشتباهه. من اشتباهات زیادی کردم. ولی زندگی اون قدی نیست که بشه جبرانشون کرد. باور اینکه یکی مثه من می‌تونه آینده داشته باشه، بزرگترین اشتباهم بود&#8230; به اینجا که میرسه فیلم رو نگه می‌دارم. انگار یکی داره جای من حرف می‌زنه. یکی که اصلا شبیه من نیست. آخه این مونولوگ یک زن هرزۀ مهاجر و زیبای اوکراینی در فیلم <b>La sconosciute</b>  جوزپه تورناتوره که طی 12 سال 9  بچه برای فروش به دنیا آورده به زندگی هرچند داغون یه مرد ایرونی چه شباهتی می‌تونه داشته باشه؟!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">چند سالی می‌شه که توی زمان و مکان گم شده‌ام. حس کوچکترین ذره بعد از بینگ بنگ رو دارم که به دورترین فاصله که نور هم به عبور از آن که فکر می‌کند خنده‌اش می‌گیرد، پرت شده‌ام. بعضی وقت‌ها به سکانس آخر زندگی‌ام که فکر می‌کنم لذت بخش‌ترین حدسم مرگ بعد از آلزایمره. آلزایمر رو دوست دارم. دوسش دارم واسه اینکه غصه‌های عالم هم که هوار بشود سرت باز ککت نمی‌گزد و به تخمت نیست. فراموش می‌کنی سیلی‌هایی که بابت دوست دختر و مشروب و حتی ظاهرت خوردی. طعم تلخ و افتضاح عرق‌های دست ساز و سوزش‌ها و حال سگی که  بعدش میاد سراغت رو یادت میره. آرزوهایی که بهشون نرسیدی و جوونی ای که با دود سیگار و قلیون سپری شد رو به خاطر نمیاری. حسرت گذشته‌رو نمی خوری و آینده‌ای توی ذهنت نیست. فراموش می‌کنی که کجایی و برای چه.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;"> همیشه ناهار رو فراموش می‌کنم اما سیگار آلزایمر رو هم به زانو در میاره. بیدار که می‌شم سیگاری روشن می‌کنم و کتری رو به برق می‌زنم. چایم رو که بدون قند و داغ داغ سر کشیدم باز سیگار دیگری آتش می‌زنم و همزمان لباسم رو می‌پوشم. سرکار میرم و برمی‌گردم و همیشۀ خدا چیزهایی رو این ور و اون ور جا می‌گذارم. شاید بی‌علاقگی من به فضا و مکانی که برایم ساخته‌اند باعث این فراموشی و ایجاد وضعیت «در وطن خود غریب» گشتگی شده. همین دیروز بود یا پریروز نمی‌دونم. دختری سرش رو با بوق از پنجره ماشین کشید سمت من و پرسید: فلان فروشگاه کوفتی کدوم طرفیه؟ پشت چراغ قرمز بود که پرسید، اسم فروشگاه یادم نیست. کمی سرمو به اطراف چرخوندم و صورتم رو سمت او که حالا خیلی خوشگل‌تر به نظر می‌رسید کردم و گفتم: اینجا کجاس؟ فکر کرد شوخی می‌کنم. خندید و شیشه رو بالا کشید.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">-فشار بده.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">- دوباره سعی کن&#8230; فشار بده.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">- خوبه زود باش، خوبه، همینطوری.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">- داره میاد، زود باش&#8230;</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">صدای جیغ بچه که میاد انگار این منم که سی و پنجمین بچه‌ام رو زاییده‌ام. درست در یک بزنگاه تاریخی تف شدم به صورت دنیا. شاید پاقدم من بود. بعدها این حس همیشه همراه من شد که آن روز لعنتی این من بودم که اولین بچه‌ام رو زاییدم، اولین دلتنگی‌ام رو. قرار بود همراه تولد من آزادی هم پایش به ایران باز بشه. نشد و جفت دوقولوی من سقط شد.</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;"> + بچه رو بهم نشون بده&#8230;</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">+ بدش به من<b></b></p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">-       نگاهش کن&#8230;<b></b></p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">-       &#8230;و فراموشش کن.<b></b></p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">فیلم تا آخر کشش خودش رو حفظ می‌کنه. جورجیا از زندان که آزاد می‌شه دیگه پیر شده. چند قدمی که راه میاد می‌مونه با این آزادی چیکار کنه؟! می‌ره و گوشه‌ای کز می‌کنه. از اون روزی می‌ترسم که آزادی برای من همچین طعمی رو داشته باشه. طعم گَسی که تو گلو بمونه و حتی بغض هم نشه برای ترکیدن. فیلم با یک ملاقات خوشایند و رضایتی که زیر پوست چروکیده و بی‌رمق جورجیا می‌دوه، تموم می‌شه. با دلخوشکنکی که کارگردان سکانس آخر رو می‌کنه دلگرم می‌شم به داشتن آینده‌ای که شاید آرزو کردنش اشتباه نباشه. نمی‌دونم من یا بچه‌های نداشته‌ام تجربه‌اش خواهند کرد یا نه؟! اما انگار همین دلخوشی‌های کوچک هم برای ادامۀ زندگی کافیست!</p>
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">
<p dir="RTL" style="text-align:justify;">
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://nesvan1.wordpress.com/category/arad/'>Arad</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/nesvan1.wordpress.com/571/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/nesvan1.wordpress.com/571/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=nesvan1.wordpress.com&#038;blog=42282191&#038;post=571&#038;subd=nesvan1&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://nesvan1.wordpress.com/2013/05/08/%d8%ac%d9%86%d8%af%db%80-%d8%a7%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%db%8c%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>38</slash:comments>
	
		<media:content url="http://2.gravatar.com/avatar/80b36cb309d8eb031a994e3902572bce?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">نسوان</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
